چگونه جن تسخیر کنم؟

چندین نفر در باره موکل و جن پرسیده اند .بعضی اظهار علاقه کرده اند که موکلی داشته یا ؟؟؟تسخیر کنند. ما می خواهیم در این باره توضیح دهیم. در جایی اورده ایم در حال حاضر جن و انسان امکان ارتباط ندارند .اگر دیدید کسی مدعی چنین کاری شد و حتما او را به شکل گفته […]

چگونه روح احضار کنیم؟

هستند افرادیکه تمایل به احضار روح دارند و ما سعی کردیم در این چگونه به این مطلب بپردازیم. چگونه روح احضار کنیم؟ ۱) برای احضار روح لوازمی ابتدایی مورد نیاز است : اما پیش از هر چیز به یك روح احتیاج داریم (شوخی نمیكنم )؛ ما باید در اولین اقدام برای احضار یك روح نیت […]

چگونه یک دختر غریبه را عاشق خود کنیم؟

باور کنید یا نه، ازدواج با شخص مناسب می‌تواند در موفقیت شما تأثیرگذار باشد. نکات بسیاری وجود دارند که به مردان کمک می‌کنند ازدواج موفق داشته باشند. احتمالا بسیاری از شما کتاب معروف «مردان مریخی، زنان ونوسی» که سال‌ها پیش منتشر شد را به یاد دارید. این کتاب در آن زمان نوعی توهم در ذهن […]

چگونه پسر مغرور را عاشق خود کنیم؟

مردی را می‌شناسید که بسیار مغرور به نظر می‌رسد. احساس می‌کنید عاشقش شده‌اید اما نمی‌دانید چطور می‌توانید او را به خودتان جذب کنید. دوست دارید دوستتان بدارد اما او به نحوی مغرورانه رفتار می‌کند که نمی‌توانید احساسش را تشخیص دهید. اینجاست که باید روی آن موضوعاتی متمرکز شوید که مردها دوست دارند و در جذب […]

previous arrowprevious arrow
next arrownext arrow
Slider
مناسبتی

ولایتعهدی امام رضا (ع)

خواص دارویی و گیاهی

ولایتعهدی امام رضا (ع)
ولایتعهدی امام رضا (ع)

ولایتعهدی امام رضا (ع) به ماجرای انتصاب امام رضا(ع) به ولایتعهدی مامون اشاره دارد که پس از احضار امام به مرو و با وجود مخالفت ایشان، با اصرار و تهدید مامون انجام گرفت.

منابع اولیه، آغاز حرکت امام رضا(ع) را، از مدینه به سوی بصره ذکر کرده اند.[۱] با این وجود برخی از منابع به خصوص تذکره‌های متاخر نوشته‌اند: حضرت، ابتدا به مکه رفته و در این سفر امام جواد(ع) نیز همراه ایشان بوده است. امام با خانه خدا وداع کرد و سپس از مکه به سفر ادامه داد.[۲] در هر حال تاریخ حرکت امام به سمت بصره، نیمه محرم سال ۲۰۱ قمری گزارش شده است.[نیازمند منبع]

به دستور مأمون، رجاء بن ابی ضحاک خویشاوند فضل بن سهل مامور شد امام رضا(ع) را از مدینه به خراسان آورد.[۳] مفید، فرستاده مأمون را جلودی معرفی کرده است.[۴] مأمون مسیر مشخصی برای سفر امام رضا به مرو انتخاب کرد تا آن حضرت از مراکز شیعه نشین عبور نکند، زیرا از اجتماع شیعیان بر گرد امام می‌ترسید. او به طور خاص دستور داد که حضرت را از مسیر کوفه نیاورند بلکه از طریق بصره و خوزستان و فارس، به نیشابور بیاورند.[۵]

مسیر حرکت طبق کتاب اطلس شیعه چنین بوده است: مدینه، نقره، هوسجه، نباج، حفر ابوموسی، بصره، اهواز، بهبهان، اصطخر، ابرقوه، ده شیر (فراشاه)، یزد، خرانق، رباط پشت بام، نیشابور، قدمگاه، ده سرخ، طوس، سرخس، مرو.[۶]

مهم‌ترین و مستندترین حادثه در طول مسیر، در نیشابور اتفاق افتاد که امام رضا(ع) در آنجا حدیث معروف به سلسلة الذهب را ایراد کرد.[۷]
ولایتعهدی امام رضا (ع)

پس از استقرار امام در مرو، مأمون قاصدی به خانه ایشان فرستاد و پیشنهاد داد که من می‌خواهم خودم را از خلافت خلع کنم و آن را به تو سپارم و از وی خواست که نظرش را در این باره بگوید. امام به شدت با این کار مخالفت کرد. پس از این، مأمون از وی خواست که ولایت عهدی پس از خودش را به او واگذار نماید. باز امام مخالفت شدید کرد. مأمون امام را به خانه خویش فراخواند و در جلسه‌ای که غیر از او و امام رضا و فضل بن سهل ذوالریاستین کسی دیگر نبود به او گفت: من می‌خواهم امور مسلمانان را به تو واگذارم و شانه از این مسؤولیت خالی کنم.

امام رضا (ع) پاسخ داد:‌ای امیرالمؤمنین! تو را به خدا! تو را به خدا! من نه تحمل این کار را دارم و نه توانایی انجامش را.

مأمون گفت: من ولایت عهدی پس از خودم را به تو می‌سپارم.

امام (ع) گفت: مرا از این امر معاف بدار ای امیرالمؤمنین.

در این هنگام مأمون سخنی با شائبه تهدید به زبان آورد و گفت: عمر بن خطاب، شورای شش نفره را تشکیل داد که یکی از اعضای آن، جد تو امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب بود و عمر شرط کرد که هرکدام از آنها مخالفت کرد گردنش زده شود. چاره‌ای نیست جز اینکه آنچه از تو می‌خواهیم بپذیری که من گزیری از آن نمی‌یابم.

امام (ع) پاسخ داد: «پس من می‌پذیرم بدین شرط که نه فرمان دهم و نه بازدارم، نه فتوا دهم و نه قضاوت کنم، نه کسی را به کاری گمارم و نه عزل کنم و نه چیزی را از جایگاهش تغییر دهم.»

مأمون، شرط او را پذیرفت.[۸]

بدین طریق، مأمون در روز دوشنبه۷ رمضان سال ۲۰۱ قمری با امام رضا به عنوان ولیعهد پس از خود بیعت نمود و مردم را بجای لباس سیاه،[یادداشت ۱] سبزپوش کرد و فرمان آن را به اطراف و نواحی نوشت و برای امام رضا (ع) بیعت گرفت و به نام وی بر منبرها خطبه خواندند و دینار و درهم به نامش سکه زدند و همه لباس سبز پوشیدند مگر اسماعیل بن جعفر بن سلیمان بن علی هاشمی.[۹]

مأمون با دعوت از سخنرانان و شاعران جشنی برای این ولایتعهدی برپا کرد که از جمله شاعران حاضر، دعبل بن علی خزاعی بود که امام رضا (ع) پاداشی به وی داد.[۱۰]

مأمون فرمان بیعت با امام(ع) را توسط عیسی جلودی به مکه فرستاد. در آن هنگام مکه به فرمان ابراهیم بن موسی بن جعفر درآمده بود و او خود به نام مأمون دعوت می‌کرد، و چون جلودی با شعار سبز و بیعت امام رضا(ع) رسید ابراهیم به استقبال وی شتافت و مردم مکه برای رضا(ع) بیعت کردند و لباس سبز پوشیدند.[۱۱]

مأمون زمام ایالت عراق عرب را به دست حسن بن سهل داد و خود در مرو بود. گروهی از علویان به طمع خلافت عَلَم طغیان برافراشتند و چون مردم عراق از حسن بن سهل راضی نبودند جمع کثیری به بیعت و اطاعت علویان پرداختند. مأمون با شنیدن این خبر پریشان حال گشت و با فضل بن سهل ذوالریاستین به مشورت پرداخت و به صواب‎دید وی بر آن شد حضرت رضا را به ولیعهدی خود برگزیند تا شاید از این راه دیگر سادات را به اطاعت وادارد.[۱۲]

ولایت عهدی از مسائل مهم در حیات سیاسی امام رضا (ع) است. برای بررسی رویداد ولیعهدی آن حضرت باید تاریخ اسلام و تاریخ خلفای بنی امیه و کیفیت به خلافت رسیدن عباسیان را مورد تحقیق قرار داد. اوضاع عمومی سرزمین‎های خلافت اسلامی تا سال ۲۰۳ه‍.ق. (سال وفات حضرت رضا) به اجمال از این قرار است: خلفای اموی عموماً ستمگر بودند و از خلافت جز حکمرانی چیزی در نظر نداشتند. تنها رفتار عمر بن عبدالعزیز با آنان مغایر بود که حکومت او هم دیری نپائید. در نتیجه ستم این خلفا شورش‌ها و آشوب‌ها علیه حکومت اموی از هر سو پدیدار شد. این شورش‌ها بیشتر رنگ و آمیزه مذهبی داشت. مسلمانان برای احیای آئین اسلام و تابعان سایر ادیان که در بلاد اسلامی می‌زیستند برای برقراری عدل و مساوات به خاندان علی که آنان را «‌اهل بیت‌» می‌گفتند چشم امید دوخته بودند. عباسیان از این امید مردم به نفع خود استفاده کردند. آنان در آغاز کار ادعا کردند برای نجات مردم از شر بنی امیه آمده‌اند. اما قیام آنان با تبلیغ به نفع اهل بیت در چند مرحله صورت پذیرفت:

عباسیان چون با حیله خلافت را در خاندان خود مستقر کردند آن همه وعده و نوید را زیر پاگذاشتند و با مردم به ویژه با علویان بنای بدرفتاری را نهادند و به هر بهانه‌ای هر یک از آنان را هر جا می‌یافتند آزار می‌رساندند و حبس می‌کردند و می‌کشتند. سرانجام رفتار ناجوانمردانه‌ای که عباسیان با عموزادگان خود یعنی خاندان ابوطالب‌ می‌کردند مردم را از آنان رنجاند. بدین رو، شورش‌ها دوباره علیه نظام موجود پدید آمد. در روزگار مأمون آشوب‎ها بیش از گذشته گسترش یافت و قیام‌هایی به هواداری از خاندان علی (ع) در بسیاری از ایالات و شهرها صورت گرفت. مأمون دانست که برای رهایی از این مشکلات بایست کارهایی را انجام دهد. از جمله:

مأمون هنگامی که از سوی حمید بن مهران و برخی عباسیان بازخواست شد که چرا ولیعهدی را به امام رضا (ع) داده است، چنین پاسخ داد: «‌این مرد از دیدگاه ما پنهان بود. او مردم را به سوی خویشتن فرا می‌خواند. از این رو خواستیم ولیعهد ما بشود تا هر چه مردم را به خویشتن جلب کند همه به نفع ما تمام شود”.

امام رضا قصد مأمون را می‌دانست و به خود مأمون فرمود: تو نظرت این است که مردم بگویند: علی بن موسی به دنیا و ریاست بی‌رغبت نیست، بلکه این دنیا است که به او بی‌رغبت است، مگر نمی‌بینید چگونه به طمع خلافت، ولایت‌عهدی را پذیرفته است.[۱۵] وی در پاسخ کسانی که علت پذیرفتن ولایت عهدی را از او می‌پرسیدند می‌گفت: من تحت فشار و اکراه این امر را پذیرفته‌ام.[۱۶] شرایطی که امام رضا (ع) برای قبول ولایت عهدی اعلام کرد در حقیقت تبرای او را از شرکت در حکومت مأمون نشان می‌دهد، زیرا امام (ع) اعلام کرد که هرگز نه کسی را بر مقامی می‌گمارد و نه کسی را عزل می‌کند نه رسم و سنتی را نقض می‌کند و نه چیزی از وضع موجود را دگرگون می‌سازد. با همه شرایط، دیری نپایید که خاندان عباسی در بغداد علیه مأمون بپا خواستند و با ابراهیم مهدی بیعت کردند. از سوی دیگر علویان دانستند که مأمون این کار را از روی ایمان نکرده است. دیگر بار شورش برخاست و مأمون چاره را در آن دید که امام را از میان بردارد.[۱۷]


ولایتعهدی امام رضا (ع) به ماجرای انتصاب امام رضا(ع) به ولایتعهدی مامون اشاره دارد که پس از احضار امام به مرو و با وجود مخالفت ایشان، با اصرار و تهدید مامون انجام گرفت.

منابع اولیه، آغاز حرکت امام رضا(ع) را، از مدینه به سوی بصره ذکر کرده اند.[۱] با این وجود برخی از منابع به خصوص تذکره‌های متاخر نوشته‌اند: حضرت، ابتدا به مکه رفته و در این سفر امام جواد(ع) نیز همراه ایشان بوده است. امام با خانه خدا وداع کرد و سپس از مکه به سفر ادامه داد.[۲] در هر حال تاریخ حرکت امام به سمت بصره، نیمه محرم سال ۲۰۱ قمری گزارش شده است.[نیازمند منبع]

به دستور مأمون، رجاء بن ابی ضحاک خویشاوند فضل بن سهل مامور شد امام رضا(ع) را از مدینه به خراسان آورد.[۳] مفید، فرستاده مأمون را جلودی معرفی کرده است.[۴] مأمون مسیر مشخصی برای سفر امام رضا به مرو انتخاب کرد تا آن حضرت از مراکز شیعه نشین عبور نکند، زیرا از اجتماع شیعیان بر گرد امام می‌ترسید. او به طور خاص دستور داد که حضرت را از مسیر کوفه نیاورند بلکه از طریق بصره و خوزستان و فارس، به نیشابور بیاورند.[۵]

مسیر حرکت طبق کتاب اطلس شیعه چنین بوده است: مدینه، نقره، هوسجه، نباج، حفر ابوموسی، بصره، اهواز، بهبهان، اصطخر، ابرقوه، ده شیر (فراشاه)، یزد، خرانق، رباط پشت بام، نیشابور، قدمگاه، ده سرخ، طوس، سرخس، مرو.[۶]

مهم‌ترین و مستندترین حادثه در طول مسیر، در نیشابور اتفاق افتاد که امام رضا(ع) در آنجا حدیث معروف به سلسلة الذهب را ایراد کرد.[۷]
ولایتعهدی امام رضا (ع)

پس از استقرار امام در مرو، مأمون قاصدی به خانه ایشان فرستاد و پیشنهاد داد که من می‌خواهم خودم را از خلافت خلع کنم و آن را به تو سپارم و از وی خواست که نظرش را در این باره بگوید. امام به شدت با این کار مخالفت کرد. پس از این، مأمون از وی خواست که ولایت عهدی پس از خودش را به او واگذار نماید. باز امام مخالفت شدید کرد. مأمون امام را به خانه خویش فراخواند و در جلسه‌ای که غیر از او و امام رضا و فضل بن سهل ذوالریاستین کسی دیگر نبود به او گفت: من می‌خواهم امور مسلمانان را به تو واگذارم و شانه از این مسؤولیت خالی کنم.

امام رضا (ع) پاسخ داد:‌ای امیرالمؤمنین! تو را به خدا! تو را به خدا! من نه تحمل این کار را دارم و نه توانایی انجامش را.

مأمون گفت: من ولایت عهدی پس از خودم را به تو می‌سپارم.

امام (ع) گفت: مرا از این امر معاف بدار ای امیرالمؤمنین.

در این هنگام مأمون سخنی با شائبه تهدید به زبان آورد و گفت: عمر بن خطاب، شورای شش نفره را تشکیل داد که یکی از اعضای آن، جد تو امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب بود و عمر شرط کرد که هرکدام از آنها مخالفت کرد گردنش زده شود. چاره‌ای نیست جز اینکه آنچه از تو می‌خواهیم بپذیری که من گزیری از آن نمی‌یابم.

امام (ع) پاسخ داد: «پس من می‌پذیرم بدین شرط که نه فرمان دهم و نه بازدارم، نه فتوا دهم و نه قضاوت کنم، نه کسی را به کاری گمارم و نه عزل کنم و نه چیزی را از جایگاهش تغییر دهم.»

مأمون، شرط او را پذیرفت.[۸]

بدین طریق، مأمون در روز دوشنبه۷ رمضان سال ۲۰۱ قمری با امام رضا به عنوان ولیعهد پس از خود بیعت نمود و مردم را بجای لباس سیاه،[یادداشت ۱] سبزپوش کرد و فرمان آن را به اطراف و نواحی نوشت و برای امام رضا (ع) بیعت گرفت و به نام وی بر منبرها خطبه خواندند و دینار و درهم به نامش سکه زدند و همه لباس سبز پوشیدند مگر اسماعیل بن جعفر بن سلیمان بن علی هاشمی.[۹]

مأمون با دعوت از سخنرانان و شاعران جشنی برای این ولایتعهدی برپا کرد که از جمله شاعران حاضر، دعبل بن علی خزاعی بود که امام رضا (ع) پاداشی به وی داد.[۱۰]

مأمون فرمان بیعت با امام(ع) را توسط عیسی جلودی به مکه فرستاد. در آن هنگام مکه به فرمان ابراهیم بن موسی بن جعفر درآمده بود و او خود به نام مأمون دعوت می‌کرد، و چون جلودی با شعار سبز و بیعت امام رضا(ع) رسید ابراهیم به استقبال وی شتافت و مردم مکه برای رضا(ع) بیعت کردند و لباس سبز پوشیدند.[۱۱]

مأمون زمام ایالت عراق عرب را به دست حسن بن سهل داد و خود در مرو بود. گروهی از علویان به طمع خلافت عَلَم طغیان برافراشتند و چون مردم عراق از حسن بن سهل راضی نبودند جمع کثیری به بیعت و اطاعت علویان پرداختند. مأمون با شنیدن این خبر پریشان حال گشت و با فضل بن سهل ذوالریاستین به مشورت پرداخت و به صواب‎دید وی بر آن شد حضرت رضا را به ولیعهدی خود برگزیند تا شاید از این راه دیگر سادات را به اطاعت وادارد.[۱۲]

ولایت عهدی از مسائل مهم در حیات سیاسی امام رضا (ع) است. برای بررسی رویداد ولیعهدی آن حضرت باید تاریخ اسلام و تاریخ خلفای بنی امیه و کیفیت به خلافت رسیدن عباسیان را مورد تحقیق قرار داد. اوضاع عمومی سرزمین‎های خلافت اسلامی تا سال ۲۰۳ه‍.ق. (سال وفات حضرت رضا) به اجمال از این قرار است: خلفای اموی عموماً ستمگر بودند و از خلافت جز حکمرانی چیزی در نظر نداشتند. تنها رفتار عمر بن عبدالعزیز با آنان مغایر بود که حکومت او هم دیری نپائید. در نتیجه ستم این خلفا شورش‌ها و آشوب‌ها علیه حکومت اموی از هر سو پدیدار شد. این شورش‌ها بیشتر رنگ و آمیزه مذهبی داشت. مسلمانان برای احیای آئین اسلام و تابعان سایر ادیان که در بلاد اسلامی می‌زیستند برای برقراری عدل و مساوات به خاندان علی که آنان را «‌اهل بیت‌» می‌گفتند چشم امید دوخته بودند. عباسیان از این امید مردم به نفع خود استفاده کردند. آنان در آغاز کار ادعا کردند برای نجات مردم از شر بنی امیه آمده‌اند. اما قیام آنان با تبلیغ به نفع اهل بیت در چند مرحله صورت پذیرفت:

عباسیان چون با حیله خلافت را در خاندان خود مستقر کردند آن همه وعده و نوید را زیر پاگذاشتند و با مردم به ویژه با علویان بنای بدرفتاری را نهادند و به هر بهانه‌ای هر یک از آنان را هر جا می‌یافتند آزار می‌رساندند و حبس می‌کردند و می‌کشتند. سرانجام رفتار ناجوانمردانه‌ای که عباسیان با عموزادگان خود یعنی خاندان ابوطالب‌ می‌کردند مردم را از آنان رنجاند. بدین رو، شورش‌ها دوباره علیه نظام موجود پدید آمد. در روزگار مأمون آشوب‎ها بیش از گذشته گسترش یافت و قیام‌هایی به هواداری از خاندان علی (ع) در بسیاری از ایالات و شهرها صورت گرفت. مأمون دانست که برای رهایی از این مشکلات بایست کارهایی را انجام دهد. از جمله:

مأمون هنگامی که از سوی حمید بن مهران و برخی عباسیان بازخواست شد که چرا ولیعهدی را به امام رضا (ع) داده است، چنین پاسخ داد: «‌این مرد از دیدگاه ما پنهان بود. او مردم را به سوی خویشتن فرا می‌خواند. از این رو خواستیم ولیعهد ما بشود تا هر چه مردم را به خویشتن جلب کند همه به نفع ما تمام شود”.

امام رضا قصد مأمون را می‌دانست و به خود مأمون فرمود: تو نظرت این است که مردم بگویند: علی بن موسی به دنیا و ریاست بی‌رغبت نیست، بلکه این دنیا است که به او بی‌رغبت است، مگر نمی‌بینید چگونه به طمع خلافت، ولایت‌عهدی را پذیرفته است.[۱۵] وی در پاسخ کسانی که علت پذیرفتن ولایت عهدی را از او می‌پرسیدند می‌گفت: من تحت فشار و اکراه این امر را پذیرفته‌ام.[۱۶] شرایطی که امام رضا (ع) برای قبول ولایت عهدی اعلام کرد در حقیقت تبرای او را از شرکت در حکومت مأمون نشان می‌دهد، زیرا امام (ع) اعلام کرد که هرگز نه کسی را بر مقامی می‌گمارد و نه کسی را عزل می‌کند نه رسم و سنتی را نقض می‌کند و نه چیزی از وضع موجود را دگرگون می‌سازد. با همه شرایط، دیری نپایید که خاندان عباسی در بغداد علیه مأمون بپا خواستند و با ابراهیم مهدی بیعت کردند. از سوی دیگر علویان دانستند که مأمون این کار را از روی ایمان نکرده است. دیگر بار شورش برخاست و مأمون چاره را در آن دید که امام را از میان بردارد.[۱۷]


ولایتعهدی امام رضا (ع) به ماجرای انتصاب امام رضا(ع) به ولایتعهدی مامون اشاره دارد که پس از احضار امام به مرو و با وجود مخالفت ایشان، با اصرار و تهدید مامون انجام گرفت.

منابع اولیه، آغاز حرکت امام رضا(ع) را، از مدینه به سوی بصره ذکر کرده اند.[۱] با این وجود برخی از منابع به خصوص تذکره‌های متاخر نوشته‌اند: حضرت، ابتدا به مکه رفته و در این سفر امام جواد(ع) نیز همراه ایشان بوده است. امام با خانه خدا وداع کرد و سپس از مکه به سفر ادامه داد.[۲] در هر حال تاریخ حرکت امام به سمت بصره، نیمه محرم سال ۲۰۱ قمری گزارش شده است.[نیازمند منبع]

به دستور مأمون، رجاء بن ابی ضحاک خویشاوند فضل بن سهل مامور شد امام رضا(ع) را از مدینه به خراسان آورد.[۳] مفید، فرستاده مأمون را جلودی معرفی کرده است.[۴] مأمون مسیر مشخصی برای سفر امام رضا به مرو انتخاب کرد تا آن حضرت از مراکز شیعه نشین عبور نکند، زیرا از اجتماع شیعیان بر گرد امام می‌ترسید. او به طور خاص دستور داد که حضرت را از مسیر کوفه نیاورند بلکه از طریق بصره و خوزستان و فارس، به نیشابور بیاورند.[۵]

مسیر حرکت طبق کتاب اطلس شیعه چنین بوده است: مدینه، نقره، هوسجه، نباج، حفر ابوموسی، بصره، اهواز، بهبهان، اصطخر، ابرقوه، ده شیر (فراشاه)، یزد، خرانق، رباط پشت بام، نیشابور، قدمگاه، ده سرخ، طوس، سرخس، مرو.[۶]

مهم‌ترین و مستندترین حادثه در طول مسیر، در نیشابور اتفاق افتاد که امام رضا(ع) در آنجا حدیث معروف به سلسلة الذهب را ایراد کرد.[۷]
ولایتعهدی امام رضا (ع)

پس از استقرار امام در مرو، مأمون قاصدی به خانه ایشان فرستاد و پیشنهاد داد که من می‌خواهم خودم را از خلافت خلع کنم و آن را به تو سپارم و از وی خواست که نظرش را در این باره بگوید. امام به شدت با این کار مخالفت کرد. پس از این، مأمون از وی خواست که ولایت عهدی پس از خودش را به او واگذار نماید. باز امام مخالفت شدید کرد. مأمون امام را به خانه خویش فراخواند و در جلسه‌ای که غیر از او و امام رضا و فضل بن سهل ذوالریاستین کسی دیگر نبود به او گفت: من می‌خواهم امور مسلمانان را به تو واگذارم و شانه از این مسؤولیت خالی کنم.

امام رضا (ع) پاسخ داد:‌ای امیرالمؤمنین! تو را به خدا! تو را به خدا! من نه تحمل این کار را دارم و نه توانایی انجامش را.

مأمون گفت: من ولایت عهدی پس از خودم را به تو می‌سپارم.

امام (ع) گفت: مرا از این امر معاف بدار ای امیرالمؤمنین.

در این هنگام مأمون سخنی با شائبه تهدید به زبان آورد و گفت: عمر بن خطاب، شورای شش نفره را تشکیل داد که یکی از اعضای آن، جد تو امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب بود و عمر شرط کرد که هرکدام از آنها مخالفت کرد گردنش زده شود. چاره‌ای نیست جز اینکه آنچه از تو می‌خواهیم بپذیری که من گزیری از آن نمی‌یابم.

امام (ع) پاسخ داد: «پس من می‌پذیرم بدین شرط که نه فرمان دهم و نه بازدارم، نه فتوا دهم و نه قضاوت کنم، نه کسی را به کاری گمارم و نه عزل کنم و نه چیزی را از جایگاهش تغییر دهم.»

مأمون، شرط او را پذیرفت.[۸]

بدین طریق، مأمون در روز دوشنبه۷ رمضان سال ۲۰۱ قمری با امام رضا به عنوان ولیعهد پس از خود بیعت نمود و مردم را بجای لباس سیاه،[یادداشت ۱] سبزپوش کرد و فرمان آن را به اطراف و نواحی نوشت و برای امام رضا (ع) بیعت گرفت و به نام وی بر منبرها خطبه خواندند و دینار و درهم به نامش سکه زدند و همه لباس سبز پوشیدند مگر اسماعیل بن جعفر بن سلیمان بن علی هاشمی.[۹]

مأمون با دعوت از سخنرانان و شاعران جشنی برای این ولایتعهدی برپا کرد که از جمله شاعران حاضر، دعبل بن علی خزاعی بود که امام رضا (ع) پاداشی به وی داد.[۱۰]

مأمون فرمان بیعت با امام(ع) را توسط عیسی جلودی به مکه فرستاد. در آن هنگام مکه به فرمان ابراهیم بن موسی بن جعفر درآمده بود و او خود به نام مأمون دعوت می‌کرد، و چون جلودی با شعار سبز و بیعت امام رضا(ع) رسید ابراهیم به استقبال وی شتافت و مردم مکه برای رضا(ع) بیعت کردند و لباس سبز پوشیدند.[۱۱]

مأمون زمام ایالت عراق عرب را به دست حسن بن سهل داد و خود در مرو بود. گروهی از علویان به طمع خلافت عَلَم طغیان برافراشتند و چون مردم عراق از حسن بن سهل راضی نبودند جمع کثیری به بیعت و اطاعت علویان پرداختند. مأمون با شنیدن این خبر پریشان حال گشت و با فضل بن سهل ذوالریاستین به مشورت پرداخت و به صواب‎دید وی بر آن شد حضرت رضا را به ولیعهدی خود برگزیند تا شاید از این راه دیگر سادات را به اطاعت وادارد.[۱۲]

ولایت عهدی از مسائل مهم در حیات سیاسی امام رضا (ع) است. برای بررسی رویداد ولیعهدی آن حضرت باید تاریخ اسلام و تاریخ خلفای بنی امیه و کیفیت به خلافت رسیدن عباسیان را مورد تحقیق قرار داد. اوضاع عمومی سرزمین‎های خلافت اسلامی تا سال ۲۰۳ه‍.ق. (سال وفات حضرت رضا) به اجمال از این قرار است: خلفای اموی عموماً ستمگر بودند و از خلافت جز حکمرانی چیزی در نظر نداشتند. تنها رفتار عمر بن عبدالعزیز با آنان مغایر بود که حکومت او هم دیری نپائید. در نتیجه ستم این خلفا شورش‌ها و آشوب‌ها علیه حکومت اموی از هر سو پدیدار شد. این شورش‌ها بیشتر رنگ و آمیزه مذهبی داشت. مسلمانان برای احیای آئین اسلام و تابعان سایر ادیان که در بلاد اسلامی می‌زیستند برای برقراری عدل و مساوات به خاندان علی که آنان را «‌اهل بیت‌» می‌گفتند چشم امید دوخته بودند. عباسیان از این امید مردم به نفع خود استفاده کردند. آنان در آغاز کار ادعا کردند برای نجات مردم از شر بنی امیه آمده‌اند. اما قیام آنان با تبلیغ به نفع اهل بیت در چند مرحله صورت پذیرفت:

عباسیان چون با حیله خلافت را در خاندان خود مستقر کردند آن همه وعده و نوید را زیر پاگذاشتند و با مردم به ویژه با علویان بنای بدرفتاری را نهادند و به هر بهانه‌ای هر یک از آنان را هر جا می‌یافتند آزار می‌رساندند و حبس می‌کردند و می‌کشتند. سرانجام رفتار ناجوانمردانه‌ای که عباسیان با عموزادگان خود یعنی خاندان ابوطالب‌ می‌کردند مردم را از آنان رنجاند. بدین رو، شورش‌ها دوباره علیه نظام موجود پدید آمد. در روزگار مأمون آشوب‎ها بیش از گذشته گسترش یافت و قیام‌هایی به هواداری از خاندان علی (ع) در بسیاری از ایالات و شهرها صورت گرفت. مأمون دانست که برای رهایی از این مشکلات بایست کارهایی را انجام دهد. از جمله:

مأمون هنگامی که از سوی حمید بن مهران و برخی عباسیان بازخواست شد که چرا ولیعهدی را به امام رضا (ع) داده است، چنین پاسخ داد: «‌این مرد از دیدگاه ما پنهان بود. او مردم را به سوی خویشتن فرا می‌خواند. از این رو خواستیم ولیعهد ما بشود تا هر چه مردم را به خویشتن جلب کند همه به نفع ما تمام شود”.

امام رضا قصد مأمون را می‌دانست و به خود مأمون فرمود: تو نظرت این است که مردم بگویند: علی بن موسی به دنیا و ریاست بی‌رغبت نیست، بلکه این دنیا است که به او بی‌رغبت است، مگر نمی‌بینید چگونه به طمع خلافت، ولایت‌عهدی را پذیرفته است.[۱۵] وی در پاسخ کسانی که علت پذیرفتن ولایت عهدی را از او می‌پرسیدند می‌گفت: من تحت فشار و اکراه این امر را پذیرفته‌ام.[۱۶] شرایطی که امام رضا (ع) برای قبول ولایت عهدی اعلام کرد در حقیقت تبرای او را از شرکت در حکومت مأمون نشان می‌دهد، زیرا امام (ع) اعلام کرد که هرگز نه کسی را بر مقامی می‌گمارد و نه کسی را عزل می‌کند نه رسم و سنتی را نقض می‌کند و نه چیزی از وضع موجود را دگرگون می‌سازد. با همه شرایط، دیری نپایید که خاندان عباسی در بغداد علیه مأمون بپا خواستند و با ابراهیم مهدی بیعت کردند. از سوی دیگر علویان دانستند که مأمون این کار را از روی ایمان نکرده است. دیگر بار شورش برخاست و مأمون چاره را در آن دید که امام را از میان بردارد.[۱۷]


ولایتعهدی امام رضا (ع) به ماجرای انتصاب امام رضا(ع) به ولایتعهدی مامون اشاره دارد که پس از احضار امام به مرو و با وجود مخالفت ایشان، با اصرار و تهدید مامون انجام گرفت.

منابع اولیه، آغاز حرکت امام رضا(ع) را، از مدینه به سوی بصره ذکر کرده اند.[۱] با این وجود برخی از منابع به خصوص تذکره‌های متاخر نوشته‌اند: حضرت، ابتدا به مکه رفته و در این سفر امام جواد(ع) نیز همراه ایشان بوده است. امام با خانه خدا وداع کرد و سپس از مکه به سفر ادامه داد.[۲] در هر حال تاریخ حرکت امام به سمت بصره، نیمه محرم سال ۲۰۱ قمری گزارش شده است.[نیازمند منبع]

به دستور مأمون، رجاء بن ابی ضحاک خویشاوند فضل بن سهل مامور شد امام رضا(ع) را از مدینه به خراسان آورد.[۳] مفید، فرستاده مأمون را جلودی معرفی کرده است.[۴] مأمون مسیر مشخصی برای سفر امام رضا به مرو انتخاب کرد تا آن حضرت از مراکز شیعه نشین عبور نکند، زیرا از اجتماع شیعیان بر گرد امام می‌ترسید. او به طور خاص دستور داد که حضرت را از مسیر کوفه نیاورند بلکه از طریق بصره و خوزستان و فارس، به نیشابور بیاورند.[۵]

مسیر حرکت طبق کتاب اطلس شیعه چنین بوده است: مدینه، نقره، هوسجه، نباج، حفر ابوموسی، بصره، اهواز، بهبهان، اصطخر، ابرقوه، ده شیر (فراشاه)، یزد، خرانق، رباط پشت بام، نیشابور، قدمگاه، ده سرخ، طوس، سرخس، مرو.[۶]

مهم‌ترین و مستندترین حادثه در طول مسیر، در نیشابور اتفاق افتاد که امام رضا(ع) در آنجا حدیث معروف به سلسلة الذهب را ایراد کرد.[۷]
ولایتعهدی امام رضا (ع)

پس از استقرار امام در مرو، مأمون قاصدی به خانه ایشان فرستاد و پیشنهاد داد که من می‌خواهم خودم را از خلافت خلع کنم و آن را به تو سپارم و از وی خواست که نظرش را در این باره بگوید. امام به شدت با این کار مخالفت کرد. پس از این، مأمون از وی خواست که ولایت عهدی پس از خودش را به او واگذار نماید. باز امام مخالفت شدید کرد. مأمون امام را به خانه خویش فراخواند و در جلسه‌ای که غیر از او و امام رضا و فضل بن سهل ذوالریاستین کسی دیگر نبود به او گفت: من می‌خواهم امور مسلمانان را به تو واگذارم و شانه از این مسؤولیت خالی کنم.

امام رضا (ع) پاسخ داد:‌ای امیرالمؤمنین! تو را به خدا! تو را به خدا! من نه تحمل این کار را دارم و نه توانایی انجامش را.

مأمون گفت: من ولایت عهدی پس از خودم را به تو می‌سپارم.

امام (ع) گفت: مرا از این امر معاف بدار ای امیرالمؤمنین.

در این هنگام مأمون سخنی با شائبه تهدید به زبان آورد و گفت: عمر بن خطاب، شورای شش نفره را تشکیل داد که یکی از اعضای آن، جد تو امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب بود و عمر شرط کرد که هرکدام از آنها مخالفت کرد گردنش زده شود. چاره‌ای نیست جز اینکه آنچه از تو می‌خواهیم بپذیری که من گزیری از آن نمی‌یابم.

امام (ع) پاسخ داد: «پس من می‌پذیرم بدین شرط که نه فرمان دهم و نه بازدارم، نه فتوا دهم و نه قضاوت کنم، نه کسی را به کاری گمارم و نه عزل کنم و نه چیزی را از جایگاهش تغییر دهم.»

مأمون، شرط او را پذیرفت.[۸]

بدین طریق، مأمون در روز دوشنبه۷ رمضان سال ۲۰۱ قمری با امام رضا به عنوان ولیعهد پس از خود بیعت نمود و مردم را بجای لباس سیاه،[یادداشت ۱] سبزپوش کرد و فرمان آن را به اطراف و نواحی نوشت و برای امام رضا (ع) بیعت گرفت و به نام وی بر منبرها خطبه خواندند و دینار و درهم به نامش سکه زدند و همه لباس سبز پوشیدند مگر اسماعیل بن جعفر بن سلیمان بن علی هاشمی.[۹]

مأمون با دعوت از سخنرانان و شاعران جشنی برای این ولایتعهدی برپا کرد که از جمله شاعران حاضر، دعبل بن علی خزاعی بود که امام رضا (ع) پاداشی به وی داد.[۱۰]

مأمون فرمان بیعت با امام(ع) را توسط عیسی جلودی به مکه فرستاد. در آن هنگام مکه به فرمان ابراهیم بن موسی بن جعفر درآمده بود و او خود به نام مأمون دعوت می‌کرد، و چون جلودی با شعار سبز و بیعت امام رضا(ع) رسید ابراهیم به استقبال وی شتافت و مردم مکه برای رضا(ع) بیعت کردند و لباس سبز پوشیدند.[۱۱]

مأمون زمام ایالت عراق عرب را به دست حسن بن سهل داد و خود در مرو بود. گروهی از علویان به طمع خلافت عَلَم طغیان برافراشتند و چون مردم عراق از حسن بن سهل راضی نبودند جمع کثیری به بیعت و اطاعت علویان پرداختند. مأمون با شنیدن این خبر پریشان حال گشت و با فضل بن سهل ذوالریاستین به مشورت پرداخت و به صواب‎دید وی بر آن شد حضرت رضا را به ولیعهدی خود برگزیند تا شاید از این راه دیگر سادات را به اطاعت وادارد.[۱۲]

ولایت عهدی از مسائل مهم در حیات سیاسی امام رضا (ع) است. برای بررسی رویداد ولیعهدی آن حضرت باید تاریخ اسلام و تاریخ خلفای بنی امیه و کیفیت به خلافت رسیدن عباسیان را مورد تحقیق قرار داد. اوضاع عمومی سرزمین‎های خلافت اسلامی تا سال ۲۰۳ه‍.ق. (سال وفات حضرت رضا) به اجمال از این قرار است: خلفای اموی عموماً ستمگر بودند و از خلافت جز حکمرانی چیزی در نظر نداشتند. تنها رفتار عمر بن عبدالعزیز با آنان مغایر بود که حکومت او هم دیری نپائید. در نتیجه ستم این خلفا شورش‌ها و آشوب‌ها علیه حکومت اموی از هر سو پدیدار شد. این شورش‌ها بیشتر رنگ و آمیزه مذهبی داشت. مسلمانان برای احیای آئین اسلام و تابعان سایر ادیان که در بلاد اسلامی می‌زیستند برای برقراری عدل و مساوات به خاندان علی که آنان را «‌اهل بیت‌» می‌گفتند چشم امید دوخته بودند. عباسیان از این امید مردم به نفع خود استفاده کردند. آنان در آغاز کار ادعا کردند برای نجات مردم از شر بنی امیه آمده‌اند. اما قیام آنان با تبلیغ به نفع اهل بیت در چند مرحله صورت پذیرفت:

عباسیان چون با حیله خلافت را در خاندان خود مستقر کردند آن همه وعده و نوید را زیر پاگذاشتند و با مردم به ویژه با علویان بنای بدرفتاری را نهادند و به هر بهانه‌ای هر یک از آنان را هر جا می‌یافتند آزار می‌رساندند و حبس می‌کردند و می‌کشتند. سرانجام رفتار ناجوانمردانه‌ای که عباسیان با عموزادگان خود یعنی خاندان ابوطالب‌ می‌کردند مردم را از آنان رنجاند. بدین رو، شورش‌ها دوباره علیه نظام موجود پدید آمد. در روزگار مأمون آشوب‎ها بیش از گذشته گسترش یافت و قیام‌هایی به هواداری از خاندان علی (ع) در بسیاری از ایالات و شهرها صورت گرفت. مأمون دانست که برای رهایی از این مشکلات بایست کارهایی را انجام دهد. از جمله:

مأمون هنگامی که از سوی حمید بن مهران و برخی عباسیان بازخواست شد که چرا ولیعهدی را به امام رضا (ع) داده است، چنین پاسخ داد: «‌این مرد از دیدگاه ما پنهان بود. او مردم را به سوی خویشتن فرا می‌خواند. از این رو خواستیم ولیعهد ما بشود تا هر چه مردم را به خویشتن جلب کند همه به نفع ما تمام شود”.

امام رضا قصد مأمون را می‌دانست و به خود مأمون فرمود: تو نظرت این است که مردم بگویند: علی بن موسی به دنیا و ریاست بی‌رغبت نیست، بلکه این دنیا است که به او بی‌رغبت است، مگر نمی‌بینید چگونه به طمع خلافت، ولایت‌عهدی را پذیرفته است.[۱۵] وی در پاسخ کسانی که علت پذیرفتن ولایت عهدی را از او می‌پرسیدند می‌گفت: من تحت فشار و اکراه این امر را پذیرفته‌ام.[۱۶] شرایطی که امام رضا (ع) برای قبول ولایت عهدی اعلام کرد در حقیقت تبرای او را از شرکت در حکومت مأمون نشان می‌دهد، زیرا امام (ع) اعلام کرد که هرگز نه کسی را بر مقامی می‌گمارد و نه کسی را عزل می‌کند نه رسم و سنتی را نقض می‌کند و نه چیزی از وضع موجود را دگرگون می‌سازد. با همه شرایط، دیری نپایید که خاندان عباسی در بغداد علیه مأمون بپا خواستند و با ابراهیم مهدی بیعت کردند. از سوی دیگر علویان دانستند که مأمون این کار را از روی ایمان نکرده است. دیگر بار شورش برخاست و مأمون چاره را در آن دید که امام را از میان بردارد.[۱۷]


در وسعتی میان دو کوه، بوستانی از بوستان های بهشت است. در آن جا فرزندی فرزانه از نسل پیامبر خاتم(ص) چندی زیسته و درخشیده است و در تنهایی خاندان رسول(ص) و در برابر چشمان نگران آل علی(ع)، گام در وادی رضای الهی و سر بر بستر شهادت نهاده است.

غریبی، آشنای اهل ولایت و محبت؛ آشنایی، غریب نواز و اهل بذل و عنایت، تنها آمده است، بی هیچ همسر و فرزند تا اعلام کند آمدنش هجرت است، نه سیر و سیاحت.

تنها آمده است تا در سرزمین پهناور شیفتگان زلال ولایت، قلب هزاران هزار جویندة راه گم کرده را به نور ایمان بیاراید.

آمده است تا رواق های بلند حرمش، همواره مأمن دل های خسته و پناه آهوان رمیده از دام دل و دانة دنیا باشد.

امام علی بن موسی(ع)، یگانة عصر خویش در علم و فضیلت و تقوا بود، اما چونان دیگر امامان(ع) در تنگنای حکومت حاکمانِ ناشایست و قدر ناشناسی مردم، طلوعی در پشت ابرها و غروبی زود هنگام و غمگینانه داشت. چنان که حضرت بارها و بارها یاد کرده بود، سرزمین خراسان، محل شهادت آن گرامی شد و این شهادت هر چند بر مردمان این سامان گران آمد، اما می توان باور داشت که شعاع ولایت و محبت و رأفت آن عبد صالح الهی و آن حجّت بالغة خداوند آن چنان مبارک و ارجمند بود که گسترة این سرزمین پهناور را به نور تشیع روشن ساخت و مصداق کامل آن نوید الهی شد که فرمود: «یریدون لیطفؤوا نور الله بافواههم و الله متمّ نوره و لوکره الکافرون؛[۱] [کافران] در تلاشند تا نور الهی را با دهان [و ابزارهای مادی و ناکار آمد] خویش خاموش کنند، ولی خداوند نورش را کامل خواهد کرد، هر چند کافران خوش نداشته باشند»ولایتعهدی امام رضا (ع)

امام رضا(ع) در پنج شنبه یازدهم ذیقعده سال ۱۴۸ هـ. ق در مدینة منوّره دیده به جهان گشود.[۲] پدرش امام موسی کاظم(ع) و مادرش نجمه خاتون، بانوی عاقل، با ایمان، عفیف، دانشمند و با ادب بود.

حمیده خاتون، مادر موسی بن جعفر(ع) که از جملة اشراف و بزرگان عجم بود، دختری به نام نجمه به خانه آورد که از حیث دین، حیا، عقل و احترام به سرور خود، شایسته ترین زن ها محسوب می شد.[۳]

وی می گفت: وقتی نجمه را به خانه آوردم، پیامبراکرم(ص) را در خواب دیدم که فرمود: حمیده! این نجمه، متعلق به فرزند تو موسی است و از او فرزندی متولد می شود که بهترین فرد روی زمین است.

نام امام هشتم، «علی»، لقب مشهورش «رضا» و کنیة معروفش «ابوالحسن» است. امام کاظم(ع) فرزندش را رضا می خواند و می فرمود: «فرزند مرا رضا صدا بزنید.»[۴]

امام رضا(ع) همسری به نام «سبیکه» داشت که پیامبر(ص) از او به نیکی یاد کرده است و او مادر امام جواد(ع)، تنها فرزند امام رضا(ع) است.

«امام رضا(ع) در دامان ولایت متولد شد و در خاندان عترت و رسالت، پرورش یافت. مادرش کنیزی به نام «تکتم» بود. او از باختر زمین (شهر«موسی»، از شهرهای جزیرة «سی سیل» در ایتالیا، یا از شهرهای جنوب فرانسه) به مدینه رسیده بود.

حمیده، مادر گرامی امام موسی کاظم(ع) دربارة او به فرزند خود چنین گفته است: «ای پسرک من، تکتم، کنیزی است که من تا به حال بهتر و با فضیلت تر از او ندیده ام و شک ندارم اگر نسلی برای تو باشد، پاکیزه و مطهّر خواهد بود و من او را به تو بخشیدم؛ سفارش کن تا به او نیکی کنند». آن گاه ادامه داد: «رسول خدا (ص) را در خواب دیدم که به من فرمود: ای حمیده! نجمه را به فرزندت موسی ببخش، به زودی از او فرزندی متولد شود که بهترین اهل روی زمین است.»[۵]

چون حضرت رضا(ع) از او متولد شد، مادر موسی بن جعفر او را«طاهره» نامید. کنیة او «امّ البنین»، و نجمه، سماه و خیزران، از دیگر نام های مادر حضرت امام رضا(ع) است.

مادر حضرت رضا(ع) دربارة تولد او گفته است: چون به پسرم علی(ع) حامله شدم، سنگینی حمل را نمی فهمیدم، در خواب صدای تسبیح و تهلیل و تمجید خدا را از درونم می شنیدم. تا این که زمان وضع حمل فرا رسید. وقتی فرزندم متولد شد، دو دست خویش بر زمین نهاد و سر را به سوی آسمان بلند کرد و لب هایش را حرکت می داد، گویی که چیزی می گوید. پدر بزرگوارش موسی بن جعفر(ع) بر من وارد شد و فرمود: ای نجمه، این کرامت پروردگار بر تو گوارا باد! من آن طفل را در پارچة سفیدی پیچیده، به دست آن حضرت دادم. حضرت در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپش اقامه، پس آب فرات طلبید و کامش را بر گرفت و او را به من برگرداند و فرمود: «او را بگیر که بقیة الله در زمین است.[۶]

آن حضرت بزرگ ترین فرزندان امام موسی بن جعفر (ع) است. نام مبارکش«علی»، کنیه اش «ابوالحسن» و القابش: رضا، صابر، فاضل، رضی، وفی، صدّیق، قرة العین و غیظ ا لملحدین است که مشهورترینش همان«رضا» می باشد. نقش انگشتر آن حضرت، «ماشاءالله و لاقوّة الا بالله» بوده است.

نام اصلی امام هشتم(ع)، علی بن موسی(ع) و لقب یا نام معروفش رضا(ع) است. آن گونه که از روایات فهمیده می شود، علت نام گذاری آن حضرت به رضا(ع) به چند دلیل بوده است:

۱ـ خداوند در آسمان و رسول خدا(ص) و امامان (علیهم السلام) در زمین از او راضی بودند.

۲ـ مخالف و موافق، شیعه و سنّی، او را پسندیدند و از آن حضرت راضی بودند.

۳ـ آن حضرت به رضای پروردگار راضی بود و این خصلت ارزش مند را که مقامی بالاتر از مقام صبر است به طور کامل داشت. او در عصری بود که ظهور چنین خصلتی برای اسلام، بسیار کارساز بود.[۷]

هارون الرشید، خلیفة عباسی، علاوه بر مأمون دو پسر دیگر به نام های امین و قاسم داشت. مأمون و امین از حیث رفتار و اخلاق و هوش تفاوت های آشکاری با هم داشتند. آن چه در تاریخ آمده این است که: مأمون نسبت به برادرش امین از وسعت ذهن و دانش بیشتری برخوردار بوده و در مسائل سیاست و دین و حل مهمّات، توانایی و قاطعیت بالاتری داشته است.

مأمون، انسانی پرکار، نیرومند، مدبّر و دانش دوست بود که در مقاصد و اهداف سیاسی و عملی خویش، ژرف نگر و دقیق بوده است تا جایی که او را «عالم بنی عباس» نامیده بودند.

اما امین تمام رفتار و سکناتش کاملاً به عکس مأمون بود. منشأ این اختلاف به نحوة تربیت و رشد این دو برادر برمی گردد. امین در ناز و نعمت و در آغوش پر مهر پدر و مادر رشد یافته بود و مادرش نیز دختر جعفر بن منصور بوده که به بنی عباس تعلّق داشت، ولی مأمون مادرش کنیزی بود که او را امّ ولد می نامیدند. هارون هر زمان که به مأمون ابراز علاقه و محبت بیشتری می نمود مادر امین با سخنان کنایه آلود به او می گفت: مأمون پسر کنیزکی زشت روست و هیچ ارجحیت و برتری نسبت به امین ندارد و از حیث طبقاتی و اشرافی نیز پایین تر از امین است.[۸]

هارون به دلیل ترس از امّ جعفر(مادر امین) و تمایل بنی هاشم، علی رغم میل باطنی خود امین را به ولی عهدی خویش برگزید، با این که اطمینان داشت مأمون از هر نظر بر امین برتری دارد. بعد از آن که امین را ولی عهد معرفی نمود، مأمون را نیز ولی عهد دوم خود قرار داد و قاسم، پسر دیگرش را ولی عهد سوم.

هارون، حکومت خراسان را با اختیارات تام آن به مأمون واگذار نمود و از فرماندهان و سران آن منطقه برای مأمون بیعت گرفت. این واقعه برای امین که ولی عهد اول بود و خود را مختار السلطنه می دانست، بسیار گران آمد و کار پدرش را عملی شتاب زده وغیر منطقی قلمداد نمود. با این حال هارون هیچ اعتنایی به برآشفتگی امین ننمود و تصمیم گرفت قلمرو حکومت خود را به سه بخش تقسیم نماید: ۱ـ حکومت شام، عراق تا مغرب را به پسرش امین واگذار کند؛ ۲ـ حکومت همدان و تمام خاور اسلامی را به مأمون بدهد؛ ۳ـ حکومت الجزیره و مرزها و توابع دیگر را به پسر دیگرش قاسم بسپارد.

پس از مرگ هارون، وقتی امین بر تخت حکومت نشست در ابتدای کار برای این که خصومت خویش را به برادرش مأمون نشان دهد نام او را از خطبه ها انداخت و پس از آن، پسرش موسی را به جای مأمون ولی عهد خویش ساخت و با این عمل، آتش جنگ و اختلاف را بین خود و برادرش شعله ور کرد.

به همین دلیل مأمون تصمیم گرفت بغداد، پایتخت خلافت عباسی را تصرف کند و خشم و غضب خود را به امین نشان دهد. سپاه امین با مأمون درگیر شدند و در این ستیز، سپاه مأمون بر سپاه امین غالب شد و بغداد به تصرف مأمون درآمد و امین نیز از بین رفت.

پس از پیروزی مأمون و دست یابی او به حکومت و قدرت، او همواره این مشکل اساسی را احساس می کرد که نه فرزندان پدرش، نه علویان، نه اعراب و نه عامة مردم هیچ یک از او دل خوشی ندارند.[۹]

شور ش های پی در پی علویان بالا گرفته بود و عموم مسلمانان نیز از بیعت با مأمون خودداری می کردند. اهالی خراسان نیز به حقیقت چهرة مأمون واقف شده بودند. مأمون دید تنها با علویان می تواند کنار بیاید و مشکل خود را با آن ها حل کند. بنابراین تصمیم گرفت علی رغم مشکلات فراوانی که با علویان داشت مسئلة خود را از طریق آنان حل و فصل کند، آن هم نه با ابزار زورگویی و شدت عمل و نه با منطق و استدلال، چرا که از حیث منطق و استدلال در میان امت اسلامی، صحبت از حق مسلّم جانشینی پیامبر به خویشاوندان نزدیکش یعنی اهل بیت بود و این که علویان، هم شایستگی و لیاقت رهبری دارند و هم به خلافت و ارادة حکومت سزاوارترند. نصّ قرآن کریم و روایات اسلامی نیز به همین مطلب اشاره داشت که خاندان امام علی(ع) و اهل بیت، جانشینان اصلی پیامبر اکرم (ص) هستند.

مأمون سعی می کرد از ناسزاگویی به غیر صحابه هم دوری گزیند و از سویی نیز با ارج نهادن به علی(ع) و بیزاری جستن از معاویه و فرزندانش، مردم را به سوی خود بکشاند. او از همان ابتدا علی(ع) را بر همة خلایق برتری می داد و به اولاد پاکش تقرّب جست.[۱۰]

مأمون وقتی دید اقداماتش نه برای فرونشاندن شورش های علویان کافی است و نه به هدف هایی خواهد رسید که در ذهن می پروراند، نقشة تازه ای کشید که برای ولی عهدی امام رضا(ع) از مردم بیعت بگیرد.

مأمون برای آن که بتواند در مقابل رویدادهای زمان خودش دوام بیاورد و اوضاع نابسامان مملکت را آرام کند ولایت عهدی را به امام رضا(ع) پیشنهاد کرد تا به اهداف سیاسی خود جامة عمل بپوشاند. این اهداف عبارت بودند از:

۱ـ خاموش ساختن شورش های علویان و جلب اعتماد رهبران و هواخواهان آنان؛

۲ـ قانونی جلوه دادن حکومت خود در نظر علویان با جانشین قرار دادن امام که از علویان بود؛

۳ـ از بین بردن احترام و مقام عظیمی که علویان در میان مردم داشتند و انفصال امام از مردم؛

۴ـ کسب اعتماد و ایجاد دلگرمی در اعراب به دلیل برگشت خلافت به خاندان آن ها؛

۵ـ راضی نگه داشتن عباسیان که با علویان دشمنی دیرینه داشتند، با دادن این اطمینان که این وعده هیچ گاه تحقق نمی یابد؛

۶ـ کسب رأی اعتماد از اهالی خراسان و تمامی ایرانیان و تقویت حس اطمینان مردم نسبت به خودش که پس از کشته شدن برادرش این اعتماد سلب شده بود؛

۷ـ ایجاد مصونیت برای خود در برابر خطری که از ناحیة شخصیت امام او را تهدید می نمود و می ترسید که با او برخورد مسلحانه پیدا کند، چرا که امام از حیث علم و معرفت و دیانت و محبوبیت عمومی، بر او برتری داشت.

تاریخ نگاران، مسیرهای مختلفی را برای هجرت امام رضا(ع) از مدینه به خراسان نوشته اند. سیدبن طاووس نقل می کند که حضرت رضا(ع) بنا به دعوت مأمون از مدینه به سوی بصره حرکت کرد و از کوفه و بغداد تا قم رفت[۱۱] و مردم از ایشان به نحو شایسته استقبال کردند. اهل قم در محل سکونت حضرت رضا(ع) در قم مدرسه ای بنا کردند که اکنون به نام«مدرسة رضویه» معروف است.

برخی دیگر از تاریخ نگاران، مسیر حرکت حضرت را چنین نوشته اند: مدینه، بصره، اهواز، فارس، اصفهان، قم، ری، سمنان، دامغان، نیشابور، طوس، سرخس و مرو.[۱۲]ولایتعهدی امام رضا (ع)

بلاغی در تاریخ نائین[۱۳] به نقل از صاحب تحفة الرضویه می نویسد: چون حضرت رضا(ع) به نواحی دامغان(آهوان) رسید آهوانی چند به خدمت آن حضرت رسیدند و عرض کردند: یابن رسول الله! مخالفان قصد کشتن شما را دارند و صلاح است که از این راه برگردی. حضرت فرمود: از اجل نتوان گریخت و برای آن ها دعای خیر فرمود. به همین دلیل آن محل را«آهوان» می گویند.[۱۴] زمانی که امام رضا(ع) به مرو رسید در مکانی که مأمون برای ایشان در نزدیکی قصر خود تدارک دیده بود مستقر شد. مأمون بارها خدمت امام رسید و گفت: ای فرزند پیامبر! من به فضل و پارسایی و عبادت تو آگاهم، از این رو تو را به خلافت سزاوارتر از خود می بینم و می خواهم خود را خلع کنم و شما را به جای خود برگزینم و با شما بیعت کنم.[۱۵] حضرت فرمود: اگر این خلافت حق توست و خدا به تو داده جایز نیست خود را خلع کنی و اگر حق تو نیست نمی توانی چیزی را که حق تو نیست به من بدهی.

در هر حال، هر چند مأمون بسیار اصرار کرد اما امام خلافت را نپذیرفت و مأمون ناچار شد موضوع ولایت عهدی را مطرح کند. وی به امام رضا(ع) گفت: حالا که خلافت را نمی پذیری باید ولایت عهدی را بپذیری و اگر نپذیری با زور وادارت می کنم و تو بعد از من باید خلافت کنی. امام در جواب گفت: من از پدرانم شنیدم که من قبل از تو به وسیلة زهر ستم از دنیا می روم و در بلاد غریب در کنار قبر هارون مدفون خواهم شد.

یاسر خادم گفت: وقتی امام رضا(ع) ولی عهد شد دیدم دست های خود را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! تو می دانی که به زور ولایت عهدی را پذیرفتم، مرا مؤاخذه نفرما؛ هم چنان که یوسف پیامبر را مؤاخذه نکردی، وقتی که عهده دار فرمان روایی مصر شد.[۱۶]

آن چه از ظاهر رفتار مأمون به دست می آید آن است که وی با ظرافت خاصی کوشید تا وانمود کند در این اقدام، خلوص نیت دارد و از سر حق باوری نسبت به حق علویان و نیز علاقة وافری که به امام رضا(ع) دارد دست به این کار زده است. ظاهر سازی مأمون به اندازه ای ماهرانه انجام گرفت که حتی بعدها ـ آن گونه که اربلی به سید بن طاووس نسبت داده و خود نیز تمایل آشکاری بدان نشان داده ـ در مسئلة شهادت امام، مأمون مبرّی دانسته شد و یک فرد شیعه و یا متمایل به امام معرفی گردید.

به خوبی روشن است که واگذاری خلافت به یک علوی، آن هم در شرایطی که خلفای عباسی علویان را به شدیدترین وجهی سرکوب می کردند، می تواند هر انسانی را دربارة مأمون به اشتباه بیندازد. به نظر می رسد که دو بزرگوار مذکور هم به این اشتباه افتاده اند.

با نگاهی به کلمات مأمون و نیز خود امام(ع) و حتی برخی از اصحاب و شیعیان آن حضرت، می توان حقیقت ماجرا را دریافت. آن چه که باید مورد توجه قرار گیرد این است که مأمون از نبوغ سیاسی بالایی برخوردار بوده و با تمامی مشکلاتی که از آغاز خلافتش بر سر راهش قرار گرفته بود، توانست مرحله به مرحله مبارزه کرده و پایگاه خود را نیرومند و حاکمیت خویش را استوار سازد.

نکتة دیگری که ورای ظاهر سازی مأمون و نسبت به موضع مذهبی وی باید مورد توجه قرار گیرد، آن است که در میان گرایش های مهم مذهبی موجود در عصر مأمون، غیر از شیعیانِ امامی و زیدی، می توان از اهل حدیث و معتزله نیز نام برد. اهل حدیث که یک فرقة عثمانی بودند، موضع مخالفی با امیرالمؤمنین(ع) داشتند، ولی در میان معتزله، برخلاف قُدمایشان در بصره که عثمانی مذهب بودند، در بغداد گرایش به امیرالمؤمنین(ع) پیدا شد. این مسئله سبب گردید تا اتهام تشیع از طرف اهل حدیث به کسانی زده شود که نظر مثبتی به امام علی(ع) از خود نشان می دادند. بدین ترتیب بود که معتزلیان متهم به تشیع شدند؛ تشّیعی که از نظر اهل حدیث جز به معنای داشتن نظر مساعد به امیرالمؤمنین(ع) و حتی اعتقاد به خلافت ایشان به عنوان چهارمین خلیفه، چیز دیگری نبود.

در آن روزگار، بازار تهمت به تشیع در میان سنّیان چنان گرم شد که شخص مأمون نیز شیعه معرفی شد. گرچه می توان احتمال داد که حتی آن عقاید نیز، چیزی جز یک نمایش سیاسی نبوده است.

مأمون به این هدف می اندیشید که اگر امام رضا(ع) ولایت عهدی او را بپذیرد، الزاماً مشروعیت خلافت بنی عباس را پذیرفته است، زیرا این که علویان خلافت عباسیان را به رسمیت بشناسند، امتیاز بزرگی برای آن ها به حساب می آمد.

نکتة دیگر این است که با آوردن امام رضا(ع) در تشکیلات خلافت، فعالیت های آن حضرت کنترل و محدود می شد و او دیگر نمی توانست خود را امام معرفی کند، زیرا در این صورت مردم را نه تنها به پذیرش ولایت عهدی خود، بلکه حتی برای خلیفه ای که جانشینی او را پذیرفته بود می بایست دعوت نماید. بدین ترتیب جنبة استقلالی عنوان امامت آل علی برای همیشه از بین می رفت.

نکتة سوم این که مقام و منزلت امام رضا(ع) با پذیرفتن ولایت عهدی مأمون کاهش می یافت و از چشم طرف دارانش می افتاد و دیگر کسی او را به یک چهرة منزّه و مقدس نمی شناخت.[۱۷]

آن حضرت، سرانجام از هر سو زیر فشار قرار گرفت، به طوری که با نهایت اکراه و در حالی که از شدت درماندگی می گریست، مقام ولی عهدی را پذیرفت. این بیعت در هفتم رمضان سال ۲۰۱ هجری انجام گرفت.

امام رضا(ع) در پذیرش ولایت عهدی به این حقیقت پی برده بود که در صورت امتناع، نه تنها جان خودش بلکه علویان و دوست دارانشان همه در معرض خطر واقع می شوند. اگر بر امام جایز بود که در آن شرایط جان خویشتن رابه خطر بیفکند ولی در مورد دوست داران و شیعیان خود و سایر علویان هرگز به خود حق نمی داد که جان آنان را به مخاطره بیندازد.

ایشان باید برای مردم باقی می ماندند تا چراغ راه و راهبر و مقتدای آن ها در حل مشکلات و هجوم شبهه ها باشند، چون در آن زمان موج فکری و فرهنگی بیگانه ای بر همه جا چیره شده بود و با خود کفر و الحاد را در قالب بحث های فلسفی و تردید نسبت به مبادی خداشناسی، به ارمغان آورده بود. بر امام لازم بود که زنده بماند و مسئولیت خویش را در نجات امت به انجام برساند. و دیدیم که امام نیز با وجود کوتاه بودن دوران زندگی اش پس از ولی عهدی چگونه عملاً وارد این کارزار شد.

اگر امام با رد قاطع و همیشگی ولی عهدی، هم خود و هم پیروانش را به دست نابودی می سپرد این فداکاری کوچک ترین تأثیری در راه تلاش برای این هدف مهم در بر نمی داشت.

علاوه بر این، نیل به مقام ولی عهدی یک اعتراض ضمنی از سوی عباسیان به شمار می رفت دایر بر این مطلب که علویان نیز در حکومت سهم شایسته ای داشتند.

یکی دیگر از دلایل قبول ولی عهدی از سوی امام آن بود که مردم اهل بیت را در صحنة سیاسی حاضر بیابند و آنان را فراموش نکنند. و نیز گمان نکنند که آنان ـ همان گونه که شایع شده بود ـ فقط علما و فقهایی هستند که در عمل استفاده ای برای ملت ندارند.

شاید امام نیز خود به این نکته اشاره می کرد؛ هنگامی که«ابن عرفه» از وی پرسید: ای فرزند رسول خدا! به چه انگیزه ای وارد ماجرای ولی عهدی شدی؟ امام پاسخ داد: به همان انگیزه ای که جدّم علی(ع) را وادار به ورود در شورا نمود.[۱۸]

گذشته از همة این ها، امام در ایام ولی عهدی خویش چهرة واقعی مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیت و هدف های وی در کارهایی که انجام می داد، هرگونه شبهه و تردیدی را از نظر مردم برداشت.

آن چه گفته شد، هرگز دلیلی بر میل باطنی امام برای پذیرفتن ولی عهدی نیست، بلکه همان گونه که حوادث بعدی اثبات کرد، او می دانست که هرگز از دسیسه های مأمون و دارو دسته اش در امان نخواهد بود.

امام به خوبی درک می کرد که مأمون به هر وسیله ای که شده در مقام نابودی وی برخواهد آمد.

۱ـ امام رضا(ع) چون به مرو رسید ماه ها بگذشت و او هم چنان از موضع منفی با مأمون سخن می گفت؛ نه پیشنهاد خلافت و نه پیشنهاد ولی عهدی، هیچ کدام را نمی پذیرفت، تا آن که مأمون با تهدید های مکرّر به قصد جانش برخاست.

امام با این گونه موضع گیری زمینه را طوری چید که مأمون را رویاروی حقیقت قرار دهد. امام می گفت: می خواهم کاری کنم که مردم حقیقت مطلب را بدانند. که این من نیستم که به دنبال دنیایم، بلکه این دنیاست که سخت به دنبال من است. با این شگرد به مأمون فهماند که نیرنگش چندان موفقیت آمیز نبوده و در آینده نیز باید دست از توطئه و نقشه ریزی بردارد. در نتیجه از مأمون سلب اطمینان کرد و او را در هر عملی که می خواست انجام دهد به تزلزل انداخت. علاوه بر این، در دل مردم نیز علیه مأمون و کارهایش شک و بی اطمینانی برانگیخت.

۲ـ امام رضا(ع) به این ها نیز بسنده نکرد، بلکه در هر فرصتی تأکید می کرد که مأمون او را به اجبار و تهدید به قتل، به ولی عهدی رسانده است وگرنه امام معصوم کجا و ولی عهدی و تأئید حکومت ظالم کجا؟!

افزون بر این، مردم را گاه گاه به این موضوع نیز آگاهی می داد که مأمون به زودی دست به نیزنگ زده، پیمان خود را خواهد شکست. امام به صراحت می گفت که به دست کسی جز مأمون کشته نخواهد شد و کسی جز مأمون او را مسموم نخواهد کرد. این موضوع را حتی نزد مأمون نیز گفته بود.

امام تنها به گفتار بسنده نمی کرد، بلکه رفتارش در طول مدت ولی عهدی هم از عدم رضایت وی و مجبور بودنش حکایت می کرد.

۳ـ امام رضا(ع) از کوچک ترین فرصتی که به دست می آورد سود جسته، این معنا را به دیگران یادآوری می کرد که مأمون در اعطای سمت ولی عهدی کار مهمی نکرده، جز آن که در راه برگرداندن حق مسلّم امام، گام برداشته است. بنابراین، امام قانونی نبودن خلافت مأمون را پیوسته به مردم یادآور شد.

نخست در شیوة اخذ بیعت می بینیم که امام جهل مأمون را به شیوة رسول خدا(ص) که مدعی جانشینی اش بود، برملا ساخت. مردم برای بیعت با امام آمده بودند که امام دست خود را به گونه ای نگاه داشت که پشت دست در برابر صورتش و روی دست رو به مردم قرار گرفت. مأمون به وی گفت: چرا دستت را برای بیعت پیش نمی آوری، امام فرمود: تو نمی دانی که رسول خدا(ع) به همین شیوه از مردم بیعت می گرفت.

از نکته های شایان توجه دیگر سخنانی است که امام در مجلس بیعت فرمودند و حق غصب شدة خویش را یادآور نمودند:«ما به سبب رسول خدا(ص) بر شما حقی داریم و شما نیز به سبب او بر ما حقی دارید؛ یعنی هرگاه شما حق ما را رعایت کردید بر ما نیز واجب می شود که حق شما را منظور بداریم.»

امام حتی از این که کوچک ترین سپاس گزاری از مأمون کند، خودداری کرد، و این خود موضع سرسختانه و قاطعی بود که می خواست ماهیت بیعت را در ذهن مردم، خوب جای دهد و در ضمن موقعیت خویش را نسبت به زمامداری در همان مجلس حساس بفهماند.

خلاصه این که امام از هر فرصتی استفاده می کرد تا کوشش های مکّارانة مأمون را خنثی کند و سیاست های مزوّرانة او را برملا نماید و حقانیت خویش را به امر خلافت به همة مردم بفهماند.

از دیگر اقدامات امام در جهت روشنگری و آگاهی تودة مردم، چگونگی تنظیم سند ولی عهدی بود که در جای جای آن از مقاصد و اهداف باطنی مأمون پرده برداشت و بر حقوق علویان پای فشرد و توطئه ای را که برای نابودی آنان انجام می شد، آشکار کرد. امام در این سند، نوشتة خود را با جملة زیر آغاز کرده و نوشته است:

«ستایش برای خداوندی است که هرچه بخواهد همان کند، هرگز چیزی بر فرمانش نتوان افزود و از تنفیذ مقدّراتش نتوان سرباز زد، او از خیانت چشم ها و آن چه که در سینه ها پنهان است آگاهی دارد.»

امام با انتخاب این جمله ها می خواست ذهن مردم را به خیانت ها و نقشه های پنهانی مأمون توجه دهد. آن حضرت دست خط خود را چنین ادامه می دهد:

«درود خدا بر پیامبرش محمد، خاتم پیامبران و بر خاندان پاک و مطهّرش باد…. »

امام می خواست بفهماند که به چنین خاندان مقدس و ارجمندی تعلّق دارد. در ادامه نوشتند:

«امیرالمؤمنین حقوقی از ما می شناخت که دیگران بدان آگاه نبودند.»

و بدین وسیله یادآوری فرمودند که خلافت حق مسلّم آنان بوده و هست که دیگران آن را نشناخته غصب کرده اند.

از دیگر عباراتی که امام رضا(ع) در سند ولی عهدی نوشته، این است:

«او (یعنی مأمون) ولی عهدی خود و فرمانروایی این قلمرو بزرگ را به من واگذار کرد، البته اگر پس از وی زنده باشم…. »

امام با جملة «اگر پس از وی زنده باشم» بدون شک به حوادث آینده و توطئه های مأمون اشاره می کند و نیت پلید او را در همان روزهای اول گوشزد می فرماید.

امام نوشتة خود را چنین ادامه می دهد:

«هرکس گره ای را که خدا بستنش را امر کرده بگشاید و ریسمانی را که هم او تحکیمش پسندیده، قطع کند، به حریم خداوند تجاوز کرده است، چه او با این عمل، امام را تحقیر کرده و حرمت اسلام را دریده است.»

امام با این جملات اشاره به حق خود می کند که مأمون و پدرانش آن را غصب کرده اند. پس منظور وی از گره و ریسمانی که نباید هرگز گسسته شود، خلافت و رهبری است که نباید پیوندش را از خاندانی گسست که خدا مأمور به آن کرده است.

«در گذشته کسی چنین کرد ولی برای جلوگیری از پراکندگی در دین و جدایی مسلمانان اعتراضی به تصمیم ها نشد و امور تحمیلی به عنوان راه گریز تحمل گردید…. »

در این جا گویا امام به مأمون طعنه می زند که باید به اطاعت وی درآید و بر تمرّد علیه وی وعلویان اصرار نورزد. سپس چنین می افزاید:

«خدا را گواه بر خویشتن می گیرم که اگر رهبری مسلمانان را به دستم دهد با همه، به ویژه بنی عباس به مقتضای اطاعت از خدا و سنّت پیامبرش عمل کنم. هرگز خونی را به ناحق نریزم و نه ناموس و ثروتی را از چنگ دارنده اش به درآورم، مگر در آن جا که حدود الهی مرا دستور داده است.»

امام با ذکر این مطالب، تفاوت فاحش میان سبک حکمرانی اهل بیت با سبک سیاست دشمنانشان را بیان می کند.

امام هم چنین می افزاید:

«… اگر چیزی از پیش خود آوردم، یا در حکم تغییر و دگرگونی در انداختم، شایستة این مقام نبوده، خود را مستحق کیفر نموده ام و من به خدا پناه می برم از خشم او…. »

بیان این جمله برای مبارزه با عقیدة رایج در میان مردم بود که علمای کج فهم آن را بیان کرده بودند؛ به این معنا که خلیفه یا هر حکمرانی، مصون از هرگونه کیفر و بازخواستی است، چه او در مقامی برتر از قانون قرار گرفته و اگر دست به هر جرم و انحرافی بزند کسی نباید بر او خرده بگیرد، تا چه رسد به قیام بر ضد او. امام(ع) با توجه به شیوة مأمون و سایر خلفای عباسی می خواهد این معنا را به همگان تفهیم کند که فرمان روا باید پاسدار نظام قانون باشد، نه آن که مافوق آن قرار بگیرد. از این رو نباید هرگز از کیفر و بازخواست بگریزد.

آن گاه برای اعلام عدم رضایت خویش به قبول ولی عهدی و نافرجام بودن آن به صراحت چنین بیان می دارد:

«… جفر و جامعه[۱۹] خلاف آن را حکایت می کنند…. »

یعنی بر خلاف ظاهر امر که حاکی از دست یابی من به حق امامت و خلافت می باشد، من هرگز آن را دریافت نخواهم کرد. افزون بر این ها امام می خواهد با ذکر این حقیقت به رکن دوم از ارکان امامت راستین اهل بیت نیز اشاره کند که عبارت است از: آگاهی به امور غیبی و علوم ذاتی که خداوند فقط ایشان را بدین جهت بر دیگران برتری بخشیده است.

در ادامه امام به صراحت کامل بیان می دارد که:

«من دستور امیرالمؤمنین (یعنی مأمون) را پذیرفتم و خشنودی اش را بدین وسیله جلب کردم…. »

معنای این عبارت آن است که اگر امام ولی عهدی را نمی پذیرفت به خشم مأمون گرفتار می آمد و همگان نیز معنای خشم خلفای جور را به خوبی می دانستند که برای ارتکاب جنایت و تجاوز، به هیچ دلیلی نیازمند نبودند.

امام هم چنین برای قبول ولی عهدی شرایطی را گذاشتند؛ از جمله:

«هرگز کسی را بر مقامی نگمارد و نه کسی را عزل و نه نصب و نه سنّتی را نقض کند و نه چیزی را از وضع موجود دگرگون سازد و از دور مشاور در امر حکومت باشد.»[۲۰]

الف) امام رضا(ع) احساس کرد نپذیرفتن ولایت عهدی، تنها به قیمت جان او تمام نمی شود، بلکه جان تمام شیعیان و علویان هم به خطر می افتد. اگر امام با رد مقام ولایت عهدی، خود و پیروانش را به نابودی می کشاند، کفر و الحاد همه جا را فرا می گرفت و در نتیجه مأمون به اهداف شوم خود دست می یافت؛

ب) امام دریافت پذیرش ولایت عهدی، یک اعتراف ضمنی از طرف عباسیان است که علویان هم در این حکومت سهم شایسته ای دارند؛

ج) انگیزة دیگر این که عموم مردم ـ بر خلاف شایعات موجود ـ تلاش اهل بیت را در صحنة سیاست ببینند و گمان نکنند که آنان عالمانی هستند که فقط در گوشه ای به عبادت می نشینند و در امور سیاسی دخالت نمی کنند؛

د) دیگر این که امام فرمود: همان انگیزه ای که جدم امیرالمؤمنین(ع) را وادار به شرکت در شورای شش نفره نمود، مرا نیز به پذیرش ولایت عهدی واداشت.

در پذیرش شروط ولایت عهدی، امام به خوبی به توطئه ها و هدف های پنهان و آشکار مأمون آگاهی داشت. گفتار و رفتار حضرت حکایت از اجبار و عدم رضایت او در این پذیرش نمادین می کرد و به همین دلیل ولایت عهدی را با شرایط خاصی پذیرا شد.

بدیهی است این شرایط، خط بطلانی بر اهداف مأمون کشید و موجب شد تا حکومت نتواند کارها را به نام امام پیش ببرد و امور را به صورت شرعی و دینی جلوه دهد. از طرف دیگر، چون موضع امام(ع) عدم اعتراف به قانونی بودن نظام حکومتی او بود، به همین دلیل و با چنین شرایطی، دیگر مأمون قادر به اجرای نقشه هایش به نام امام(ع) نبود.

پس از این که مأمون به عظمت معنوی امام در جامعه پی برد و از طرفی با اعتراض عباسیان بغداد در مورد واگذاری ولایت عهدی به حضرت مواجه گردید، تصمیم گرفت امام(ع) را از سر راه خود بردارد.

مأمون برای شکستن شخصیت علمی حضرت، اقدام به تشکیل مجالس مناظره و مباحثه با دانشمندان ادیان مختلف نمود تا شاید از این رهگذر بتواند در مباحثات علمی شکستی برای حضرت ایجاد کند و از محبوبیت آن وجود مقدس در بین مردم بکاهد.

سرانجام توفیق نیافت و دانشمندان برجستة تمام ادیان و مذاهب از مراکز علمی جهان با امام(ع) به بحث و گفت گو نشسته و همة عالمان مذاهب و صاحبان افکار و آرای مختلف به بزرگواری و احاطة علمی آن حضرت اقرار و اعتراف نمودند. حضرت در تمام مباحثات و مناظرات با دلایل قاطعِ علمی و منطقی و با زبان خود سؤال کنندگان جواب می داد و همه را محکوم و مجاب می نمود.

پاسخ امام(ع) به مسائل علمی و فلسفی با بیانی رسا و منطقی قوی چنان موجب شگفتی مأمون شد که لب به سخن گشود و گفت: یا اباالحسن! در روی زمین کسی جز شما نیست که این گونه سخن نیکو بگوید.

پیروزی های حضرت در مباحثات، مأمون را نا امید و تمام بافته هایش را پنبه کرد، به همین دلیل در صدد برآمد او را از میان بردارد. در حالی که روز به روز بر عظمت امام رضا(ع) افزوده می شد و حقانیت فرزند پیامبر(ص) روشن تر می گردید سرانجام بعد از گذشت دو سال از ورود امام به خطّة خراسان، مأمون در روز جمعه آخر صفر سال ۲۰۳ هـ. ق. اقدام به جنایتی هولناک نمود و آن امام همام را که حدود پنجاه و پنج سال از عمر پر برکتش سپری شده بود به وسیله انگور زهرآلود در توس مسموم کرد و به شهادت رساند. آن گاه از باب عوام فریبی، خود را عزادار نشان داد و امر کرد تا پیکر مطهّر امام(ع) را در سرای حاکم عباسی (بقعة هارونی) به خاک بسپارند.

پس از شهادت حضرت رضا(ع) و دفن در بقعة هارونی (حرم فعلی)، بنا به پیش گویی آن حضرت، خراسان، مطاف فرشتگان الهی و قبلة نیاز و زیارت گاه شیعیان جهان شد و تا انقراض عالم چنین خواهد بود.

۱ـ افشای چهرة باطنی و پلید مأمون: امام رضا(ع) در ایام ولی عهدی خویش چهرة واقعی مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیت ها و هدف های وی هرگونه شبهه و تردیدی را از نظر مردم برداشت.[۲۱]

به عبارتی دیگر گرچه مأمون می خواست از وجود مبارک حضرت رضا(ع) برای اهداف شوم سیاسی خود استفاده کند، ولی شیوة زندگی امام(ع) در خراسان نقشه های مأمون را خنثی نمود و چهرة باطنی و پلید مأمون را در ماجرای نماز عید و تعطیلی مجالس مناظره و سرانجام شهادتش، آشکار نمود.[۲۲]

۲ـ تحکیم پایگاه مردمی خاندان رسالت: حوادث و معجزاتی که در مسیر مدینه تا خراسان از آن حضرت دیده می شد، پایگاه مردمی او را چندین برابر نمود و موقعیت خاندان رسالت را در نظر مردم بسیار بالا برد و دشمنان و مخالفان را رسوا ساخت.[۲۳]

۳ـ خنثی کردن توطئة مأمون: در صورت امتناع از پذیرش فرمان مأمون (سفر یا دعوت ولایت عهدی) موقعیت دشواری پیش می آمد و در چنین موقعیتی جان علویان و دوست دارانش در معرض بیشترین شکنجه ها و آسیب ها قرار می گرفت، زیرا خلیفة حیله گر عباسی، سرپیچی امام را یک توطئه می نامید و به بهانة سرکوب این توطئه، شیعیان بسیاری را به هلاکت می رساند.[۲۴]

۴ـ جلوگیری از اختلافات داخلی: امام رضا(ع) در عهدنامة ولایت عهدی پس از بیان مقدمه در مورد اصل پیشنهاد قبول خلافت، یکی از دلایل پذیرش ولایت عهدی را مسئلة ترس از پراکندگی دین و متزلزل شدن وضع مسلمانان بیان نموده است.[۲۵]

۵ ـ اثبات حقانیت شیعه در مناظرات: بیانات امام در مجالس مناظره ای که مأمون با علمای بزرگ اطراف و اکناف ترتیب داده بود، هویت و اساس عقاید اسلامی به ویژه تشیع را روشن می نمود و صحت عقاید شیعه دوازده امامی را تثبیت می کرد و حقانیت اسلام را در برابر غیر مسلمانان و اصل تشیع را در برابر مخالفان، آشکار می ساخت.[۲۶]

۶ ـ عشق و علاقة ایرانیان به اهل بیت: ارادت مردم ایران مخصوصاً خراسان به اهل بیت و این که ایرانیان در راه عشق و علاقه به خاندان علی(ع) مهم ترین فداکاران و از خودگذشتگان به شمار می آمدند، به ویژه این که مادر آن امام(ع) نیز ایرانی بوده است.[۲۷]

با توجه به این که امام رضا(ع) در پذیرفتن ولی عهدی از خود اختیاری نداشت و نمی توانست این مقام را وسیلة رسیدن به اهداف مقدس خویش قرار دهد، و از سویی هم نمی توانست ساکت بنشیند و در برابر اقدامات دولت مردان چهرة موافق نشان بدهد، پس بایستی برنامه ای بریزد که در جهت خنثی کردن توطئه های مأمون پیش برود. آن حضرت به صورت های گوناگونی برای خنثی کردن توطئه های مأمون موضع گرفت که مأمون آن ها را قبلاً به حساب نیاورده بود.[۲۸]

۱ـ امام تا وقتی که در مدینه بود از پذیرفتن پیشنهاد مأمون خود داری کرد و آن قدر سرسختی نشان داد تا بر همگان معلوم شود مأمون به هیچ قیمتی از او دست بردار نیست.

۲ـ اتخاذ چنین موضع سرسختانه ای برای آن بود که دیگران بدانند که امام دست خوش نیرنگ مأمون قرار نمی گیرد و به خوبی به توطئه ها و هدف های پنهانی اش آگاهی دارد. با این شیوه، امام توانسته بود مردم را پیرامون آن رویداد برانگیزد.

۳ـ در ایستگاه نیشابور، امام با نمایاندن چهرة محبوبش برای ده ها و بلکه صدها هزار تن از مردم استقبال کننده، روایت زیر را خواند: «خداوند متعال می فرماید: «کلمة توحید (لا اله الا الله) دژ من است، هر کس به دژ من داخل شود از کیفرم مصون می ماند.»

در آن روز این حدیث را حدود بیست هزار نفر به محض شنیدن از زبان امام، نوشتند. جالب آن که امام در آن شرایط هرگز مسائل فرعی دین و زندگی مردم را عنوان نکرد و توجه همگان را به مسئله ای معطوف کرد که مهم ترین مسائل در زندگی حال و آینده شان به شمار می رفت.

پس از خواندن حدیث توحید، ناقة امام به راه افتاد، ولی هنوز دیدگان هزاران انسانِ شیفته به سوی او بود. هم چنان که مردم غرق در افکار خویش بودند و یا به حدیث توحید می اندیشیدند، ناگهان ناقه ایستاد و امام سر از عماری بیرون آورد و کلمات جاویدان دیگری به زبان آورد و با صدای رسا گفت: «کلمة توحید شروطی هم دارد، من از جملة آن شروط هستم». در این جا امام مسئلة بنیادی دیگری را عنوان کرد؛ مسئلة «ولایت» را که چون تنه ای برآمده از ریشة درخت توحید است.

امام در شهر نیشابور برای بیان این حقیقت از فرصت حساسی که به دست می آمد حکیمانه سود جست و در برابر صدها هزار تن، خویشتن را به حکم خدا، پاسدار دژ توحید معرفی کرد، بنابراین بزرگ ترین هدف مأمون را با این آگاهی بخشیدن به توده ها در هم کوبید، چه او می خواست با کشاندن امام به مرو از وی اعتراف بگیرد که حکومت او و بنی عباس، مشروع و اسلامی است.

۴ـ امام چون به مرو رسید ماه ها گذشت و او هم چنان از موضع منفی با مأمون سخن می گفت، نه پیشنهاد خلافت و نه پیشنهاد ولی عهدی ـ هیچ کدام ـ را نمی پذیرفت تا آن که مأمون با تهدیدهای مکرّر به قصد جانش برخاست.

امام با این گونه موضع گیری زمینه را طوری چید که مأمون را رویاروی حقیقت قرار داد. امام گفت: می خواهم کاری کنم که مردم نگویند علی بن موسی به دنیا چسبیده، بلکه این دنیاست که از پی او روان شده است. با این رویه به مأمون فهماند که نیرنگش چندان موفقیت آمیز نیست و در آینده نیز باید دست از توطئه و نقشه ریزی بردارد. در نتیجه از مأمون سلب اطمینان کرد و او را در هر عملی که می خواست انجام دهد به تزلزل انداخت. علاوه بر این، در دل مردم نیز بر ضد مأمون و کارهایش شک و تردید افکند.

۵ ـ امام رضا(ع) به این ها نیز بسنده نکرد، بلکه در هر فرصتی تأکید می کرد که مأمون او را به اجبار و با تهدید به قتل، به ولی عهدی رسانده است. افزون بر این، مردم را گاه گاه از این موضوع نیز آگاه می ساخت که مأمون به زودی دست به نیزنگ زده، پیمان خود را خواهد شکست. امام به صراحت می گفت که به دست کسی جز مأمون کشته نخواهد شد و کسی جز مأمون او را مسموم نخواهد کرد. این موضوع را حتی به مأمون هم گفته بود.

امام تنها به گفتار بسنده نمی کرد، بلکه رفتارش نیز در طول مدت ولی عهدی همه از عدم رضایت وی و مجبور بودنش حکایت می کرد. بدیهی است که این ها همه عکس آن نتیجه ای بود که مأمون از ولی عهدی وی انتظار می داشت.

۶ ـ امام از کوچک ترین فرصتی که به دست می آورد سود جسته، این معنا را به دیگران یاد آوری می کرد که مأمون در اعطای سمت ولی عهدی به وی کار مهمی نکرده جز آن که در راه برگرداندن حق مسلّم خود او که قبلاً از دستش به غصب ربوده بود، گام برداشته است، بنابراین امام پیوسته مشروع نبودن خلافت مأمون را به مردم یاد آور می شد.

۷ـ امام برای پذیرفتن مقام ولی عهدی شروطی قائل شد که طی آن ها از مأمون چنین خواسته بود: امام هرگز نه کسی را بر مقامی گمارد، نه کسی را عزل کند، نه رسم و سنّتی را براندازد و نه چیزی از وضع موجود را دگرگون سازد، بلکه از دور مشاور در امر حکومت باشد. مأمون نیز تمام این شروط را پذیرفت. بنابراین می بینیم که امام بر پاره ای از هدف های مأمون خط بطلان کشید، زیرا اتخاذ چنین موضعی دلیل گویایی بود بر امور زیر:

الف ـ اعتراف نکردن به مشروع بودن سیستم حکومتی وی؛

ب ـ سیستم موجود هرگز نظر امام را به عنوان نظام حکومتی تأمین نمی کرد؛

ج ـ مأمون بر خلاف نقشه هایی که در سر پرورانده بود، دیگر با قبول این شروط نمی توانست کارهایی را به نام امام و به دست او انجام دهد؛

د ـ امام هرگز حاضر نبود تصمیم های قدرت حاکم را اجرا کند.[۲۹]

۱ـ هنگامی که امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضای مدینه را از کراهت و نارضایی خود پر کرد، به طوری که هر کس در پیرامون امام بود یقین کرد که مأمون با نیت سوء، حضرت را از وطن خود دور می کند. امام، بدبینی خود را به مأمون به هر زبان ممکن به گوش همه رساند؛ در وداع با حرم پیغمبر، در وداع با خانواده اش، در هنگام خروج از مدینه، در طواف کعبه که برای وداع انجام داد، با گفتار و رفتار، با زبان دعا و اشک، بر همه ثابت کرد که این سفر، سفر مرگ اوست. همة کسانی که باید طبق انتظار مأمون به او خوش بین، و به امام به دلیل پذیرش پیشنهاد او بدبین می شدند در اولین لحظات این سفر دلشان از کینة مأمون که امام را این گونه ظالمانه از آنان جدا می کرد و به قتل گاه می برد، لب ریز شد.

۲ـ هنگامی که در مرو پیشنهاد ولایت عهدی آن حضرت مطرح شد حضرت به شدت استنکاف کردند و تا وقتی مأمون صریحاً آن حضرت را تهدید به قتل نکرد آن را نپذیرفتند. این مطلب همه جا پیچید که علی بن موسی الرضا(ع) ولی عهدی و پیش از آن خلافت را که مأمون به او با اصرار پیشنهاد کرده بود نپذیرفته است. دست اندرکاران امور که به ظرافت تدبیر مأمون واقف نبودند ناشیانه عدم قبول امام را همه جا منتشر کردند، حتی فضل بن سهل در جمعی از کارگزاران و مأموران حکومت گفت: من هرگز خلافت را چنین خوار ندیده ام. امیر المؤمنین آن را به علی بن موسی الرضا(ع) تقدیم می کند و علی بن موسی دست رد به سینه او می زند.

خود امام از هر فرصتی که به دست می آورد، اجباری بودن این منصب را به گوش این و آن می رساند. همواره می گفت: من تهدید به قتل شدم تا ولی عهدی را قبول کردم. طبیعی بود که این سخن هم چون عجیب ترین پدیدة سیاسی، دهان به دهان و شهر به شهر پراکنده شود و همة آفاق اسلام در آن روز یا بعدها بفهمند. در همان زمان که کسی مثل مأمون فقط به دلیل آن که از ولی عهدی برادرش امین عزل شده است به جنگی چند ساله دست می زند و هزاران نفر از جمله برادرش امین را به قتل می رساند و سر برادرش را از روی خشم شهر به شهر می گرداند، کسی مثل علی بن موسی الرضا(ع) پیدا می شود که به ولی عهدی با بی اعتنایی نگاه می کند و آن را جز با کراهت و در صورت تهدید به قتل نمی پذیرد.

مقایسه ای که از این رهگذر میان امام علی بن موسی الرضا(ع) و مأمون عباسی در ذهن ها نقش می بست، درست عکس آن چیزی را نتیجه می داد که مأمون برای آن، سرمایه گذاری کرده بود.

۳ـ علی بن موسی الرضا(ع) فقط به این شرط ولی عهدی را پذیرفت که در هیچ یک از شئون حکومت دخالت نکند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبیر امور نپردازد و مأمون که فکر می کرد فعلاً در شروع کار این شرط ها قابل تحمل است و بعداً به تدریج می توان امام را به صحنة فعالیت های خلافتی کشاند، این شرط ها را از آن حضرت قبول کرد.

امام در همان حال که نام ولی عهدی داشت و قهراً از امکانات دستگاه نیز برخوردار می بود چهره ای به خود می گرفت که گویی با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است؛ نه امر و نهی می کرد، نه مسئولیتی را می پذیرفت و نه شغلی را طلب می کرد.

روشن است که عضوی در دستگاه حکومت که چنین با اختیار و ارادة خود از همة مسئولیت ها کناره می گیرد، نمی تواند نسبت به آن دستگاه صمیمی و طرف دار باشد. مأمون به خوبی این نقیصه را حس می کرد و لذا پس از آن که کار ولی عهدی انجام گرفت بارها در صدد بر آمد امام را بر خلاف تعهد قبلی با لطائف الحیل به مشاغل خلافتی بکشاند و سیاست مبارزة منفی امام را نقض کند.

یک نمونه همان است که معمّربن خلاد از امام هشتم نقل می کند که مأمون به امام می گوید: اگر ممکن است به کسانی که از او حرف شنوی دارند در باب مناطقی که اوضاع آن پریشان است، چیزی بنویس، و امام استنکاف می کند و قرار قبلی را که همان عدم دخالت مطلق است به یادش می آورد. نمونة بسیار مهم و جالب دیگر، ماجرای نماز عید است که مأمون به این بهانه که «مردم قدر امام را بشناسند و دل های آنان آرام گیرد» او را به امامت نماز عید دعوت می کند، اما امام استنکاف می کند. پس از این که مأمون اصرار را به نهایت می رساند امام به این شرط قبول می کند که نماز را به شیوة پیغمبر و علی بن ابیطالب به جا آورد و آن گاه امام از این فرصت چنان بهره ای می گیرد که مأمون را از اصرار خود پشیمان می سازد و آن حضرت را از نیمة راه برمی گرداند.

۴ـ بهره برداری اصلی امام از این ماجرا از همه مهم تر است. امام با قبول ولایت عهدی، دست به حرکتی می زند که در تاریخ ائمه پس از پایان خلافت اهل بیت در سال چهلم هجری تا آن روز و تا آخر دوران خلافت، بی نظیر بوده است و آن، «برملا کردن داعیة امامت شیعی در سطح اسلام و دریدن پردة غلیظ تقیه و رساندن پیام تشیع به گوش همة مسلمان هاست». تریبون عظیم خلافت در اختیار امام قرار گرفت و او سخنانی را که در طول ۱۵۰ سال جز در خفا و با تقیه و به خصیصین و یاران نزدیک گفته نشده بود با صدای بلند فریاد کرد و با استفاده از امکانات معمولی آن زمان که جز در اختیار خلفا و نزدیکان درجة یک آن ها قرار نمی گرفت آن را به گوش همه رساند.

مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مأمون که در آن قوی ترین استدلال های امامت را بیان فرموده است، نامة جوامع الشریعه که در آن همة رئوس مطالب عقیدتی و فقهی شیعی را برای فضل بن سهل نوشته است، حدیث معروف امامت که برای عبدالعزیزبن مسلم در مرو بیان کرده است، قصاید فراوانی که در مدح آن حضرت به مناسبت ولی عهدی سروده شده و برخی از آنان مانند قصیدة دعبل و ابونواس همیشه در شمار قصاید برجستة عربی به شمار می رود، نمایش گر این موفقیت عظیم امام(ع) است.

در آن سال، در مدینه و شاید در بسیاری از آفاق اسلامی هنگامی که خبر ولایت عهدی علی بن موسی الرضا(ع) رسید، در خطبه، فضایل اهل بیت بر زبان رانده شد و اهل بیت پیغمبر که نود سال علناً بر منبرها دشنام داده می شدند و سال های متمادی کسی جرئت بر زبان آوردن فضایل آن ها را نداشت، اکنون همه جا به عظمت و نیکی یاد شدند، دوستان آنان از این حادثه روحیه و قوّت قلب گرفتند، بی خبرها و بی تفاوت ها با آنان آشنا شدند و به آنان گرایش یافتند و دشمنان سوگند خورده احساس ضعف و شکست کردند، محدّثان و متذکّران شیعه معارفی را که تا آن روز جز در خلوت نمی شد بر زبان آورد، در جلسات درسی بزرگ و مجامع عمومی بر زبان راندند.

۵ ـ در حالی که مأمون، امام را جدا از مردم می پسندید و این جدایی را در نهایت وسیله ای برای قطع رابطة معنوی و عاطفی میان امام و مردم می خواست، امام در هر فرصتی خود را در معرض ارتباط مردم قرار می داد، با این که مأمون آگاهانه مسیر حرکت امام را از مدینه تا مرو به طرزی انتخاب کرده بود که شهر های معروف به محبت اهل بیت مانند کوفه و قم در سر راه قرار نگیرند، امام در همان مسیر تعیین شده، از هر فرصتی برای ایجاد رابطة جدیدی میان خود و مردم استفاده کرد، در اهواز آیات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دل هایی قرار دارد که با او نامهربان بودند، در نیشابور حدیث سلسلة الذهب را برای همیشه به یادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانه ها و معجزه های دیگری نیز آشکار ساخت و در جای جای این سفر طولانی فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد، در مرو هم که منزل اصلی و اقامت گاه دستگاه خلافت بود هر گاه فرصتی دست داد حصارهای دستگاه حکومت را برای حضور در میان مردم شکافت.

۶ ـ نه تنها سرجنبانان تشیع از سوی امام به سکوت و سازش تشویق نشدند بلکه قراین حاکی از آن است که وضع جدید امام موجب دلگرمی آنان شد و شورشگرانی که بیشترین دوران عمر خود را در کوه های صعب العبور و آبادی های دور دست و با سختی و دشواری می گذراندند با حمایت امام علی بن موسی الرضا(ع) حتی مورد احترام و تجلیل کارگزاران حکومت در شهرهای مختلف نیز قرار گرفتند. هر ناسازگار و تند زبانی چون دعبل که هرگز به هیچ خلیفه و وزیر و امیری روی خوش نشان نداده و از تیزی زبان او مصون نمانده بود و به همین دلیل همیشه تحت تعقیب بود و دار خود را بر دوش خویش حمل می کرد، توانست به حضور امام و مقتدای محبوب خود برسد و معروف ترین و شیوا ترین قصیدة خود را که ادعا نامة نهضت نبوی بر ضد دستگاه های خلافت اموی و عباسی است برای آن حضرت بسراید و شعر او در زمانی کوتاه به همة اقطار عالم اسلام برسد، به طوری که در بازگشت از محضر امام آن را از زبان رئیس راهزنان میان راه می شنود.

مأمون بسیار تلاش می کرد از محبوبیت روز افزون امام رضا(ع) در بین مردم و شیعیان کم کند. از آن جا که خود مأمون اهل علم و مطالعه بود و به مناظره علاقه داشت، به طور مرتب جلسات مناظره ترتیب می داد تا به این بهانه، هم از دریای علم امام(ع) بهره ببرد و هم شاید بتواند او را در تنگناهای علمی، گیر انداخته، ضعفی از او آشکار کند.

در دوران ولایت عهدی آن حضرت، ده ها مناظره با شخصیت های برجستة دنیا صورت گرفت، که در تمامی آن ها پیروز میدان، حضرت رضا(ع) بود؛ از جمله مهم ترین این مناظره ها عبارت اند از:

عظمت علمی آن حضرت در جواب به نوفلی(ره) مشخص می شود که فرمود: ای نوفلی! دوست داری بدانی که مأمون چه وقت (در تشکیل مناظره با ادیان مختلف) از کار خود پشیمان می شود؟ عرض کردم: آری، ای مولای من. آن حضرت فرمودند: «هنگامی که استدلال های مرا در برابر توراتشان به تورات بشنوند، و در برابر اهل انجیل به انجیلشان، و در مقابل اهل زبور به زبورشان، و در مقابل صابئین به عبریشان، و در مقابل موبدان به زبان خودشان، و در برابر اهل روم به زبان رومی، و در برابر پیروان مکتب ها و فرقه های مختلف، به همان زبان خودشان استدلال نمایم؛ آری، هنگامی که دلیل هر کس را جداگانه و با زبان خودشان ابطال کردم، به طوری که مذهب خود را رها کرده و قول مرا بپذیرند، و مأمون به هدف و مقامی که در صدد آن است نرسد، آن وقت پشیمان خواهد شد. هیچ حرکت و قوّه ای جز ارادة خداوند متعالِ عظیم نیست.»[۳۱]

مأمون پس از تحمیل مقام ولایت عهدی بر امام رضا(ع)، جلسات گستردة بحث و مناظره تشکیل داد و از اکابر علمای زمان، اعم از مسلمان و غیر مسلمان به این جلسات دعوت کرد. بی شک پوشش ظاهری این دعوت، اثبات و تبیین مقام والای امام در رشته های مختلف علوم و مکتب اسلام بود، اما در این که در زیر این پوشش ظاهری چه صورتی پنهان بود، در میان محققان گفت وگو است:

۱ـ گروهی که با بدبینی این مسائل را می نگرند و حق دارند که بدبین باشند، می گویند: مأمون هدفی جز این نداشت که به پندار خویش، مقام امام رضا(ع) را در انظار مردم، مخصوصاً ایرانیان پایین بیاورد که شدیداً به اهل بیت عصمت علاقه مند بودند.

گروه فوق، برای اثبات این مدعا به گفتار خود مأمون استدلال می کنند که در متون اسلامی آمده است؛ چنان که در روایتی از نوفلی می خوانیم: سلیمان مروزی، عالم مشهور علم کلام در خطّة خراسان، نزد مأمون آمد، مأمون او را گرامی داشت و انعام فراوان به وی داد. سپس به او گفت: پسر عمویم علی بن موسی الرضا(ع) از حجاز نزد من آمده و او علم کلام (عقاید) و دانشمندان این علم را دوست دارد، اگر مایلی روز ترویه (روز هشتم ماه ذی الحجه) نزد ما بیا و با او به بحث و مناظره بنشین.

سلیمان که به علم و دانش خود مغرور بود، گفت: ای امیرمؤمنان! من دوست ندارم از مثل او در مجلس تو در حضور جماعتی از بنی هشام سؤال کنم، مبادا از عهده بر نیاید و مقامش پایین آید.

مأمون گفت: هدف من نیز چیزی جز این نیست که راه را بر او ببندی، چرا که من می دانم تو در علم و مناظره توانا هستی. سلیمان گفت: اکنون که چنین است مانعی ندارد، در مجلسی از من و او دعوت کن و در این صورت مذمتی بر من نخواهد بود.

شاهد دیگر، حدیثی است که از خود امام رضا(ع) نقل شده است. هنگامی که مأمون مجالس مناظره تشکیل می داد، شخصاً در مقابل مخالفان اهل بیت به بحث می نشست و امامت امیرالمؤمنین علی(ع) و برتری او را بر تمام صحابه روشن می ساخت تا به امام علی بن موسی الرضا(ع) تقرّب جوید. اما امام به افرادی از یارانش که مورد وثوق بودند، چنین می فرمود: فریب سخنان او را نخورید، به خدا سوگند، هیچ کس جز او مرا به قتل نمی رساند ولی چاره ای جز صبر ندارم تا دوران زندگی ام به سر آید.

امامان پاک ما در میان مردم و با آن ها می زیستند و درس زندگی، پاکی و فضیلت می آموختند. آنان الگو و سر مشق دیگران بودند و با آن که مقام رفیع امامت، آنان را از مردم ممتاز می ساخت برگزیدة خدا و حجّت او در زمین بودند. در عین حال در جامعه حریمی نمی گرفتند و خود را از مردم جدا نمی کردند و به روش جبّاران، انحصار و اختصاصی برای خود قائل نمی شدند و هرگز مردم را به بردگی و پستی نمی کشاندند و تحقیر نمی کردند. آنان نمونة بارز اسوة حسنه بودند. ابراهیم بن عباس می گوید: «هیچ گاه ندیدم که امام رضا(ع) در سخن بر کسی جفا ورزد، و نیز ندیدیم که سخن کسی را پیش از تمام شدن، قطع کند. هرگز نیازمندی را که می توانست نیازش را برآورده سازد رد نمی کرد. در حضور دیگری پایش را دراز نمی کرد. هرگز ندیدیم به کسی از خدمت کاران و غلامانشان بدگویی کند. خندة او قهقهه نبود بلکه تبسم بود. چون سفرة غذا به میان می آمد همة افراد خانه حتی دربان را نیز بر سر سفرة خویش می نشاند و آنان همراه با امام غذا می خوردند. شب ها کم می خوابید و بیشتر بیدار بود و بسیاری از شب ها تا صبح بیدار می ماند و به عبادت می گذراند. بسیار روزه می داشت و روزة سه روز در هر ماه را ترک نمی کرد. [گویا منظور روزة پنج شنبه اول ماه و چهارشنبه وسط ماه و پنج شنبه آخر ماه است که پیشوایان معصوم(ع) فرموده اند: کسی که اضافه بر روزة ماه مبارک رمضان در هر ماه این سه روز را روزه بگیرد مانند آن است که همة سال روزه باشد]. کار خیر و انفاق پنهان بسیار داشت و بیشتر در شب های تاریک مخفیانه به فقرا کمک می کرد.»[۳۲]

محمدبن ابی عیاد می گوید: «فرش آن حضرت در تابستان حصیر و در زمستان پلاس (گلیم) بود. لباس او در خانه درشت و خشن بود، اما هنگامی که در مجالس عمومی شرکت می کرد (لباس های خوب و متعارف می پوشید) و خود را می آراست.»[۳۳]

شبی امام میهمان داشت، در میان صحبت چراغ، نقصی پیدا کرد، میهمان امام دست پیش آورد تا چراغ را درست کند، امام نگذاشت و خود این کار را انجام داد و فرمود: ما گروهی هستیم که میهمانان خود را به کار نمی گیریم.[۳۴]

یک بار شخصی که امام را نمی شناخت در حمام از امام خواست تا او را کیسه بکشد، امام(ع) پذیرفت و مشغول شد. دیگران امام را بدان شخص معرفی کردند و او با شرمندگی به عذر خواهی پرداخت ولی امام بی توجه به عذرخواهی او هم چنان کیسه می کشید و او را دلداری می داد که طوری نشده است.[۳۵] شخصی به امام عرض کرد: به خدا سوگند، هیچ کس در روی زمین از حیث برتری و شرافتِ پدران به شما نمی رسد. امام فرمود: «تقوا به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار آنان را بزرگوار ساخت.»[۳۶]

مردی از اهالی بلخ می گوید: در سفر خراسان با امام رضا(ع) همراه بودم. روزی سفره گسترده بودند و امام همة خدمت گزاران و غلامان، حتی سیاهان را بر آن سفره نشاند تا همراه او غذا بخورند. من به امام عرض کردم: فدایتان شوم بهتر است اینان به سفره ای جداگانه بنشینند. فرمود: «ساکت باش، پروردگار همه یکی است، پدر و مادر همه یکی است، و پاداش همه به اعمال است.»[۳۷]

یاسر، خادم امام می گوید: امام رضا(ع) به ما فرموده بود اگر بالای سرتان ایستادم (و شما را برای کاری طلبیدم) و شما به غذا خوردن مشغول بودید برنخیزید تا غذایتان تمام شود. به همین دلیل بسیار اتفاق می افتاد که امام ما را صدا می کرد و در پاسخ او می گفتند: به غذا خوردن مشغولند و آن گرامی می فرمود: بگذارید غذایشان تمام شود.[۳۸] یک بار غریبی خدمت امام رسید و سلام کرد و گفت: من از دوست داران شما و پدران و اجدادتان هستم. از حج بازگشته ام و خرجی راه تمام کرده ام. اگر مایلید مبلغی را به من بدهید تا خود را به وطنم برسانم و در آن جا از جانب شما معادل همان مبلغ را به مستمندان صدقه خواهم داد، زیرا من در شهر خویش فقیر نیستم و اینک در سفر نیازمند مانده ام. امام برخاست و به اتاقی دیگر رفت و دویست دینار آورد و از بالای در دست خویش را فراز آورد و آن شخص را خواند و فرمود: این دویست دینار را بگیر و توشة راه کن و به آن تبرک بجوی و لازم نیست که از جانب من معادل آن صدقه بدهی… آن شخص دینارها را گرفت و رفت. امام از آن اتاق به جای اول بازگشت. از ایشان پرسیدند: چرا چنین کردید که شما را هنگام گرفتن دینارها نبیند؟ فرمود: تا شرمندگی نیاز و سؤال را در او نبینم…. [۳۹]

امامان معصوم و گرامی ما در تربیت پیروان و راهنمایی ایشان تنها به گفتار اکتفا نمی کردند و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ویژه ای مبذول می داشتند و در مسیر زندگی اشتباهاتشان را گوشزد می فرمودند تا هم آنان از بیراهه به راه آیند و هم دیگران و آیندگان بیاموزند.

احمدبن محمدبن ابی نصر بزنطی، از بزرگان اصحاب امام رضا(ع) نقل می کند: من با سه تن از یاران امام خدمت ایشان شرف یاب شدیم و ساعتی نزد وی نشستیم. چون خواستیم بازگردیم امام به من فرمود: ای احمد! تو بنشین. همراهان من رفتند و من ماندم. سؤالاتی داشتم، به عرض رساندم و امام پاسخ می فرمودند، تا پاسی از شب گذشت. خواستم مرخص شوم، فرمود: می روی یا نزد ما می مانی؟ عرض کردم: هر چه شما بفرمایید. اگر بفرمایید بمان می مانم و اگر بفرمایید برو می روم. فرمود: بمان، این هم رختخواب [و به لحافی اشاره فرمود]. آن گاه امام برخاست و به اتاق خود رفت. من از شوق به سجده افتادم و گفتم: سپاس خدای را که حجّت خدا و وارث علوم پیامبران در میان ما چند نفر که خدمتش شرف یاب شدیم تا این حد به من محبت فرمود.

هنوز در سجده بودم که متوجه شدم امام به اتاق من بازگشته است، برخاستم، حضرت دست مرا گرفت و فشرد و فرمود: ای احمد! امیر مؤمنان علی(ع) به عیادت صعصعة بن صوحان که از یاران ویژة آن حضرت بود، رفت و چون خواست برخیزد فرمود: ای صعصعه! از این که به عیادت تو آمده ام به برادران خود افتخار مکن، عیادت من باعث نشود که خود را از آنان برتر بدانی، از خدا بترس و پرهیزگار باش، برای خدا تواضع کن، خدا تو را رفعت می بخشد.[۴۰]

برای آنان که بودن را مفهومی جز بنده بودن ندانند، پرستش نه یک تکلیف بلکه معنای زندگی و راز جاودانگی است. در نگاه آنان، خدا پرستی نه یک واجب است که باید از سر گذراند و برائت ذمّه حاصل کرد، بلکه شهد شیرینی است که باید چشید و در آن، روح بودن و ماندن را یافت. از این رو اگر دربارة خدا پرستی این گونه کسان که امام پیشاپیش همة آنان است، سخنی گفته شود سخن از اندازة عبادت نیست بلکه سخن از چگونگی است. آنان بنده بودن را مایة افتخار، بندگی کردن را مایة سربلندی، و سرفرود آوردن در برابر خواست آشکار و پنهان خداوند را اساس سرافرازی می شمردند. این معنای سخن هشتمین امام است که می گوید: «به بندگی خدا افتخار می کنم».[۴۱]

همین حقیقت است که بدخواهانِ او را ناخواسته بر آن می دارد که اعتراف کنند او پرستشگرترینِ همة زمینیان است.[۴۲] در میان همة فرزندان عباس و علی(ع) با فضیلت تر، پرهیزگارتر، دین دارتر و شایسته تر از او ندیده اند.

در پرتو توجه به چنین برداشتی از مفهوم عبادت در نظر امام است که می توان برای بسیار خواندن نماز، سجده های طولانی پس از نماز صبح، روزه های مکرّر، شب زنده داری های پر از رمز و راز و همدمی همیشگی با قرآن، تفسیری شایسته یافت، یا به درک حقیقت این سخن نایل آمد که کسی که دربارة آن حضرت می گوید: به خدا سوگند، مردی ندیدم که پیش از او از خدا پروا کند، بیش از او در همة اوقات به یاد خدا باشد و بیش از او از خدا بترسد.[۴۳]

گویندة این سخن، نه کسی از شاگردان او بلکه فرستادة دستگاه خلافت، رجاءبن ابی ضحّاک است که به عنوان گماشتة مأمون به مدینه رفت تا امام را زیر نظر بگیرد و با خود به مرو برد.

او در ادامة سخن خود می گوید: شب هنگام به بستر می رفت، بسیار قرآن تلاوت می کرد و چون به آیه ای می رسید که در آن یادی از بهشت یا دوزخ بود می گریست و از خداوند بهشت می خواست و از آتش دوزخ به او پناه می جست. چون ثلث آخر شب فرا می رسید از بستر برمی خاست و به تسبیح و تحمید و تهلیل و استغفار می پرداخت، پس از آن مسواک می کرد و سپس به نماز شب می ایستاد. او نماز جعفر طیار را چهار رکعت می خواند و این رکعت ها را در شمار رکعت های نماز شب می آورد.[۴۴]

امام براساس همین برداشت ها هماره با قرآن همدم بود و به گفتة ابراهیم بن عباس، حتی سخن او و پاسخ هایی که می داد و مثل هایی که می آورد، همه برگرفته از قرآن بود و کتاب الهی را سه روز یک بار ختم می کرد. او خود در این باره فرمود: اگر می خواستم، قرآن را در کمتر از سه روز ختم می کردم؛ اما من به هر آیه که می رسم در آن می اندیشم و در این امر درنگ می نمایم که دربارة چه و به چه هنگام نازل شده و بدین سبب است که آن را در سه روز ختم می کنم.[۴۵]

محمدبن عباد می گوید: امام رضا(ع) در تابستان حصیر و در زمستان بر پلاس می نشست و جامه های خشن بر تن می کرد و فقط هنگامی جامة رسمی می پوشید که در جمع مردمان حضور می یافت.

ابا صلت هروی نیز دربارة آن حضرت می گوید: او غذایی ساده و خوراکی اندک داشت. امام حتی زمانی که رسماً ولی عهد خلافت بود از همان زهد و پارسایی و ساده زیستی جدا نشد.

امام(ع) در برخورد با مردم چهرة راستین اسلام را ترسیم می کرد. آن هم در عصری که جلال و شکوه پوشالین دستگاه خلافت از این آیین، سیمایی دیگر ارائه می داد.

ابراهیم بن عباس می گوید: هیچ گاه نشنیدم و ندیدم کسی برتر از ابوالحسن رضا(ع) باشد. بر هیچ کس به سخن خویش بی مهری و ستم روا نداشت و سخن هیچ کس را نبرید.

بهجت صفر نورالله، شماره اشتراک ۹۰۶۹، از نجف آباد

امام رضا(ع) بسیاری از اوقات شبانه روز به درس و بحث مشغول بودند و فقه و علوم محمدی را به شاگردانش درس می دادند، زیرا ایشان درس را نمونه ای از ذکر و عبادت می دانستند و زمانی که از آن فارغ می شدند به ذکر خدا مشغول می شوند.[۴۶]

اباصلت می گوید: من در سرخس به خانه ای رفتم که حضرت را تحت نظر گرفته بودند، از نگهبان اجازه گرفتم، گفت: اکنون موقع ملاقات نیست. گفتم: چرا؟ گفت: امام در هر شبانه روز هزار رکعت نماز می خواند و از نماز، یک ساعت پیش از ظهر و نزدیک غروب فارغ می شوند و همة اوقاتش در جای نماز نشسته و مشغول مناجات خدا می شود. اباصلت به نگهبان می گوید: در همین موقع اجازه بگیر. اتفاقاً اجازه گرفتند و من در همان حال که ایشان به انتظار نماز بودند به حضورش شرف یاب شدم.[۴۷]

اهمیت امام به نماز در سیرة عملی ایشان کاملاً مشهود است. نقل شده است روزی ایشان با بزرگان ادیان مختلف مناظره داشتند و سخنان بسیاری بین امام و حاضران رد و بدل می شد، جمعیت زیادی در آن مجلس حاضر بودند. هنگام ظهر امام فرمودند: وقت نماز است. یکی از حاضران که عمران نام داشت، گفت: سرورم، سخنانم را قطع نکن که دلم آزرده می شود، شاید اگر سخنانتان را ادامه دهی مسلمان شوم. ایشان فرمودند: نماز می خوانیم و برمی گردیم. امام برخاستند و نماز خواندند.[۴۸]

از دیگر ویژگی های آن حضرت این بود که هر دعایی را شروع می کردند صلوات بر محمد و آل او می فرستادند، در نماز یا غیر نماز بسیار صلوات می فرستادند. دعاهای ایشان خیلی زود به اجابت می رسید. روزی به مأمون خبر دادند که امام رضا(ع) مجالس علمی مربوط به دین و مذهب تشکیل داده اند و این کار باعث شده مردم به مقام علمی ایشان پی ببرند. مأمون فردی را مأمور کرد که نگذارد مردم در این مجالس شرکت کنند، امام را نزد خود خواند و به ایشان بی احترامی و پرخاشگری کرد. ایشان از نزد مأمون با ناراحتی بیرون آمدند و در حالی که لب های خود را تکان می دادند می گفتند: به خدا سوگند، او را نفرین می کنم که یاری خداوند از او برداشته شود. موقعی که به خانه رسیدند دو رکعت نماز به جا آوردند. اباصلت می گوید: امام هنوز نمازشان را تمام نکرده بودند که زلزله ای در شهر اتفاق افتاد، فریادهای بسیاری شنیده می شد و گرد و غبار فراوانی از زمین بلند شد. اباصلت اضافه کرد: من از جایم حرکت نکردم تا امام(ع) سلام نماز را گفتند. بعد از آن بالای پشت بام رفتم و بیرون را نگاه کردم و جز سرهای شکسته چیزی ندیدم. بعد از مدتی مأمون و لشکرش را دیدم که سرشان شکسته بود و با کمال خفت و خواری از شهر بیرون شدند.[۴۹]

از اباصلت هروی نقل شده است که روزی امام در منزل خود نشسته بودند، فرستادة هارون الرشید وارد شد و به ایشان چنین گفت: خلیفه، شما را به حضور می طلبد. امام رضا(ع) برخاستند و فرمودند: ای اباصلت! او مرا جز برای امر ناگواری احضار نکرده است، ولی به خدا سوگند نخواهد توانست آن چه را ناپسند می دارم در حق من انجام دهد، زیرا دعای جدم رسول خدا(ص) را همراه خود دارم که موجب حفظ جان من خواهد شد. امام(ع) وارد قصر هارون الرشید شدند. چون نگاه حضرت به هارون افتاد همان دعا را خواندند و در مقابل او ایستادند. هارون الرشید به امام چنین گفت: ای ابوالحسن! دستور داده ایم یکصد هزار درهم به شما بپردازند تا نیاز های خانوادة خود را برآورده کنید. چون علی بن موسی(ع) از آن مجلس بیرون رفتند هارون چنین گفت: من خواهان چیز دیگری بودم و پروردگار چیز دیگری اراده کرد و آن چه خدا بخواهد همان شود.[۵۰]

فردی به نام رجاءبن ابی ضحّاک[۵۱] در مورد عبادت و مناجات امام رضا(ع) چنین می گوید: مأمون مرا نزد امام فرستاد تا ایشان را از مدینه به خراسان نزد وی ببرم. و خیلی سفارش کرده بودند که شبانه روز از ایشان جدا نشوم. وی می گوید: من همیشه کنار امام بودم و کسی را با تقواتر از او به خدای متعال ندیدم، ذکر خدا همیشه بر لبانش جاری بود، همواره خدا ترس و پارسا بود، موقعی که وقت نماز می شد در سجده گاه خود می نشست و سبحان الله، لااله الاالله و ذکرهای دیگر می گفتند و بعد از نماز، اطرافیان را نصیحت می کردند.[۵۲]

رجاء ابن ابی ضحّاک اضافه می کند: وقتی ایشان را نزد مأمون بردم از من دربارة احوالات امام پرسید. من آن چه را دیده بودم برای او گفتم؛ از رفتار و اعمال ایشان، رفتن و ماندنشان و همة آن چه که اتفاق افتاده بود. مأمون گفت: ای پسر ضحّاک! این مرد بهترین خلق خدا روی زمین است، از همة مردم دانشش و عبادتش بیشتر است، آن چه که از ایشان دیدی نزد کسی نگو تا بزرگواری او آشکار نشود، مگر از زبان خود من.[۵۳]

۱ـ فروتنی و خوش رفتاری

فروتنی و خوش رفتاری امام رضا(ع) زبان زد خاص و عام بود. امام به همة مردم احترام می گذاشت و از تحقیر و توهین و پست شمردن آنان جلوگیری می کرد. او به مسلمان ها می آموخت که بلند مرتبگی در این نیست که دیگران را خوار و حقیر بشمارند و دشمنی ها را عمیق تر سازند، بلکه قدر و منزلت انسان ها در این است که آبروی اشخاص را حفظ کنند و از عملی که به احساس حقارت و لطمه خوردن شخصیت آنان منجر شود، بپرهیزند، هر چند که از غلامان، بردگان و طبقات نیازمند و فرودست باشند.[۵۴]

حضرت امام رضا(ع) همواره با گفتار و رفتار خود به مردم نشان می داد که همة انسان ها در شرافت و کرامت با هم برابر و مساوی اند و تنها معیاری که مایة امتیاز و بلندمرتبگی انسان می شود، تقوا و عمل شایسته و فرمان برداری از خداوند است. با مردم جاهل و عادی همان گونه معاشرت داشت که با اشراف، هرگز اجازه نمی داد که به احترامش برخیزند و با همة بی باکی و شهامتی که در برابر دشمن از او بروز می کرد مأمور بود تواضع و خشوع را شعار خود سازد. مردی به امام می گوید: به خدا سوگند، در روی زمین از حیث نسب کسی از شما برتر نیست. امام در جواب می فرماید: «تقوا به آنان برتری داد و اطاعت از خدا، آنان را به آن درجه و مقام رسانید.»

در جایی دیگر امام (ع) به سیاه پوستی اشاره می کند و می فرماید: «… اگر کسی گمان کند من بهتر از این هستم، درست نیست، مگر این که عمل شایسته داشته باشم.»[۵۵]

مردی از اهالی بلخ می گوید: «در سفر خراسان با امام (ع) همراه بودم، روزی سفره گسترده بودند و امام همة خدمت گزاران و غلامان حتی سیاهان را بر آن سفره نشاند تا همراه او غذا بخورند. من به امام عرض کردم: فدایتان شوم بهتر است بر سفره ای جداگانه بنشینید. فرمود: «ساکت باش، پروردگار همه یکی است، پدر و مادر همه یکی است و پاداش همه به اعمال است.»[۵۶]

آن حضرت توجه و اهتمام خاصی به شخص مهمان داشتند. در این زمینه حکایتی نقل شده است بدین مضمون که شبی امام میهمان داشت، در میان صحبت، چراغ نقصی پیدا کرد و خاموش شد. میهمان دست پیش آورد که چراغ را درست کند، امام نگذاشت و خود این کار را انجام داد و فرمود: «ما گروهی هستیم که میهمانان خود را به کار نمی گیریم.»[۵۷]

حضرت امام رضا(ع) عابدترین و پارساترین انسان زمان خود بود که با برخورداری از عناصر کمال و صفات کریمه، انسانیت واقعی را معنا می بخشید. رجاءبن ابی ضحّاک می گوید: «به خدا قسم، هرگز کسی را با تقواتر و به ذکر خدا گویاتر و از ترس خدا بیمناک تر از امام رضا(ع) ندیدم».[۵۸] از همین شخص روایت شده که «امام رضا(ع) در بستر خود بسیار قرآن می خواند و چون به آیه های بهشت و جهنم می رسید، می گریست و بهشت را از درگاه خدا طلب می کرد و از آتش دوزخ به خدا پناه می برد.»[۵۹]

اخلاق، یکی از عناصر مهم شخصیت انسان است و کاشف کیفیت ذات و درون اوست. امام رضا(ع) به اخلاق عالی و ممتاز، آراسته بودند و بدین سبب دوستی عام و خاص را به خود جلب می کردند. انسانیت آن حضرت نیز یگانه و بی مانند بود و در حقیقت، تجلی روح نبوت و مصداق رسالتی بود که خود آن حضرت، یکی از نگهبانان و امانت داران و وارثان اسرار آن به شمار می رفت. از ابراهیم بن عباس صولی[۶۰] نقل شده که گفته است:

ـ هرگز ندیدم ابوالحسن الرضا (ع) در سخن گفتن، با کسی درشتی کند.

ـ هرگز ندیدم ابوالحسن الرضا (ع) سخن کسی را پیش از فراغ از آن، قطع کند.

ـ هرگز درخواست کسی را که قادر به انجام دادن آن بود، رد نفرمود.

ـ هرگز پاهای خود را جلوی هم نشینش، دراز نمی کرد و در برابر او تکیه نمی زد.

ـ هرگز او را ندیدم که به غلامان و بردگان خود بد بگوید.

ـ هرگز او را ندیدم که آب دهان بیندازد.

ـ هرگز او را ندیدم که قهقهه بزند، بلکه خنده اش تبسم بود.

تا آن جا که می گوید: هر که بگوید در فضیلت، کسی را مانند او دیده، از او باور نکنید.[۶۱]

سخاوت از «سخاء» گرفته شده است. «سخاء النار و یسخوها»؛ یعنی اگر خاکستر آتش را از آتش پاک کنیم، بهتر می سوزد و روشنایی اش بیشتر می شود. بنابراین، تعریف سخاوت که از همین ریشه است، موجب روشنایی و گرم کردن کانون خانواده های بینوایان می شود.[۶۲]

شاید بهترین تعریف دربارة سخاوت بیان امام رضا(ع) باشد که فرمودند: «السخی یأکل من طعام الناس لیأکلوا من طعامه و البخیل لایأکل من طعام الناس لئلا تأکلوا من طعامه؛[۶۳] انسان سخاوت مند از غذای دیگران می خورد تا از غذای او بخورند، ولی انسان بخیل از غذای دیگران نمی خورد تا از غذای او نخورند.»

در بررسی سیرة امام رضا(ع) ویژگی بذل و بخشش بسیار به چشم می خورد. ایشان بسیار صدقة پنهانی می دادند و اموال خویش را بین نیازمندان تقسیم می نمودند. روایت شده که آن حضرت یک سال تمام ثروت خود را در روز عرفه بین نیازمندان تقسیم کردند. فردی به ایشان گفت: این گونه بخشش، ضرر است. حضرت فرمودند: این گونه بخشش، ضرر و زیان نیست بلکه غنیمت است، هرگز چیزی را که به وسیلة آن طلب اجر و کرامت می کنید، غرامت و ضرر به شمار نیاورید.[۶۴]

گزارش شده هر وقت سفرة غذا را برای امام پهن می کردند و کاسه ای نزدیک ایشان قرار می دادند، ایشان از هر نوع غذا مقداری را برمی داشتند و در آن کاسه می ریختند و دستور می دادند آن را بین فقرا تقسیم کنند. بعداً می فرمودند: «فلا اقتحم العقبه؛[۶۵] باز هم به عقبة تکلیف تن در نداد». و می فرمودند: خداوند می داند که همة مردم قدرت این را ندارند که بنده آزاد کنند، برای آن ها راه دیگری قرار داده و آن، غذا دادن به فقراست.[۶۶]

سخاوت امام رضا(ع) علاوه بر نیازمندان، شامل حال شاعران و دوست داران آن حضرت نیز می شد. تواضع امام رضا(ع) چنان بود که زمانی که برای آن حضرت غذا می آوردند، ایشان غلامان و خادمان و حتی دربان و نگهبان را بر سر سفره می نشاندند و با آن ها غذا می خوردند. هم چنین نقل شده زمانی که آن حضرت تنها می شدند همة خادمان و غلامان خودشان را از کوچک و بزرگ جمع می کردند و با آنان سخن می گفتند و با آن ها انس می گرفتند، به طوری که غلامان آن حضرت هیچ ترسی از ارباب و مولای خود نداشتند.[۶۷]

 

این مجله مخصوص کودک و نوجوان می باشد.

پیام زن
ویژه مسائل زنان و خانواده

دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم
محمد جعفری گیلانی
سید ضیاء مرتضوی

۳

۷۷۳۳۳۰۵
۷۷۳۸۷۴۳
۷۷۳۳۳۰۵
[email protected]

قم، صندوق پستی ۳۷۱…

پرسمان
فرهنگی، اجتماعی، دانشجویی

مرکز فرهنگی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری
سید محمدرضا فقیهی
محمد باقر پور امینی
۱۳۸۰
۳

۷۷۴۷۲۴۰
۷۷۳۵۴۷۳
۷۷۴۳۸۱۶
[email protected]
www.porseman.n…

مبلغان
فرهنگی – تبلیغی
حوزه

۱۳۸۵/۶/۱
۳
mbl

تقارن ۲۹ صفر ۱۴۲۱ ه . ق سال روز شهادت ثامن الحجج حضرت امام رضا علیه السلام با ۱۴ خرداد ۱۳۷۹ ه . ش سال روز
حلت حضرت امام خمینی (س) (۱) و سال امام علی علیه السلام – اعلام شده از سوی مقام معظم رهبری (۲) – از ویژه گی خاصی
بررخودار است.

امام رضا علیه السلام در سال ۱۴۸ ه . ق در مدینه چشم به جهان گشود و در سن ۵۵ سالگی مسموم و در سال ۲۰۲ به شهادت
رسید (۳) و در سناباد مشهد کنونی به خاک سپرده شد. (۴)

پدرش امام موسی بن جعفر علیهما السلام و مادرش مشهور به خیزران، اروی (۵) ، نجمه، ام البنین و تکتم (۶) بوده است.

نقش انگشتر امام رضا علیه السلام «ما شاء الله ولا حول ولا قوة الا بالله » بوده است. (۷)

مامون با تظاهر به تشیع (۸) – در صدد رفع مشکلاتی بود که از ناحیه ی علویون – از آغاز خلافت – بر سر راهش قرار گرفته بود او در
این مبارزه، گام به گام حرکت کرد و در آخرین مرحله، تحمیل «ولایتعهدی » به امام رضا علیه السلام بود. ولایتعهدی امام رضا (ع)

مامون در برابر اعتراضی که در مورد ولایتعهدی امام علیه السلام بر او شد چنین پاسخ داد:

«این مرد [امام رضا علیه السلام] کارهای خود را از ما پنهان کرده و مردم را به امامت خود می خواند ما او را بدین جهت ولی عهد
قرار دادیم که مردم را به خدمت ما بخواند و به خلافت ما اعتراف نماید و در ضمن شیفتگان ایشان بدانند که او آن چنان که ادعا
می کند، نیست; و این امر (خلافت) شایسته ما است نه او! و همچنین ترسیدیم، اگر او را به حال خود بگذاریم در کار ما شکافی
به وجود آورد که نتوانیم آن را پر کنیم و اقدامی علیه ما بکند که تاب مقاومتش را نداشته باشیم. اکنون که در رابطه با وی این
شیوه را پیش گرفته و در کار او مرتکب خطا شده و خود را با بزرگ کردن او در لبه ی پرتگاه قرار داده ایم، نباید در کار وی
سهل انگاری کنیم. بدین جهت باید کم کم از شخصیت و عظمت او بکاهیم تا او را پیش مردم به صورتی در آوریم، که از نظر آنها
شایستگی خلافت را نداشته باشد، سپس در باره ی او چنان چاره اندیشی کنیم که از خطرات او که ممکن بود متوجه ما شود
جلوگیری کرده باشیم » . (۹)

«ابا صلب هروی » نیز در خصوص واگذاری ولایتعهدی به علی بن موسی الرضا علیه السلام می گوید:

«ولایتعهدی را به امام واگذاشت، تا به مردم نشان دهد که او چشم به دنیا دارد و بدین ترتیب، موقعیت معنوی خود را پیش آن ها
از دست بدهد» . (۱۰)

به غیر از اهدافی که مامون در مورد ولایتعهدی حضرت اظهار کرد، برای کنترل امام رضا علیه السلام نیز نگهبانان و جاسوس هایی
را گمارد تا اخبار امام را به وی برسانند. (۱۱)

اولین واکنش امام هشتم علیه السلام نسبت به پیشنهاد مامون در خصوص ولایتعهدی، این بود که از آمدن به خراسان سرباز زد
چرا که آمدن او به «مرو» یک پیروزی سیاسی برای مامون به حساب می آمد. (۱۲)

کلینی از «یاسر خادم » و «ریان بن صلت » نقل کرده است: وقتی کار امین پایان یافت و حکومت مامون استقرار یافت، نامه ای به امام
علیه السلام نوشته و از او خواست تا به خراسان بیاید، ولی امام هرگز به درخواست او جواب مساعد نمی داد (۱۳) مامون در سال ۲۰۰ه
. ق نامه ها و پیک های متعدد به مدینه، حضور حضرت رضا علیه السلام فرستاد و آن حضرت را با تاکید و تشدید به خراسان دعوت
کرد (۱۴) در حدیث آمده است: مامون از نوشتن نامه در این رابطه دست بردار نبود. (۱۵)

تا این که «رجاء بن ابی الضحاک » را مامور کرد که امام علیه السلام را به این مسافرت مجبور کند. (۱۶)

شیخ صدوق رحمه الله از محول سجستانی آورده است:

«وقتی که فرستاده ی مامون برای بردن امام رضا علیه السلام از خراسان به مدینه آمد، من آنجا بودم. امام علیه السلام به منظور
خدا حافظی و برای وداع، به مسجد النبی کنار قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت و مکرر با قبر پیامبر صلی الله علیه و آله
وداع می کرد و بیرون می آمد و نزد قبر باز می گشت و با صدای بلند گریه می کرد. من به امام نزدیک شده، سلام کردم امام جواب
سلام مرا داد، حضرت را در رفتن به سفر خراسان تهنیت و مبارک باد گفتم. امام فرمود: به دیدن من بیا زیرا از جوار جدم خارج
می شوم و در غربت از دنیا می روم و در کنار قبر هارون مدفون می شوم! من همراه حضرت به خراسان رفتم، تا این که از دنیا رفت و
در کنار قبر هارون به خاک سپرده شد. (۱۷)

امیه بن علی می گوید: من در آن سالی که حضرت رضا علیه السلام در مراسم حج شرکت کرد و سپس به سوی خراسان حرکت
نمود، در مکه با او بودم و فرزندش امام جواد علیه السلام (که پنج سال داشت) با او بود. امام با خانه ی خدا وداع می کرد و چون از
طواف خارج شد، نزد مقام رفت و در آن جا نماز خواند. امام جواد علیه السلام بر دوش موفق (غلام حضرت) بود که او را طواف
می داد. نزدیک حجر اسماعیل، امام جواد علیه السلام از دوش موفق پایین آمد و مدتی طولانی در آن جا نشست موفق گفت:
فدایت شوم برخیز.

امام جواد علیه السلام فرمود: نمی خواهم. مگر خدا بخواهد. آثار غم و اندوه در چهره اش آشکار شد.

موفق نزد امام رضا علیه السلام آمد و گفت: فدایت شوم، حضرت جواد علیه السلام در کنار حجر اسماعیل نشسته و بلند نمی شود.

امام هشتم علیه السلام نزد فرزندش آمد و فرمود: بلند شو عزیزم.

حضرت جواد علیه السلام عرض کرد: «چگونه برخیزم با این که خانه ی خدا را به گونه ای وداع کردی که دیگر نزد آن بر نمی گردی!
» .

امام رضا علیه السلام فرمود: «حبیب من برخیز» آنگاه حضرت جواد علیه السلام برخاست و با پدرش به راه افتاد. (۱۸)

«حسن بن علی وشاء» می گوید که امام رضا علیه السلام به من فرمود:

انی حیث ارادوا الخروج من المدینة، جمعت عیالی فامرتهم ان یبکوا علی حتی اسمع، ثم فرقت فیهم اثنی عشر الف دینار ثم قلت:
اما انی لا ارجع الی عیالی ابدا. (۱۹)

«موقعی که می خواستند مرا از مدینه بیرون ببرند، خانواده ام را جمع کرده و به آن ها امر کردم که برایم گریه کنند تا صدای
گریه ی آن ها را بشنوم. سپس در میان آن ها دوازده هزار دینار تقسیم کردم و به آن ها گفتم من دیگر به سوی شما بر نمی گردم » .

سپس دست پسرش حضرت امام جواد علیه السلام را گرفت و به مسجد برد و او را به قبر مطهر رسول خدا صلی الله علیه و آله
چسبانید و نگهداری او را به برکت روح مطهر پیامبر صلی الله علیه و آله از خدا خواست.

حضرت امام جواد علیه السلام به پدرش نگاه کرد و گفت: به خدا سوگند به سوی خدا می روی.

سپس امام هشتم علیه السلام به خدمتکاران و نمایندگان خود دستور داد تا از حضرت جواد علیه السلام اطاعت کنند و با او
مخالفت ننمایند و به آن ها تفهیم کرد که فرزندش امام جواد علیه السلام جانشین اوست. (۲۰)

شهر «مرو» مرکز خلافت مامون بود. به دستور مامون، امام هشتم شیعیان را از مدینه به بصره و از آن جا به اهواز و سپس از مسیر
فارس به نیشابور و بعد به خراسان آوردند و حضرت را از طریق کوفه نیاوردند (۲۱) . در بعضی از کتب تاریخی آمده است که امام از
طریق «قم » آورده شد. (۲۲)

امام رضا علیه السلام در مسیر خود به نیشابور رسید جمعیت بسیاری از حضرت استقبال کردند هنگام عزیمت به سوی «مرو»
جمعی از دانشمندان اهل سنت از امام خواستند تا حدیثی از آباء گرامش نقل کند، امام دستور داد پرده ی کجاوه را کنار زدند،
مردم در حال هجوم بودند و سروصدا می کردند، امام از مردم خواست تا ساکت شوند، آنگاه فرمود:

پدرم از پدرش تا امیر المؤمنین علی علیه السلام و او از پیامبر صلی الله علیه و آله و او از جبرئیل نقل کرد که خداوند فرمود: کلمة
لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی. (۲۳)

«کلمه توحید، سنگر محکم من است، پس هر کس داخل آن گردید، از عذاب من در امان است » .

امام رضا علیه السلام بعد از اندک تاملی، به آن ها فرمود: این موضوع شروطی دارد.

وانا من شروطها. (۲۴)

«پذیرش امامت من، از جمله ی شروط آن است » . (۲۵)

بیست هزار و به قولی بیست و چهار هزار نفر. این سخن را نوشتند. (۲۶)

به این ترتیب، حضرت ثامن الائمه علیهم السلام، شرط توحید را، ولایت و امامت آل علی علیه السلام را پذیرا بودن، دانست.

از دیگر موضع گیری های آشکار امام علیه السلام در خصوص امامت، فرمایش آن حضرت است در کنار مامون – موقعی که
مسئله ی ولایتعهدی را مطرح کرد – امام چنین فرمود: «مامون حقی را به ما داد که دیگران آن را نپذیرفتند» . (۲۷)

تا قبل از موضع گیری شفاف امام علیه السلام در مورد امامت، این موضوع فقط در میان خواص مطرح بود; ولی پس از طرح این
مطلب مهم، در میان عامه ی مردم نیز گسترش پیدا کرد. اثبات این مسئله که «امامت، حق علویون است » از نکاتی است که حرکت
تبلیغی ایشان در توضیح معنای امامت و مناظرات آن حضرت تاثیر منحصر به فردی در آن داشته است. (۲۸)

حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام با همراهان وارد مرو شد و در خانه ای که برایشان در نظر گرفته بودند، مستقر شد و مورد
تکریم مامون قرار گرفت. (۲۹)

از متون تاریخی بر می آید که مامون ابتدا خلافت را به امام علیه السلام پیشنهاد کرد; ولی امام علیه السلام آن را به شدت رد کرد. ولایتعهدی امام رضا (ع)

مامون برای جلب رضایت امام علیه السلام تلاش کرد. این را یزنی ها در مرو بیش از دو ماه طول کشید، ولی امام علیه السلام به
هیچ وجه موافقت نکرد. مامون افراد دیگری را نزد امام فرستاد و آن ها نتوانستند امام علیه السلام را متقاعد سازند که ولایتعهدی
را بپذیرد.

وقتی دیدند به این روش کاری از پیش نمی برند; امام را گاهی تلویحا و گاهی صراحتا به مرگ تهدید می کردند. (۳۰)

در برخی تواریخ آمده است که مامون نذر کرده بود که اگر بر برادرش امین پیروز شود خلافت را به امام رضا علیه السلام واگذارد،
اگر این مطلب درست باشد این سؤال مطرح می شود که چرا امام را به قبول خلافت مجبور نکرد بلکه ولایتعهدی را به ایشان
تحمیل کرد؟ ! و بعد از آن که حضرت قبول نکرد چرا او را به حال خود وانگذاشت؟ !

امام رضا علیه السلام متوجه خطرات این بازی سیاسی بود لذا گر چه در سال ۲۰۱ قمری ولایتعهدی را قبول کرد ولی مکرر خبر
مرگ خود را قبل از مامون گوشزد می کرد. (۳۱)

امام رضا علیه السلام در پاسخ ریان (۳۲) که از حضرت پرسید: شما با آن همه زهد در دنیا چرا ولایتعهدی مامون را پذیرفتید؟ فرمود:

قد علم الله کراهتی (۳۳) «خدا می داند که چقدر من از این موضوع ناخشنودم » .

امام رضا علیه السلام ولایتعهدی را پذیرفت در حالی که می دانست به قیمت جانش تمام خواهد شد، ولی اگر نمی پذیرفت علاوه بر
جان خودش جان شیعیان نیز به خطر می افتاد. در آن روزگار که تفکرات و فلسفه های الحادی و ضد دینی رواج کامل داشت. اگر
امام اقدامی می کرد که جانش را از دست می داد; شیعیان به انحراف کشیده می شدند. در آن روز وجود امام علیه السلام برای
سلامتی افکار شیعیان ضروری بود. (۳۴)

علاوه بر این امام با قبول ولایتعهدی عملا از بنی عباس اعتراف گرفت که علویین حق حکومت دارند بلکه از بنی عباس هم برترند
و غصب حق کسی دلیل حق نداشتن او نیست.

«ابن معتز» شاعر درباری در اشعارش به همین نکته اشاره می کند و می گوید:

اگر مامون ولایتعهدی را به امام رضا علیه السلام داد، کسی فکر نکند خلافت و حکومت حق «رضا» و علویین است و مامون را در
خلافت حقی نیست مامون ولایتعهدی را به امام رضا علیه السلام داد تا به او و علویون بفهماند حکومتی که شما برای آن خود را به
کشتن می دادید نزد من ارزشی ندارد (شاعر متوجه شده بود که واگذاری ولایتعهدی اعتراف به حقانیت امام است و با این حرفها
سعی می کرد حقیقت را واژگون جلوه دهد) . (۳۵)

نکته دیگر این که امام علیه السلام با قبول ولایتعهدی این شایعه را خنثی کرد که ائمه تنها به امور دینی مردم می پردازند و کار
فقهی انجام می دهند; اما به خیر و شر امور مسلمین کاری ندارند از این جهت است که امام رضا علیه السلام در پاسخ «محمد بن
عرفه » که دلیل قبول ولایتعهدی را پرسید؟ فرمود: به همان دلیل که جدم داخل شدن در شورای شش نفره را پذیرفت [من نیز
ولایتعهدی را پذیرفتم.] .

در مجموع باید گفت: امام به قبول ولایتعهدی راضی نبود گر چه فوایدی در برداشت ولی خطرات آن بیشتر از نفع آن بود و کاملا
معلوم بود که مامون امام را حذف فیزیکی یا معنوی خواهد کرد. (۳۶)

عبدالنبی بشیر می گوید: مامون به من دستور داد ناخن های خود را بلند بگذارم و من نیز چنان کردم، سپس مرا خواست و
چیزی شبیه (تمرهندی) به من داد و گفت: این را به همه ی دو دست خود بمال، من چنان کردم. سپس برخاسته و نزد حضرت
رفت و به امام گفت: حال شما چطور است؟

امام فرمود، امید بهبودی دارم.

مامون پرسید هیچکدام از غلامان نزد شما آمدند؟

حضرت فرمود: نه.

مامون خشمناک شده و به غلامانش فریاد زد (که چرا رسیدگی به حال آن حضرت نکرده اند.) عبدالله بن بشیر می گوید: در این
هنگام مامون به من گفت: برای ما انار بیاور. من چند انار حاضر کردم، مامون گفت: با دست خود آن ها را بفشار، من فشردم و
مامون آب انار فشرده را با دست خود به حضرت خورانید و همان سبب وفات آن حضرت گردید و پس از خوردن آن افشره، حضرت
دو روز بیشتر زنده نماند.

ابا صلت هروی می گوید: پس از آن که مامون از حضور امام رفت، من به محضرش رسیدم حضرت فرمود:

یا ابا الصلت قد فعلوها. «ای ابا صلت! اینها کار خود را کردند» .

و در آن حال زبانش به وحدانیت و حمد خدا گویا بود. (۳۷)

پی نوشت ها:

۱) تقویم روز شمار ۱۳۷۹، ۱۴ خرداد ۱۳۷۹٫

۲) سخنرانی معظم له به مناسبت تحویل سال نو ۱۳۷۹٫

۳) تاریخ اهل البیت، ص ۸۳، سید محمد رضا حسینی.

۴) بر شطی از حماسه و حضور، ص ۳۶۵٫

۵) همان، ص ۱۲۳٫

۶) سیره الائمة الاثنی عشر، ج ۲ ص ۳۴۲، هاشم معروف حسنی.

۷) بحار الانوار، ج ۴۹ ص ۲٫

۸) مروج الذهب، ج ۳ ص ۴۱۷- ابن اثیر، ج ۶ ص ۴۰۸٫

۹) عیون اخبار الرضا، ج ۲ ص ۱۶۷- ۱۶۸ به نقل از حیات فکری سیاسی امامان شیعه، ج ۲ ص ۷۴، رسول جعفریان.

۱۰) همان، ص ۲۴۱٫

۱۱) حیاة السیاسة للامام الرضا علیه السلام، ص ۲۱۴٫

۱۲) حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ج ۲ ص ۷۸، سال ۱۳۷۱٫

۱۳) همان، ص ۷۷٫

۱۴) سوگنامه ی آل محمد، ص ۱۱۲، محمد محمدی اشتهاردی.

۱۵) اصول کافی، ج ۱ ص ۴۴۸- مسند الامام الرضا، ج ۱ ص ۶۴٫

۱۶) حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص ۷۸٫

۱۷) عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲ ص ۲۱۷٫

۱۸) کشف الغمه، ج ۳، انوار البهیه، ص ۲۳۹، اعیان الشیعه، ج ۲ ص ۱۸٫

۱۹) اثبات الوصیة، ص ۲۰۳- مسند الامام الرضا، ج ۱ جزء ۲ ص ۱۶۹٫

۲۰) کشف الغمه، ج ۳ ص ۱۴۱- انوار البهیه، ص ۲۳۹٫

۲۱) الخرائج والجرائح، ص ۲۳۶٫

۲۲) انوار البهیه، ص ۲۴۰٫

۲۳) معانی الاخبار، ص ۳۷۱، امالی صدوق، ص ۱۴۲، حلیة الاولیاء، ج ۳ ص ۱۹۲، عیون اخبار الرضا ج ۲ ص ۱۴۶٫

۲۴) التوحید، ص ۲۵- ۲۶٫

۲۵) این حدیث به حدیث سلسلة الذهب معروف گردید.

۲۶) اعیان الشیعه، ج ۲ ص ۱۸، چاپ ارشاد.

۲۷) عیون اخبار الرضا، ج ۲ ص ۱۴۵، به نقل از حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ج ۲ ص ۱۰۵٫

۲۸) همان، ص ۱۰۵٫

۲۹) ارشاد مفید، ج ۲ ص ۲۵۱٫

۳۰) الحیاة السیاسیه لامام الرضا علیه السلام، ص ۲۸۰٫

۳۱) همان.

۳۲) علل الشرایع، ج ۱ ص ۱۳۹، امالی صدوق، ص ۷۲، بحار، ج ۴۹ ص ۱۳۰، حیات السیاسیه لامام رضا علیه السلام، ص ۲۸۲٫

۳۳) بحار الانوار، ج ۴۹ ص ۱۳۰، علل الشرایع، ص ۲۳۸، حیاة الامام الرضا علیه السلام، ص ۲۴۴٫

۳۴) الحیاة السیاسیه لامام الرضا علیه السلام، ص ۲۹۰٫

۳۵) همان، ص ۳۰۸٫

۳۶) همان، ص ۳۰۹٫

۳۷) ارشاد مفید، ج ۲ ص ۲۶۱٫

تقارن ۲۹ صفر ۱۴۲۱ ه . ق سال روز شهادت ثامن الحجج حضرت امام رضا علیه السلام با ۱۴ خرداد ۱۳۷۹ ه . ش سال روز @@[email protected]@حلت حضرت امام خمینی (س) (۱) و سال امام علی علیه السلام – اعلام شده از سوی مقام معظم رهبری (۲) – از ویژه گی خاصی @@[email protected]@بررخودار است.

امام رضا علیه السلام در سال ۱۴۸ ه . ق در مدینه چشم به جهان گشود و در سن ۵۵ سالگی مسموم و در سال ۲۰۲ به شهادت @@[email protected]@رسید (۳) و در سناباد مشهد کنونی به خاک سپرده شد. (۴)

پدرش امام موسی بن جعفر علیهما السلام و مادرش مشهور به خیزران، اروی (۵) ، نجمه، ام البنین و تکتم (۶) بوده است.

نقش انگشتر امام رضا علیه السلام «ما شاء الله ولا حول ولا قوة الا بالله » بوده است. (۷)

مامون با تظاهر به تشیع (۸) – در صدد رفع مشکلاتی بود که از ناحیه ی علویون – از آغاز خلافت – بر سر راهش قرار گرفته بود او در @@[email protected]@این مبارزه، گام به گام حرکت کرد و در آخرین مرحله، تحمیل «ولایتعهدی » به امام رضا علیه السلام بود.

مامون در برابر اعتراضی که در مورد ولایتعهدی امام علیه السلام بر او شد چنین پاسخ داد:

«این مرد [امام رضا علیه السلام] کارهای خود را از ما پنهان کرده و مردم را به امامت خود می خواند ما او را بدین جهت ولی عهد @@[email protected]@قرار دادیم که مردم را به خدمت ما بخواند و به خلافت ما اعتراف نماید و در ضمن شیفتگان ایشان بدانند که او آن چنان که ادعا @@[email protected]@می کند، نیست; و این امر (خلافت) شایسته ما است نه او! و همچنین ترسیدیم، اگر او را به حال خود بگذاریم در کار ما شکافی @@[email protected]@به وجود آورد که نتوانیم آن را پر کنیم و اقدامی علیه ما بکند که تاب مقاومتش را نداشته باشیم. اکنون که در رابطه با وی این @@[email protected]@شیوه را پیش گرفته و در کار او مرتکب خطا شده و خود را با بزرگ کردن او در لبه ی پرتگاه قرار داده ایم، نباید در کار وی @@[email protected]@سهل انگاری کنیم. بدین جهت باید کم کم از شخصیت و عظمت او بکاهیم تا او را پیش مردم به صورتی در آوریم، که از نظر آنها @@[email protected]@شایستگی خلافت را نداشته باشد، سپس در باره ی او چنان چاره اندیشی کنیم که از خطرات او که ممکن بود متوجه ما شود @@[email protected]@جلوگیری کرده باشیم » . (۹)

«ابا صلب هروی » نیز در خصوص واگذاری ولایتعهدی به علی بن موسی الرضا علیه السلام می گوید:

«ولایتعهدی را به امام واگذاشت، تا به مردم نشان دهد که او چشم به دنیا دارد و بدین ترتیب، موقعیت معنوی خود را پیش آن ها @@[email protected]@از دست بدهد» . (۱۰)

به غیر از اهدافی که مامون در مورد ولایتعهدی حضرت اظهار کرد، برای کنترل امام رضا علیه السلام نیز نگهبانان و جاسوس هایی @@[email protected]@را گمارد تا اخبار امام را به وی برسانند. (۱۱)

اولین واکنش امام هشتم علیه السلام نسبت به پیشنهاد مامون در خصوص ولایتعهدی، این بود که از آمدن به خراسان سرباز زد @@[email protected]@چرا که آمدن او به «مرو» یک پیروزی سیاسی برای مامون به حساب می آمد. (۱۲)

کلینی از «یاسر خادم » و «ریان بن صلت » نقل کرده است: وقتی کار امین پایان یافت و حکومت مامون استقرار یافت، نامه ای به امام @@[email protected]@علیه السلام نوشته و از او خواست تا به خراسان بیاید، ولی امام هرگز به درخواست او جواب مساعد نمی داد (۱۳) مامون در سال ۲۰۰ه @@[email protected]@. ق نامه ها و پیک های متعدد به مدینه، حضور حضرت رضا علیه السلام فرستاد و آن حضرت را با تاکید و تشدید به خراسان دعوت @@[email protected]@کرد (۱۴) در حدیث آمده است: مامون از نوشتن نامه در این رابطه دست بردار نبود. (۱۵)

تا این که «رجاء بن ابی الضحاک » را مامور کرد که امام علیه السلام را به این مسافرت مجبور کند. (۱۶)

شیخ صدوق رحمه الله از محول سجستانی آورده است:

«وقتی که فرستاده ی مامون برای بردن امام رضا علیه السلام از خراسان به مدینه آمد، من آنجا بودم. امام علیه السلام به منظور @@[email protected]@خدا حافظی و برای وداع، به مسجد النبی کنار قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت و مکرر با قبر پیامبر صلی الله علیه و آله @@[email protected]@وداع می کرد و بیرون می آمد و نزد قبر باز می گشت و با صدای بلند گریه می کرد. من به امام نزدیک شده، سلام کردم امام جواب @@[email protected]@سلام مرا داد، حضرت را در رفتن به سفر خراسان تهنیت و مبارک باد گفتم. امام فرمود: به دیدن من بیا زیرا از جوار جدم خارج @@[email protected]@می شوم و در غربت از دنیا می روم و در کنار قبر هارون مدفون می شوم! من همراه حضرت به خراسان رفتم، تا این که از دنیا رفت و @@[email protected]@در کنار قبر هارون به خاک سپرده شد. (۱۷)

امیه بن علی می گوید: من در آن سالی که حضرت رضا علیه السلام در مراسم حج شرکت کرد و سپس به سوی خراسان حرکت @@[email protected]@نمود، در مکه با او بودم و فرزندش امام جواد علیه السلام (که پنج سال داشت) با او بود. امام با خانه ی خدا وداع می کرد و چون از @@[email protected]@طواف خارج شد، نزد مقام رفت و در آن جا نماز خواند. امام جواد علیه السلام بر دوش موفق (غلام حضرت) بود که او را طواف @@[email protected]@می داد. نزدیک حجر اسماعیل، امام جواد علیه السلام از دوش موفق پایین آمد و مدتی طولانی در آن جا نشست موفق گفت: @@[email protected]@فدایت شوم برخیز.

امام جواد علیه السلام فرمود: نمی خواهم. مگر خدا بخواهد. آثار غم و اندوه در چهره اش آشکار شد.

موفق نزد امام رضا علیه السلام آمد و گفت: فدایت شوم، حضرت جواد علیه السلام در کنار حجر اسماعیل نشسته و بلند نمی شود.

امام هشتم علیه السلام نزد فرزندش آمد و فرمود: بلند شو عزیزم.

حضرت جواد علیه السلام عرض کرد: «چگونه برخیزم با این که خانه ی خدا را به گونه ای وداع کردی که دیگر نزد آن بر نمی گردی[email protected]@[email protected]@» .

امام رضا علیه السلام فرمود: «حبیب من برخیز» آنگاه حضرت جواد علیه السلام برخاست و با پدرش به راه افتاد. (۱۸)

«حسن بن علی وشاء» می گوید که امام رضا علیه السلام به من فرمود:

انی حیث ارادوا الخروج من المدینة، جمعت عیالی فامرتهم ان یبکوا علی حتی اسمع، ثم فرقت فیهم اثنی عشر الف دینار ثم قلت: @@[email protected]@اما انی لا ارجع الی عیالی ابدا. (۱۹)

«موقعی که می خواستند مرا از مدینه بیرون ببرند، خانواده ام را جمع کرده و به آن ها امر کردم که برایم گریه کنند تا صدای @@[email protected]@گریه ی آن ها را بشنوم. سپس در میان آن ها دوازده هزار دینار تقسیم کردم و به آن ها گفتم من دیگر به سوی شما بر نمی گردم » .

سپس دست پسرش حضرت امام جواد علیه السلام را گرفت و به مسجد برد و او را به قبر مطهر رسول خدا صلی الله علیه و آله @@[email protected]@چسبانید و نگهداری او را به برکت روح مطهر پیامبر صلی الله علیه و آله از خدا خواست.

حضرت امام جواد علیه السلام به پدرش نگاه کرد و گفت: به خدا سوگند به سوی خدا می روی.

سپس امام هشتم علیه السلام به خدمتکاران و نمایندگان خود دستور داد تا از حضرت جواد علیه السلام اطاعت کنند و با او @@[email protected]@مخالفت ننمایند و به آن ها تفهیم کرد که فرزندش امام جواد علیه السلام جانشین اوست. (۲۰)

شهر «مرو» مرکز خلافت مامون بود. به دستور مامون، امام هشتم شیعیان را از مدینه به بصره و از آن جا به اهواز و سپس از مسیر @@[email protected]@فارس به نیشابور و بعد به خراسان آوردند و حضرت را از طریق کوفه نیاوردند (۲۱) . در بعضی از کتب تاریخی آمده است که امام از @@[email protected]@طریق «قم » آورده شد. (۲۲)

امام رضا علیه السلام در مسیر خود به نیشابور رسید جمعیت بسیاری از حضرت استقبال کردند هنگام عزیمت به سوی «مرو» @@[email protected]@جمعی از دانشمندان اهل سنت از امام خواستند تا حدیثی از آباء گرامش نقل کند، امام دستور داد پرده ی کجاوه را کنار زدند، @@[email protected]@مردم در حال هجوم بودند و سروصدا می کردند، امام از مردم خواست تا ساکت شوند، آنگاه فرمود:

پدرم از پدرش تا امیر المؤمنین علی علیه السلام و او از پیامبر صلی الله علیه و آله و او از جبرئیل نقل کرد که خداوند فرمود: کلمة @@[email protected]@لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی. (۲۳)

«کلمه توحید، سنگر محکم من است، پس هر کس داخل آن گردید، از عذاب من در امان است » .

امام رضا علیه السلام بعد از اندک تاملی، به آن ها فرمود: این موضوع شروطی دارد.

وانا من شروطها. (۲۴)

«پذیرش امامت من، از جمله ی شروط آن است » . (۲۵)

بیست هزار و به قولی بیست و چهار هزار نفر. این سخن را نوشتند. (۲۶)

به این ترتیب، حضرت ثامن الائمه علیهم السلام، شرط توحید را، ولایت و امامت آل علی علیه السلام را پذیرا بودن، دانست.

از دیگر موضع گیری های آشکار امام علیه السلام در خصوص امامت، فرمایش آن حضرت است در کنار مامون – موقعی که @@[email protected]@مسئله ی ولایتعهدی را مطرح کرد – امام چنین فرمود: «مامون حقی را به ما داد که دیگران آن را نپذیرفتند» . (۲۷)

تا قبل از موضع گیری شفاف امام علیه السلام در مورد امامت، این موضوع فقط در میان خواص مطرح بود; ولی پس از طرح این @@[email protected]@مطلب مهم، در میان عامه ی مردم نیز گسترش پیدا کرد. اثبات این مسئله که «امامت، حق علویون است » از نکاتی است که حرکت @@[email protected]@تبلیغی ایشان در توضیح معنای امامت و مناظرات آن حضرت تاثیر منحصر به فردی در آن داشته است. (۲۸)

حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام با همراهان وارد مرو شد و در خانه ای که برایشان در نظر گرفته بودند، مستقر شد و مورد @@[email protected]@تکریم مامون قرار گرفت. (۲۹)

از متون تاریخی بر می آید که مامون ابتدا خلافت را به امام علیه السلام پیشنهاد کرد; ولی امام علیه السلام آن را به شدت رد کرد.

مامون برای جلب رضایت امام علیه السلام تلاش کرد. این را یزنی ها در مرو بیش از دو ماه طول کشید، ولی امام علیه السلام به @@[email protected]@هیچ وجه موافقت نکرد. مامون افراد دیگری را نزد امام فرستاد و آن ها نتوانستند امام علیه السلام را متقاعد سازند که ولایتعهدی @@[email protected]@را بپذیرد.

وقتی دیدند به این روش کاری از پیش نمی برند; امام را گاهی تلویحا و گاهی صراحتا به مرگ تهدید می کردند. (۳۰)

در برخی تواریخ آمده است که مامون نذر کرده بود که اگر بر برادرش امین پیروز شود خلافت را به امام رضا علیه السلام واگذارد، @@[email protected]@اگر این مطلب درست باشد این سؤال مطرح می شود که چرا امام را به قبول خلافت مجبور نکرد بلکه ولایتعهدی را به ایشان @@[email protected]@تحمیل کرد؟ ! و بعد از آن که حضرت قبول نکرد چرا او را به حال خود وانگذاشت؟ !

امام رضا علیه السلام متوجه خطرات این بازی سیاسی بود لذا گر چه در سال ۲۰۱ قمری ولایتعهدی را قبول کرد ولی مکرر خبر @@[email protected]@مرگ خود را قبل از مامون گوشزد می کرد. (۳۱)

امام رضا علیه السلام در پاسخ ریان (۳۲) که از حضرت پرسید: شما با آن همه زهد در دنیا چرا ولایتعهدی مامون را پذیرفتید؟ فرمود:@@[email protected]@

قد علم الله کراهتی (۳۳) «خدا می داند که چقدر من از این موضوع ناخشنودم » .

امام رضا علیه السلام ولایتعهدی را پذیرفت در حالی که می دانست به قیمت جانش تمام خواهد شد، ولی اگر نمی پذیرفت علاوه بر @@[email protected]@جان خودش جان شیعیان نیز به خطر می افتاد. در آن روزگار که تفکرات و فلسفه های الحادی و ضد دینی رواج کامل داشت. اگر @@[email protected]@امام اقدامی می کرد که جانش را از دست می داد; شیعیان به انحراف کشیده می شدند. در آن روز وجود امام علیه السلام برای @@[email protected]@سلامتی افکار شیعیان ضروری بود. (۳۴)

علاوه بر این امام با قبول ولایتعهدی عملا از بنی عباس اعتراف گرفت که علویین حق حکومت دارند بلکه از بنی عباس هم برترند @@[email protected]@و غصب حق کسی دلیل حق نداشتن او نیست.

«ابن معتز» شاعر درباری در اشعارش به همین نکته اشاره می کند و می گوید:

اگر مامون ولایتعهدی را به امام رضا علیه السلام داد، کسی فکر نکند خلافت و حکومت حق «رضا» و علویین است و مامون را در @@[email protected]@خلافت حقی نیست مامون ولایتعهدی را به امام رضا علیه السلام داد تا به او و علویون بفهماند حکومتی که شما برای آن خود را به @@[email protected]@کشتن می دادید نزد من ارزشی ندارد (شاعر متوجه شده بود که واگذاری ولایتعهدی اعتراف به حقانیت امام است و با این حرفها @@[email protected]@سعی می کرد حقیقت را واژگون جلوه دهد) . (۳۵)

نکته دیگر این که امام علیه السلام با قبول ولایتعهدی این شایعه را خنثی کرد که ائمه تنها به امور دینی مردم می پردازند و کار @@[email protected]@فقهی انجام می دهند; اما به خیر و شر امور مسلمین کاری ندارند از این جهت است که امام رضا علیه السلام در پاسخ «محمد بن @@[email protected]@عرفه » که دلیل قبول ولایتعهدی را پرسید؟ فرمود: به همان دلیل که جدم داخل شدن در شورای شش نفره را پذیرفت [من نیز @@[email protected]@ولایتعهدی را پذیرفتم.] .

در مجموع باید گفت: امام به قبول ولایتعهدی راضی نبود گر چه فوایدی در برداشت ولی خطرات آن بیشتر از نفع آن بود و کاملا @@[email protected]@معلوم بود که مامون امام را حذف فیزیکی یا معنوی خواهد کرد. (۳۶)

عبدالنبی بشیر می گوید: مامون به من دستور داد ناخن های خود را بلند بگذارم و من نیز چنان کردم، سپس مرا خواست و @@[email protected]@چیزی شبیه (تمرهندی) به من داد و گفت: این را به همه ی دو دست خود بمال، من چنان کردم. سپس برخاسته و نزد حضرت @@[email protected]@رفت و به امام گفت: حال شما چطور است؟

امام فرمود، امید بهبودی دارم.

مامون پرسید هیچکدام از غلامان نزد شما آمدند؟

حضرت فرمود: نه.

مامون خشمناک شده و به غلامانش فریاد زد (که چرا رسیدگی به حال آن حضرت نکرده اند.) عبدالله بن بشیر می گوید: در این @@[email protected]@هنگام مامون به من گفت: برای ما انار بیاور. من چند انار حاضر کردم، مامون گفت: با دست خود آن ها را بفشار، من فشردم و @@[email protected]@مامون آب انار فشرده را با دست خود به حضرت خورانید و همان سبب وفات آن حضرت گردید و پس از خوردن آن افشره، حضرت @@[email protected]@دو روز بیشتر زنده نماند.

ابا صلت هروی می گوید: پس از آن که مامون از حضور امام رفت، من به محضرش رسیدم حضرت فرمود:

یا ابا الصلت قد فعلوها. «ای ابا صلت! اینها کار خود را کردند» .

و در آن حال زبانش به وحدانیت و حمد خدا گویا بود. (۳۷)

پی نوشت ها:

۱) تقویم روز شمار ۱۳۷۹، ۱۴ خرداد ۱۳۷۹٫

۲) سخنرانی معظم له به مناسبت تحویل سال نو ۱۳۷۹٫

۳) تاریخ اهل البیت، ص ۸۳، سید محمد رضا حسینی.

۴) بر شطی از حماسه و حضور، ص ۳۶۵٫

۵) همان، ص ۱۲۳٫

۶) سیره الائمة الاثنی عشر، ج ۲ ص ۳۴۲، هاشم معروف حسنی.

۷) بحار الانوار، ج ۴۹ ص ۲٫

۸) مروج الذهب، ج ۳ ص ۴۱۷- ابن اثیر، ج ۶ ص ۴۰۸٫

۹) عیون اخبار الرضا، ج ۲ ص ۱۶۷- ۱۶۸ به نقل از حیات فکری سیاسی امامان شیعه، ج ۲ ص ۷۴، رسول جعفریان.

۱۰) همان، ص ۲۴۱٫

۱۱) حیاة السیاسة للامام الرضا علیه السلام، ص ۲۱۴٫

۱۲) حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ج ۲ ص ۷۸، سال ۱۳۷۱٫

۱۳) همان، ص ۷۷٫

۱۴) سوگنامه ی آل محمد، ص ۱۱۲، محمد محمدی اشتهاردی.

۱۵) اصول کافی، ج ۱ ص ۴۴۸- مسند الامام الرضا، ج ۱ ص ۶۴٫

۱۶) حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص ۷۸٫

۱۷) عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲ ص ۲۱۷٫

۱۸) کشف الغمه، ج ۳، انوار البهیه، ص ۲۳۹، اعیان الشیعه، ج ۲ ص ۱۸٫

۱۹) اثبات الوصیة، ص ۲۰۳- مسند الامام الرضا، ج ۱ جزء ۲ ص ۱۶۹٫

۲۰) کشف الغمه، ج ۳ ص ۱۴۱- انوار البهیه، ص ۲۳۹٫

۲۱) الخرائج والجرائح، ص ۲۳۶٫

۲۲) انوار البهیه، ص ۲۴۰٫

۲۳) معانی الاخبار، ص ۳۷۱، امالی صدوق، ص ۱۴۲، حلیة الاولیاء، ج ۳ ص ۱۹۲، عیون اخبار الرضا ج ۲ ص ۱۴۶٫

۲۴) التوحید، ص ۲۵- ۲۶٫

۲۵) این حدیث به حدیث سلسلة الذهب معروف گردید.

۲۶) اعیان الشیعه، ج ۲ ص ۱۸، چاپ ارشاد.

۲۷) عیون اخبار الرضا، ج ۲ ص ۱۴۵، به نقل از حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ج ۲ ص ۱۰۵٫

۲۸) همان، ص ۱۰۵٫

۲۹) ارشاد مفید، ج ۲ ص ۲۵۱٫

۳۰) الحیاة السیاسیه لامام الرضا علیه السلام، ص ۲۸۰٫

۳۱) همان.

۳۲) علل الشرایع، ج ۱ ص ۱۳۹، امالی صدوق، ص ۷۲، بحار، ج ۴۹ ص ۱۳۰، حیات السیاسیه لامام رضا علیه السلام، ص ۲۸۲٫

۳۳) بحار الانوار، ج ۴۹ ص ۱۳۰، علل الشرایع، ص ۲۳۸، حیاة الامام الرضا علیه السلام، ص ۲۴۴٫

۳۴) الحیاة السیاسیه لامام الرضا علیه السلام، ص ۲۹۰٫

۳۵) همان، ص ۳۰۸٫

۳۶) همان، ص ۳۰۹٫

۳۷) ارشاد مفید، ج ۲ ص ۲۶۱٫

این مجله مخصوص کودک و نوجوان می باشد.

پیام زن
ویژه مسائل زنان و خانواده

دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم
محمد جعفری گیلانی
سید ضیاء مرتضوی

۳

۷۷۳۳۳۰۵
۷۷۳۸۷۴۳
۷۷۳۳۳۰۵
[email protected]

قم، صندوق پستی ۳۷۱…

پرسمان
فرهنگی، اجتماعی، دانشجویی

مرکز فرهنگی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری
سید محمدرضا فقیهی
محمد باقر پور امینی
۱۳۸۰
۳

۷۷۴۷۲۴۰
۷۷۳۵۴۷۳
۷۷۴۳۸۱۶
[email protected]
www.porseman.n…

مبلغان
فرهنگی – تبلیغی
حوزه

۱۳۸۵/۶/۱
۳
mbl

” + obj.innerHTML + “


winPreview = window.open(“”, “winPrint”, “width=800,height=500, menu=0, toolbar=0, status=0,scrollBars=1”)
winPreview.document.write(strContent)
winPreview.print()
}
else {
// alert(“Page does not contain print page!”)
window.print()
}
}

 

نظیر شبهه ای كه در مسئله صلح امام حسن علیه السلام هست در اینجا هم هست با این كه ظاهر امر این است كه اینها دو عمل متناقض و متضاد است، زیرا امام حسن خلافت را رها كرد و به تعبیر تاریخ – یا به تعبیر خود امام – «تسلیم امر» كرد یعنی كار را واگذاشت و رفت، و در اینجا قضیّه برعكس است؛ قضیّه، واگذاری نیست، تحویل گرفتن است به حسب ظاهر.ولایتعهدی امام رضا (ع)

ممكن است به نظر اشكال برسد كه پس ائمّه چكار بكنند؟ وقتی كه كار را واگذار می كنند مورد ایراد قرار می گیرند. وقتی هم كه دیگران می خواهند واگذار كنند و آنها می پذیرند باز مورد ایراد قرار می گیرند پس ایراد در چیست؟

ولی ایراد كنندگان وجهه نظرشان یك امری است كه می گویند مشترك است میان هر دو، میان آن واگذار كردن به دیگران و این قبول كردن از دیگران در حالی كه دارند واگذار می كنند. می گویند: در هر دو مورد نوعی سازش است، آن واگذار كردن، نوعی سازش بود با خلیفه وقت كه به طور قطع به ناحقّ خلافت را گرفته بود، و این قبول كردن – كه قبول كردنِ ولایتعهدی است – نیز بالأخره نوعی سازش است. كسانی كه ایراد می گیرند حرفشان این است كه در آنجا امام حسن علیه السلام نباید تسلیم امر می كرد و به این شكل سازش می نمود بلكه باید می جنگید تا كشته می شد، و در اینجا هم امام رضا نمی بایست می پذیرفت و حتّی اگر او را مجبور به پذیرفتن كرده باشند می بایست مقاومت می كرد تا حدّی كه كشته می شد.

حال، ما مسئله ولایتعهدی را كه یك مسئله تاریخی مهمّی است، تجزیه و تحلیل می كنیم تا مطلب روشن شود. اوّل باید خود ماجرا را قطع نظر از مسئله حضرت رضا كه چرا و به چه شكل (ولایتعهدی را) قبول كرد، بررسی كرد كه جریان چه بوده است.

رفتار عبّاسیان با علویان

«مأمون» وارث خلافت عبّاسی است. عبّاسی ها از همان روز اوّلی كه روی كار آمدند، برنامه شان مبارزه كردن با علویّون به طور كلّی و كشتن علویّین بود، و مقدار جنایتی كه عبّاسیان نسبت به علویّین بر سر خلافت كردند از جنایاتی كه امویّین كردند، كمتر نبود بلكه از یك نظر بیشتر بود، منتها در مورد امویّین چون فاجعه كربلا – كه طرف، امام حسین علیه السلام است – رخ می دهد قضیّه خیلی اوج می گیرد و الّا منهای مسئله امام حسین، فاجعه هایی كه اینها راجع به سایر علویّین به وجود آوردند از فاجعه كربلا كمتر نبوده و بلكه زیادتر بوده است.

«منصور»۱ كه دومین خلیفه عبّاسی، است، با علویّین، با اولاد امام حسن – كه در ابتدا خودش با اینها بیعت كرده بود – چه كرد و چقدر از اینها را كشت و اینها را چه زندانهای سختی برد كه واقعاً مو به تن انسان راست می شود، كه عدّه زیادی از این سادات بیچاره را مدّتی ببرد در یك زندانی، آب به آنها ندهد، نان به آنها ندهد، حتّی اجازه بیرون رفتن و مستراح رفتن به آنها ندهد، به یك شكلی آنها را زجركش كند و وقتی كه می خواهد آنها را بكشد، بگوید: بروید آن سقف را روی سرشان خراب كنید.

بعد از منصور هم هر كدامشان كه آمدند به همین شكل عمل كردند. در زمان خود مأمون پنج شش نفر امام زاده قیام كردند كه «مروج الذّهب» مسعودی و «كامل» ابن اثیر همه اینها را نقل كرده اند. در همان زمان مأمون و هارون، هفت هشت نفر از سادات علوی قیام كردند. پس كینه و عداوت میان عبّاسیان و علویان یك مطلب كوچكی نیست. عبّاسیان به خاطر رسیدن به خلافت به هیچ كس ابقاء نكردند، احیاناً اگر از خود عبّاسیان هم كسی رقیبشان می شد فوراً او را از بین می بردند.

«ابومسلم» این همه به اینها خدمت كرد، همین قدر كه ذرّه ای احساس خطر كردند كلكش را كندند. «برامكه» این همه به هارون خدمت كردند و این دو این همه نسبت به یكدیگر صمیمیّت داشتند كه صمیمیّت هارون و برامكه ضرب المثل تاریخ است،۲ ولی هارون به خاطر یك امر كوچك از نظر سیاسی، یك مرتبه كلك اینها را كند و فامیلشان را دود داد. خود همین جناب «مأمون» با برادرش «امین» در افتاد، این دو برادر با هم جنگیدند و مأمون [در سال ۱۹۸ هجری ] پیروز شد و برادرش را به چه وضعی كشت.۳

حال این خودش یك عجیبی است از عجایب تاریخ كه چگونه است كه چنین مأمونی حاضر می شود كه حضرت رضا را از مدینه [برای ولایتعهدی به مرو ]احضار كند، دستور بدهد كه بروید او را بیاورید، بعد كه می آورند موضوع را به امام عرضه بدارد، ابتدا بگوید خلافت را از من بپذیر،۴ و در آخر راضی شود كه تو باید ولایتعهدی را از من بپذیری، و حتّی كار به تهدید برسد، تهدیدهای بسیار سخت. او در این كار چه انگیزه ای داشت؟ و چه جریانی در كار بوده است؟ تجزیه و تحلیل این قضیّه از نظر تاریخی خیلی ساده نیست.

«جرجی زیدان» در جلد چهارم «تاریخ تمدّن» همین قضیّه را بحث می كند و خودش یك استنباط خاصّی دارد كه عرض خواهم كرد، ولی یك مطلب را اعتراف می كند كه بنی العبّاس سیاست خود را مكتوم نگاه می داشتند حتّی از نزدیكترین افراد خود و لذا اسرار سیاست اینها مكتوم مانده است. مثلاً هنوز روشن نیست كه جریان ولایتعهدی حضرت رضا برای چه بوده است؟ این جریان از نظر دستگاه خلافت فوق العاده مخفی نگاه داشته شده است.

مسئله ولایتعهدی امام رضا علیه السلام و نقلهای تاریخی

اسرار آن طور كه باید مخفی بماند، مخفی نمی ماند. از نظر ما كه شیعه هستیم، اسرار این قضیّه تا حدود زیادی روشن است. در اخبار و روایات ما – یعنی در نقلهای تاریخی كه از طریق علمای شیعه رسیده است نه روایاتی كه بگوئیم از ائمّه نقل شده است – مثل آنچه كه شیخ مفید در كتاب «ارشاد» نقل كرده و آنچه – از او بیشتر شیخ صدوق در كتاب «عیون اخبار الرّضا» نقل كرده است، مخصوصاً در «عیون اخبار الرّضا» نكات بسیار زیادی از مسئله ولایتعهدی حضرت رضا هست…

قبل از این كه به این تاریخهای شیعی استناد كرده باشم، در درجه اوّل كتابی از مدارك اهل تسنّن را مدرك قرار می دهم و آن، كتاب «مقاتل الطّالبیّین» ابوالفرج اصفهانی است. ابوالفرج اصفهانی از اكابر مورّخین دوره اسلام است. او اصلاً اموی و از نسل بنی امیّه است، و این از مسلّمات می باشد… او در این كتاب، تاریخچه قیامهای علویّین و شهادتها و كشته شدنهای اولاد ابی طالب اعمّ از علویّین و غیر علویّین را – كه البتّه بیشترشان علویّین هستند – جمع آوری كرده است كه این كتاب اكنون در دست است.

در این كتاب حدود ده صفحه را به حضرت رضا(ع) اختصاص داده، و جریان ولایتعهدی آن حضرت را نقل كرده، كه وقتی ما این كتاب را مطالعه می كنیم می بینیم با تاریخچه هایی كه علمای شیعه به عنوان تاریخچه نقل كرده اند خیلی وفق می دهد؛ مخصوصاً آنچه كه در «مقاتل الطّالبیّین» آمده با آنچه كه در «ارشاد» مفید آمده – این دو را با هم تطبیق كردم – خیلی به هم نزدیك است، مثل این است كه یك كتاب باشند، چون گویا سندهای تاریخی هر دو به منابع واحدی می رسیده است. بنابراین مدرك ما در این مسئله تنها سخن علمای شیعه نیست.

[مسائل مشكوك تاریخی ]

[انگیزه مأمون ]

حال برویم سراغ انگیزه های مأمون، ببینیم مأمون را چه چیز وادار كرد كه موضوع (ولایتعهدی را مطرح كند؟) آیا مأمون واقعاً به این فكر افتاده بود كه كار را به حضرت رضا واگذار كند كه اگر خودش مرد یا كشته شد خلافت به خاندان علوی و به حضرت رضا منتقل شود؟ اگر چنین اعتقادی داشت آیا این اعتقادش تا نهایت امر باقی ماند؟۵ [یا این ] كه مأمون در ابتدای امر صمیمیّت داشت ولی بعد پشیمان شد؟۶

[آیت الله سید علی خامنه ای در این باره می نویسد: مأمون از دعوت امام به خراسان اهداف مختلفی را تعقیب می كرد كه مهم ترین آن ها بدین قرار است:

الف) تبدیل صحنه مبارزاتِ حادّ انقلابی شیعیان به عرصه فعالیّت سیاسی آرام و بی خطر؛

ب) تخطئه مدّعای تشیّع، مبنی بر غاصبانه بودن خلافت های اموی و عبّاسی و مشروعیت دادن به این خلافت ها؛

ج) امام را كه همواره كانون معارضه و مبارزه بود در كنترل خود در آورد؛

د) كسب وجهه و حیثیّت معنوی؛

ه) مأمون با اقدام خود این اندیشه را در سر می پروراند كه امام به توجیه گردستگاه خلافت بدل گردد.علیه السلام ]

[به نظر استاد مطهری (ره) در این جا سه احتمال وجود دارد.]

[احتمال اوّل: ابتكار از مأمون ]

[در احتمال اول دو فرض وجود دارد.]

[فرض اوّل: صمیمیت مأمون تا انتهای كار]

[فرض اوّل آن است كه بگوئیم مأمون تا نهایت امر بر اعتقادش باقی ماند در این صورت ] باید قبول نكنیم كه مأمون، حضرت رضا را مسموم كرده، [بلكه ] باید حرف كسانی را قبول كنیم كه می گویند: حضرت رضاعلیه السلام به اجل طبیعی از دنیا رفتند.

از نظر علمای شیعه این فكر كه مأمون از اوّل حسن نیّت داشت و تا آخر هم بر حسن نیّت خود باقی بود مورد قبول نیست. بسیاری از فرنگی ها چنین اعتقادی دارند، معتقدند كه مأمون واقعاً شیعه بود، واقعاً معتقد و علاقه مند به آل علیعلیه السلام بود.

مأمون و تشیّع

مأمون عالمترین خلفا و بلكه شاید عالمترین سلاطین جهان است. در میان سلاطین جهان شاید عالمتر، دانشمندتر و دانش دوست تر۸ از مأمون نتوان پیدا كرد. و در اینكه در مأمون تمایل روحی و فكری هم به تشیّع بوده باز بحثی نیست، چون مأمون نه تنها در جلساتی كه حضرت رضا شركت می كردند و شیعیان حضور داشتند دم از تشیّع می زده است، (در جلساتی كه اهل تسنّن حضور داشته اند نیز چنین بوده است).

«ابن عبدالبِّر» كه یكی از علمای معروف اهل تسنّن است این داستانی را كه در كتب شیعه هست، در آن كتاب معروفش نقل كرده است كه روزی مأمون چهل نفر از اكابر علمای اهل تسنّن در بغداد را احضار می كند كه صبح زود بیائید نزد من. صبح زود می آید از آنها پذیرائی می كند و می گوید: من می خواهم با شما در مسئله خلافت بحث كنم. مقداری از این مباحثه را آقای (محمّد تقی) شریعتی در كتاب «خلافت و ولایت» نقل كرده اند. قطعاً كمتر عالمی از علمای دین را من دیده ام كه به خوبی مأمون در مسئله خلافت استدلال كرده باشد؛ با تمام اینها در مسئله خلافت امیرالمؤمنین مباحثه كرد و همه را مغلوب نمود.

در روایات شیعه هم آمده است، و مرحوم آقا شیخ عبّاس قمی نیز در كتاب «منتهی الآمال» نقل می كند كه شخصی از مأمون پرسید كه تو تشیّع را از كی آموختی؟ گفت: از پدرم هارون. می خواست بگوید: پدرم هارون هم تمایل شیعی داشت. بعد داستان مفصّلی را نقل می كند، می گوید: پدرم تمایل شیعی داشت، به موسی بن جعفر چنین ارادت داشت، چنین علاقه مند بود، چنین و چنان بود، ولی در عین حال با موسی بن جعفر به بدترین شكل عمل می كرد. من یك وقت به پدرم گفتم: تو كه چنین اعتقادی درباره این آدم داری پس چرا با او این جور رفتار می كنی؟ گفت: «اَلْمُلْكُ عَقیمٌ» (مثلی است در عرب) یعنی مُلك، فرزند نمی شناسد تا چه رسد به چیز دیگر. گفت: پسرك من! اگر تو كه فرزند من هستی با من بر سر خلافت به منازعه برخیزی، آن چیزی را كه چشمانت در او هست از روی تنت بر می دارم، یعنی سرت را از تنت جدا می كنم.

پس در اینكه در مأمون تمایل شیعی بوده شكی نیست، منتها به او می گویند: «شیعه امام كش». مگر مردم كوفه تمایل شیعی نداشتند و امام حسین را كشتند؟! و در اینكه مأمون مرد عالم و علم دوستی بوده نیز شكّی نیست و این سبب شده كه بسیاری از فرنگی ها معتقد بشوند كه مأمون روی عقیده و خلوص نیّت، ولایتعهدی را به حضرت رضا تسلیم كرد و حوادث روزگار مانع شد، زیرا حضرت رضا به اَجَلِ طبیعی از دنیا رفت و موضوع منتفی شد. ولی این مطلب البتّه از نظر علمای شیعه درست نیست، قرائن هم برخلاف آن است. اگر مطلب تا این مقدار صمیمی و جدّی می بود عكس العمل حضرت رضاعلیه السلام در مسئله قبول ولایتعهدی به این شكل نبود كه بود. ما می بینیم حضرت رضاعلیه السلام قضیّه را به شكلی كه جدّی باشد تلقّی نكرده اند.

[فرض دوم: صمیمیت مأمون در ابتدای كار]

ولایتعهدی امام رضا (ع)

[بر] فرض دیگر – كه این فرض خیلی بعید نیست چون امثال «شیخ مفید» و «شیخ صدوق» آن را قبول كرده اند – این است كه مأمون در ابتدای امر صمیمیّت داشت ولی بعد پشیمان شد. در تاریخ هست – همین ابوالفرج هم نقل می كند، و شیخ صدوق مفصّل ترش را نقل می كند شیخ مفید هم نقل می كند – كه مأمون وقتی كه خودش این پیشنهاد را كرد گفت: زمانی برادرم امین مرا احضار كرد (امین خلیفه بود و مأمون با اینكه قسمتی از مُلك به او واگذار شده بود ولیعهد هم بود) من نرفتم و بعد لشكری فرستاد كه مرا دست بسته ببرند.

از طرف دیگر در نواحی خراسان قیامهایی شده بود و من لشكر فرستادم، در آنجا شكست خوردند، در كجا چنین شد و شكست خوردیم، و بعد دیدم روحیه سران سپاه من هم بسیار ضعیف است؛ برای من دیگر تقریباً جریان قطعی بود كه قدرت مقاومت با برادرم را ندارم و مرا خواهند گرفت، كت بسته تحویل او خواهند داد و سرنوشت بسیار شومی خواهم داشت.

روزی بین خود و خدای خود توبه كردم – به آن كسی كه با او صحبت می كند اتاقی را نشان می دهد و می گوید – در همین اتاق دستور دادم كه آب آوردند، اوّلاً بدن خودم را شستشو دادم، تطهیر كردم (نمی دانم كنایه از غسل كردن است یا همان شستشوی ظاهری) سپس دستور دادم لباسهای پاكیزه سفید آوردند و در همین جا آنچه از قرآن حفظ بودم خواندم و چهار ركعت نماز بجا آوردم و بین خود و خدای خود عهد كردم (نذر كردم) كه اگر خداوند مرا حفظ و نگهداری كند و بر برادرم پیروز گرداند، خلافت را به كسانی بدهم كه حقّ آنهاست؛ و این كار را با كمال خلوص قلب كردم. از آن به بعد احساس كردم كه گشایشی در كار من حاصل شد، بعد از آن در هیچ جبهه ای شكست نخوردم، در جبهه سیستان افرادی را فرستاده بودم، خبر پیروزی آنها آمد، بعد طاهر بن حسین را فرستادم برای برادرم، او هم پیروز شد، هی پیروزی و پیروزی، و من چون از خدا این استجابت دعا را دیدم، می خواهم به نذری كه كردم و به عهدی كه كردم وفا كنم.

شیخ صدوق و دیگران قبول كرده اند، می گویند:

قضیّه همین است، انگیزه مأمون فقط همین عهد و نذری بود كه در ابتدا با خدا كرده بود. و [علّت۹] اینكه حضرت رضا (از قبول ولایتعهدی) امتناع كرد از این جهت بود كه می دانست او تحت تأثیر احساسات آنی قرار گرفته و بعد پشیمان می شود، شدید هم پشیمان می شود.

البتّه بیشتر علما با این نظر شیخ صدوق و دیگران موافق نیستند و معتقدند كه مأمون از اوّل حسن نیّت نداشت و یك نیرنگ سیاسی در كار بود. حال نیرنگ سیاسیش چه بود؟ آیا می خواست نهضتهای علویّین را به این وسیله فرو بنشاند؟ و آیا می خواست به این وسیله حضرت رضا را بدنام كند؟ چون اینها در كنار كه بودند. به صورت یك شخص منتقد بودند. خواست حضرت را داخل دستگاه كند و بعد ناراضی درست كند، همین طور كه در سیاستها، اغلب این كار را می كنند؛ برای این كه یك منتقد فعّال وجیه الملّه ای را خراب كنند می آیند پستی به او می دهند و بعد در كار او خرابكاری می كنند؛ از یك طرف پست به او می دهند و از طرف دیگر در كارهایش اخلال می كنند تا همه كسانی كه به او طمع بسته بودند از او برگردند.

در روایات ما این مطلب هست كه حضرت رضا در یكی از سخنانشان به مأمون فرمودند: «من می دانم تو می خواهی به این وسیله مرا خراب كنی» كه مأمون عصبانی و ناراحت شد و گفت: این حرفها چیست كه تو می گوئی؟! چرا این نسبتها را به ما می دهی؟!۱۰

[احتمال دوم: ابتكار از فضل بن سهل ]

[در این احتمال نیز دو فرض وجود دارد كه عبارتند از:]

احتمال دیگر این است كه اساساً مأمون در این قضیّه اختیاری نداشته، ابتكار از مأمون نبوده و ابتكار از فضل بن سهل ذوالرّیاستین وزیر مأمون بوده است۱۱ كه آمد به مأمون گفت: پدران تو با آل علی بد رفتار كردند، چنین كردند، حالا سزاوار است كه تو افضل آل علی را كه امروز علی بن موسی الرّضا است بیاوری و ولایتعهدی را به او واگذار كنی، و مأمون قلباً حاضر نبود امّا چون فضل این را خواسته بود چاره ای ندید.

[فرض اوّل: شیعی بودن فضل ]

بنا بر این فرض كه ابتكار از فضل بود، فضل چرا این كار را كرد؟ آیا فضل شیعی بود؟ روی اعتقاد به حضرت رضا این كار را كرد؟ یا نه، او روی عقاید مجوسی خود باقی بود، خواست عجالتاً خلافت را از خاندان عبّاس بیرون بكشد، و اصلاً می خواست با اساس خلافت بازی كند، و بنابراین با حضرت رضا هم خوب نبود و بد بود؛ و لهذا اگر نقشه های فضل عملی می شد خطرش بیشتر از خلافت خود مأمون بود. چون مأمون بالأخره هر چه بود یك خلیفه مسلمان بود ولی اینها شاید می خواستند اساساً ایران را از دنیای اسلام مجزّا كنند و ببرند به سوی مجوسیّت.

اینها همه سئوال است كه عرض می كنم، نمی خواهم بگویم كه تاریخ یك جواب قطعی به اینها می دهد.۱۲

بعضی – كه البتّه این احتمال خیلی ضعیف است گو اینكه افرادی مثل «جرجی زیدان» و حتّی «ادوارد براون» قبول كرده اند – می گویند: اصلاً فضل بن سهل شیعه بوده (و در این موضوع) حسن نیّت داشت و می خواست واقعاً خلافت را (به خاندان علوی) منتقل كند.۱۳

ولی این حرف هم، حرف صحیح و درستی نیست (زیرا) با تواریخ تطبیق نمی كند. اگر فضل بن سهل آن چنان صمیمی می بود و واقعاً می خواست تشیّع را بر تسنّن پیروزی بدهد عكس العمل حضرت رضا در مقابل ولایتعهدی این جور نبود كه بود، و بلكه در روایات شیعه و در تواریخ شیعه زیاد آمده است كه حضرت رضاعلیه السلام با فضل بن سهل سخت مخالف بود و بلكه بیشتر از آنكه با مأمون مخالف بود با فضل بن سهل مخالف بود و فضل بن سهل را یك خطر به شمار می آورد و گاهی به مأمون هم می گفت كه از این بترس، این و برادرش بسیار خطرناكند؛ و نیز دارد كه فضل بن سهل علیه حضرت رضا خیلی سعایت می كرد.۱۴

[به بیان دیگر] اگر این فرض صحیح باشد باید حضرت رضا با فضل بن سهل همكاری كند، به جهت این كه وسیله كاملاً آماده شده است كه خلافت منتقل شود به علویّین، و حتّی نباید بگوید: من قبول نمی كنم تا تهدید به قتلش كنند و بعد هم كه قبول كرد بگوید باید جنبه تشریفاتی داشته باشد، من در كارها مداخله نمی كنم؛ بلكه باید جدّاً قبول كند، در كارها هم مداخله نماید و مأمون را عملاً از خلافت خلع ید كند.

البتّه اینجا یك اشكال هست و آن این كه اگر فرض هم كنیم كه با همكاری حضرت رضا و فضل بن سهل می شد مأمون را از خلافت خلع كرد، چنین نبود كه دیگر اوضاع خلافت رو به راه باشد، چون خراسان جزئی از مملكت اسلامی بود، همین قدر كه به مرز ری می رسیدیم، از آنجا به آن طرف، یعنی قسمت عراق كه قبلاً دارالخلافه بود، و نیز حجاز و یمن و مصر و سوریه وضع دیگری داشت؛ آنها كه تابع تمایلات مردم ایران و مردم خراسان نبودند و بلكه تمایلاتی بر ضدّ اینها داشتند؛ یعنی اگر فرض هم می كردیم كه این قضیّه به همین شكل بود و عملی می شد، حضرت رضا در خراسان خلیفه بود، بغداد در مقابلش محكم می ایستاد، هم چنان كه تا خبر ولایتعهدی حضرت رضا به بغداد رسید و بنی العبّاس در بغداد فهمیدند كه مأمون چنین كاری كرده است فوراً نماینده مأمون را معزول كردند و با یكی از بنی العبّاس به نام «ابراهیم بن شكله» – با این كه صلاحیّتی هم نداشت – بیعت كردند و اعلام طغیان نمودند، گفتند: ما هرگز زیر بار علویّین نمی رویم، اجداد ما صد سال است كه زحمت كشیده اند، جان كنده اند، حالا یك دفعه خلافت را تحویل علویّین بدهیم؟ بغداد قیام می كرد، و به دنبال آن خیلی جاهای دیگر نیز قیام می كردند. ولی این یك فرض است و تازه فرض درست نیست. یعنی این حرف قابل قبول نیست كه فضل بن سهل ذوالرّیاستین شیعی بود و روی اخلاص و ارادت به حضرت رضا چنین كاری كرد.

اوّلاً: این كه ابتكار از او باشد محلّ تردید است.

ثانیاً: به فرض این كه ابتكار از او باشد، این كه او احساسات شیعی داشته باشد، سخت محلّ تردید است.

[فرض دوم: برگرداندن ایران به دوره زردشتی گری ]

آنچه احتمال بیشتر قضیّه است، این است كه فضل بن سهل كه تازه مسلمان شده بود می خواست به این وسیله ایران را برگرداند به ایران قبل از اسلام،۱۵ فكر كرد الآن ایرانی ها قبول نمی كنند چون واقعاً مسلمان و معتقد به اسلام هستند و همین قدر كه اسم مبارزه با اسلام در میان بیاید با او مخالفت می كنند. با خود اندیشید كه كلك خلیفه عبّاسی را به دست مردی كه خود او وجهه ای دارد بكَند، حضرت رضا را عجالتاً بیاورد روی كار و بعد ایشان را از خارج دچار دشواریهای مخالفت بنی العبّاس كند، و از داخل هم خودش زمینه را فراهم نماید برای برگرداندن ایران به دوره قبل از اسلام و دوره زردشتی گری.

اگر این فرض درست باشد، در اینجا وظیفه حضرت رضاعلیه السلام همكاری با مأمون است برای قلع و قمع كردن خطر بزرگتر؛ یعنی خطر فضل بن سهل برای اسلام صد درجه بالاتر از خطر مأمون است برای اسلام، زیرا بالأخره مأمون هر چه هست یك خلیفه مسلمان است.

یك مطلب دیگر را هم باید عرض كنم و آن این است كه ما نباید این جور فكر كنیم كه همه خلفایی كه با ائمّه مخالف بودند یا آنها را شهید كردند در یك عرض هستند، بنابراین چه فرقی میان یزیدبن معاویه و مأمون است؟

تفاوت از زمین تا آسمان است. مأمون در طبقه خودش یعنی در طبقه خلفا و سلاطین، هم از جنبه علمی و هم از جنبه های دیگر یعنی حسن سیاست، عدالت نسبی و ظلم نسبی، و از نظر حسن اداره و مفید بودن به حال مردم، از بهترین خلفا و سلاطین است. مردی بود بسیار روشنفكر. این تمدّن عظیم اسلامی كه امروز مورد افتخار ماست به دست همین هارون و مأمون به وجود آمد، یعنی اینها یك سعه نظر و یك روشنفكری فوق العاده داشتند كه بسیاری از كارهائی كه كردند امروز اسباب افتخار دنیای اسلام است. مسئله «اَلْمُلْكُ عَقیمٌ» و این كه مأمون به خاطر مُلك و سلطنت بر ضدّ عقیده خودش قیام كرد و همان امامی را كه به او اعقتاد داشت مسموم كرد یك مطلب است، و سایر قسمتها مطلب دیگر.

به هر حال اگر واقعاً مطلب این باشد كه مسئله ولایتعهدی، ابتكار فضل بن سهل بوده و فضل بن سهل نیز همین طور كه قرائن نشان می دهد (سوء نیّت داشته است، در این صورت امام می بایست طرف مأمون را بگیرد).

روایات ما این مطلب را تأیید می كند كه حضرت رضاعلیه السلام از فضل بن سهل بیشتر تنفّر داشت تا مأمون، و در مواردی كه میان فضل بن سهل و مأمون اختلاف پیش می آمد، حضرت طرف مأمون را می گرفت.

در روایات ما هست كه «فضل بن سهل» و یك نفر دیگر به نام «هشام بن ابراهیم» آمدند نزد حضرت رضا و گفتند كه خلافت حقّ شماست، اینها همه شان غاصبند، شما موافقت كنید، ما مأمون را به قتل می رسانیم و بعد شما رسماً خلیفه باشید. حضرت به شدّت این دو نفر را طرد كرد، كه اینها بعد فهمیدند كه اشتباه كرده اند، فوراً رفتند نزد مأمون، گفتند: ما نزد علی بن موسی بودیم، خواستیم او را امتحان كنیم، این مسئله را به او عرضه داشتیم تا ببینیم كه او نسبت به تو حسن نیّت دارد یا نه، دیدیم نه، حسن نیّت دارد. به او گفتیم: بیا با ما همكاری كن تا مأمون را بكشیم، او ما را طرد كرد. و بعد حضرت رضا در ملاقاتی كه با مأمون داشتند – و مأمون هم سابقه ذهنی داشت – قضیّه را طرح كردند و فرمودند: اینها آمدند و دروغ می گویند، جدّی می گفتند؛ و بعد حضرت به مأمون فرمود كه از اینها احتیاط كن. مطابق این روایات، علیّ بن موسی الرّضا خطر فضل بن سهل را از خطر مأمون بالاتر و شدیدتر می دانسته است.

بنا بر این فرض (كه ابتكار ولایتعهدی از فضل بن سهل بوده است)۱۶ حضرت رضا این ولایتعهدی را كه به دست این مرد ابتكار شده است خطرناك می داند، می گوید: نیّت سوئی در كار است، اینها آمده اند مرا وسیله قرار دهند برای برگرداندن ایران از اسلام به مجوسی گری.

پس ما روی فرض صحبت می كنیم. اگر ابتكار از فضل باشد و او واقعاً شیعه باشد (آن طوری كه برخی از مورّخین اروپایی گفته اند) حضرت رضا باید با فضل همكاری می كرد علیه مأمون؛ و اگر این روح زردشتیگری در كار بوده، بر عكس باید با مأمون همكاری می كرد علیه اینها تا كلك اینها كنده شود.

روایات ما این دوم را بیشتر تأیید می كند، یعنی فرضاً هم ابتكار از فضل نبوده، این كه حضرت رضا با فضل میانه خوبی نداشت و حتّی مأمون را از خطر فضل می ترساند، از نظر روایات ما امر مسلّمی است.۱علیه السلام

[احتمال سوم: به خاطر سیاست مُلك داری ]

[ در این احتمال سه فرض متصوّر است كه عبارتند از:]

[فرض اوّل:] جلب نظر ایرانیان

احتمال دیگر این است كه ابتكار از خود مأمون بود و مأمون از اوّل صمیمیّت نداشت و به خاطر یك سیاست مُلك داری این موضوع را در نظر گرفت. آن سیاست چیست؟

بعضی گفته اند: جلب نظر ایرانیها، چون ایرانیها عموماً تمایلی به تشیّع و خاندان علی علیه السلام داشتند و از اوّل هم كه علیه عبّاسی ها قیام كردند تحت عنوان «الرّضا (یا الرّضی) مِنْ آلِ محمّد» قیام كردند و لهذا به حسب تاریخ – نه به حسب حدیث – لقب «رضا» را مأمون به حضرت رضا داد، یعنی روزی كه حضرت را به ولایتعهدی نصب كرد گفت كه بعد از این، ایشان را به لقب «الرّضا» بخوانید، می خواست آن خاطره ایرانیها را از حدود نود سال پیش كه تحت عنوان «الرّضا من آل محمّد» یا «الرّضی من آل محمّد» قیام كردند زنده كند كه ببینید! من دارم خواسته هشتاد نود ساله شما را احیاء می كنم، آن كسی كه شما می خواستید من او را آوردم؛ (و با خود) گفت: فعلاً ما آنها را راضی می كنیم، بعدها فكر حضرت رضا را می كنیم.

و این مسأله هم هست كه مأمون یك جوان بیست و هشت ساله و كمتر از سی ساله است، و حضرت رضاعلیه السلام سنّشان در حدود پنجاه سال است (و به قول شیخ صدوق و دیگران حدود چهل و هفت سال، كه شاید همین حرف درست باشد). مأمون پیش خود می گوید: به حسب ظاهر، ولایتعهدی این آدم برای من خطری ندارد، حدّاقل بیست سال از من بزرگتر است، گیرم كه این چند سال هم بماند، او قبل از من خواهد مُرد.

پس یك نظر هم این است كه گفته اند: (طرح مسئله ولایتعهدی حضرت رضا) سیاست مأمون بود، ابتكار از خود مأمون بود و او نظر سیاسی داشت و آن، آرام كردن ایرانیها و جلب نظر آنها بود.

[فرض دوم:] فرونشاندن قیامهای علویان

بعضی (برای این سیاست مأمون) علّت دیگری گفته اند و آن فرونشاندن قیامهای علویّین است. علویّون خودشان یك موضوعی شده بودند؛ هر چند سال یكبار – و گاهی هر سال – از یك گوشه مملكت یك قیامی می شد كه رأس آن یكی از علویّون بود.

[در این میان می توان به قیام های زیر اشاره نمود: قیام ابوالسّرایا در كوفه، قیام زیدالنّار در بصره، قیام محمّد بن جعفر ملقّب به دیباج در مكّه و نواحی حجاز، قیام ابراهیم بن موسی بن جعفر در یمن، قیام محمّد بن سلیمان بن داوود بن حسن در مدینه، قیام جعفر بن زید بن علی و قیام حسین بن ابراهیم بن علی در واسط و قیام محمّد بن اسماعیل بن محمّد در مدائن.۱۸]

مأمون برای اینكه علویّین را راضی كند و آرام نگاه دارد و یا لااقلّ در مقابل مردم خلع سلاح كرده باشد (دست به این كار زد). وقتی كه رأس علویّون را بیاورد در دستگاه خودش، قهراً آنها می گویند: پس ما هم سهمی در این خلافت داریم، حالا كه سهمی داریم برویم آنجا؛ كما این كه مأمون خیلی از اینها را بخشید با این كه از نظر او جرمهای بزرگی مرتكب شده بودند؛ از جمله «زید النّار» برادر حضرت رضا را عفو كرد. با خود گفت: بالأخره راضی شان كنم و جلوی قیامهای اینها را بگیرم. در واقع خواست یك سهم به علویّین در خلافت بدهد كه آنها آرام شوند، و بعد هم مردم دیگر را از دور آنها متفرّق كند. یعنی علویّین را به این وسیله خلع سلاح نماید كه دیگر هر جا بخواهند بروند دعوت كنند كه ما می خواهیم علیه خلیفه قیام كنیم، مردم بگویند: شما كه الآن خودتان هم در خلافت سهیم هستید، حضرت رضا كه الآن ولیعهد است، پس شما علیه حضرت رضا می خواهید قیام كنید؟!

[فرض سوم:] خلع سلاح كردن حضرت رضاعلیه السلام

فرض دیگر در باب سیاست مأمون كه ابتكار از خودش بوده و سیاستی در كار بوده، مسئله خلع سلاح كردن خود حضرت رضا است و این در روایت ما هست كه حضرت رضاعلیه السلام روزی به خود مأمون فرمود: «هدف تو این است».

می دانید وقتی افرادی كه نقش منفی و نقش انتقاد را دارند به یك دستگاه انتقاد می كنند، یك راه برای این كه آنها را خلع سلاح كنند این است كه به خودشان پست بدهند؛ بعد اوضاع و احوال هر چه كه باشد، وقتی كه مردم ناراضی باشند آنها دیگر نمی توانند از نارضایی مردم استفاده كنند و برعكس، مردم ناراضی علیه خود آنها تحریك می شوند؛ مردمی كه همیشه می گویند: خلافت حقّ آل علی است، اگر آنها خلیفه شوند دنیا گلستان خواهد شد، عدالت این چنین بر پا خواهد شد و از این حرفها.

مأمون خواست حضرت رضا را بیاورد در منصب ولایتعهدی تا بعد مردم بگویند: نه، اوضاع فرقی نكرد، چیزی نشد؛ و یا (آل علی علیه السلام را) متّهم كند كه اینها تا دست خودشان كوتاه است این حرفها را می زنند ولی وقتی كه دست خودشان هم رسید دیگر ساكت می شوند و حرفی نمی زنند.

بسیار مشكل است كه انسان از دیدگاه تاریخ بتواند از نظر مأمون به یك نتیجه قاطع برسد. آیا ابتكار مأمون بود؟ ابتكار فضل بود؟ اگر ابتكار بود روی چه جهت؟ و اگر ابتكار مأمون بود آیا حُسن نیّت داشت یا حسن نیّت نداشت؟ اگر حسن نیّت داشت در آخر برگشت یا برنگشت؟ و اگر حسن نیّت نداشت سیاستش چه بود؟ اینها از نظر تاریخ امور شبهه ناكی است. البتّه اغلب اینها دلائلی دارد ولی یك دلائلی كه بگوئیم صددرصد قاطع است، نیست و شاید همان حرفی كه شیخ صدوق و دیگران معتقدند (درست باشد) گو این كه شاید با مذاق امروز شیعه خیلی سازگار نباشد كه بگوییم مأمون از اوّل صمیمیّت داشت ولی بعدها پشیمان شد، مثل همه اشخاص، در وقتی كه (دچار سختی می شوند تصمیمی مبنی بر بازگشت به حقّ می گیرند امّا وقتی رهائی می یابند تصمیم خود را فراموش می كنند): «فاِذا رَكِبوا فی الفُلكِ دَعَوُا اللّهَ مُخلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمّا نَجّاهُم إِلَی البَرِّ اِذا هُم یُشرِكونَ.»۱۹

قرآن نقل می كند كه افرادی وقتی در چهار موجه دریا گرفتار می شوند خیلی خالص و مخلص می شوند، ولی هنگامی كه بیرون آمدند تدریجاً فراموش می كنند.

مأمون هم در آن چهارموجه، گرفتار شده بود این نذر را كرد، اوّل هم تصمیم گرفت به نذرش عمل كند ولی كم كم یادش رفت و درست از آن طرف برگشت.۲۰

لینك مرتبط:

ولایتعهدی امام رضا (علیه السلام) از دیدگاه شهید مطهری (۲)

پی نوشت ها:

۱٫ عبداللّه ابوجعفر منصور دوانیقی فرزند محمد بن علی بن عبداللّه بن عباس بن عبدالمطلّب، دومین خلیفه عباسی در سال ۱۳۶ ه . ق به خلافت رسید و در سال ۱۵۸ ه .ق پس از ۲۲ سال حكومت ننگین از دنیا رفت. دوران منصور یكی از پر اختناق ترین دوران های تاریخ اسلام بود.

۲٫ البتّه نمی خواهم مثل خیلی از به اصطلاح ایران پرستان از برامكه دفاع كنم چون ایرانی هستند. آنها هم در ردیف همینها بودند؛ برامكه هم با خلفایی مثل هارون از نظر روحی و از نظر انسانی كوچكترین تفاوتی نداشتند.

۳٫ ر. ك به: الكامل فی التّاریخ، ج ۶ ، ابن اثیر، ص ۲۸۷٫

۴٫ البتّه این از نظر همه تواریخ قطعی نیست ولی در بسیاری از تواریخ این طور است.

۵٫ سیری در سیره ائمّه اطهارعلیهم السلام، ص ۱۹۸ – ۱۹۴٫

۶٫ همان، ص ۲۰۳٫

۷٫ ر. ك به: مقاله آیت الله خامنه ای پیرامون حیات سیاسی امام رضا در كنگره جهانی امام رضا.

۸٫ نه به معنی مشوّق علما.

۹٫ سیری در سیره ائمّه اطهارعلیهم السلام، ص ۲۰۴ – ۲۰۰ و ر. ك به: همان، ص ۱علیه السلام ۶ و ۱علیه السلام ۷٫

۱۰٫ همان، ص ۲۲۹ – ۲۲۸٫

۱۱٫ مأمون وزیری دارد به نام «فضل بن سهل». دو برادرند: «حسن بن سهل» و «فضل بن سهل». این دو، ایرانی خالص و مجوسیّ الاصل هستند. در زمان برامكه – كه نسل قبل بوده اند – فضل بن سهل كه باهوش و زرنگ و تحصیلكرده بود و مخصوصاً از علم نجوم اطّلاعاتی داشت آمد به دستگاه برامكه و به دست آنها مسلمان شد. (بعضی گفته اند پدرشان مسلمان و بعضی گفته اند نه، خود اینها مجوسی بودند همانجا مسلمان شدند). بعد كارش بالا گرفت، رسید به آنجا كه وزیر مأمون شد و دو منصب را در آنِ واحد اشغال كرد، اوّلاً وزیر بود (وزیر آن وقت مثل نخست وزیر امروز بود، یعنی همه كاره بود، چون هیئت وزراء كه نبود، یك نفر وزیر بود كه بعد از خلیفه قدرتها در اختیار او بود) و علاوه بر این، به اصطلاح امروز، رئیس ستاد و فرمانده كلّ ارتش بود. این بود كه به او «ذوالرّیاستین» می گفتند، هم دارای منصب وزارت و هم دارای فرماندهی كلّ قوا. لشكر مأمون، همه، ایرانی هستند (عرب در این سپاه بسیار كم است) چون مأمون در خراسان بود؛ جنگ امین و مأمون هم جنگ عرب و ایرانی بود، اعراب طرفدار امین بودند و ایرانیها و بالأخص خراسانیها (مركز، خراسان بود) طرفدار مأمون. مأمون از طرف مادر ایرانی است. مسعودی هم در «مروج الذّهب» و هم در «التّنبیه و الاشراف»نوشته است – و دیگران هم نوشته اند – كه «مادر مأمون یك زن بادقیسی بود».

كار به جایی رسید كه فضل بن سهل بر تمام اوضاع مسلّط شد و مأمون را به صورت یك آلت بلا اراده در آورد.

۱۲٫ سیری در سیره ائمّه اطهارعلیهم السلام، ص ۲۰۶ – ۲۰۴٫

۱۳٫ همان، ص ۲۲۴ – ۲۲۳٫

۱۴٫ همان، ص ۲۰۶٫

۱۵٫ عرض كردیم كه اینها هیچ كدام قطعی نیست و از شبهات تاریخ است، ولی برخی از روایات این طور حكایت می كند.

۱۶٫ حال یا خودش تازه مسلمان بود یا پدرش مسلمان شده بود و تازه او هم به دست برمكی ها مسلمان شده بود و اسلامش یك اسلام سیاسی بود زیرا یك آدم زردشتی نمی توانست وزیر خلیفه مسلمان باشد.

۱۷٫ سیری در سیره ائمّه اطهارعلیهم السلام، ص ۲۲۸ – ۲۲۴٫

۱۸٫ ر. ك: سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، ص ۴۸۶ – ۴۸۷٫

۱۹٫ سوره عنكبوت، آیه ۶۵ .

۲۰٫ سیری در سیره ائمّه اطهارعلیهم السلام، ص ۲۱۰ – ۲۰۷٫

برای دانلود قانونی کتاب ولایتعهدی امام رضا (ع) و دسترسی به هزاران کتاب و کتاب صوتی دیگر، اپلیکیشن کتابراه را رایگان دانلود کنید.

برای دانلود قانونی کتاب ولایتعهدی امام رضا (ع) و دسترسی به هزاران کتاب و کتاب صوتی دیگر، اپلیکیشن کتابراه را رایگان دانلود کنید.

کتاب ولایتعهدی امام رضا (ع)، بخشى از کتاب سیرى در سیره ائمه اطهار علیهم السلام اثر استاد شهید آیت‌اللّه‌ مرتضی مطهرى است که شامل دو سخنرانى همراه با پرسش و پاسخ بوده و در بهار سال ۱۳۵۰ هجرى شمسى در انجمن اسلامى پزشکان ایراد شده است.

در بخشی از کتاب ولایتعهدی امام رضا (ع) می‌خوانیم:

بحث امروز ما یک بحث تاریخى و از فروع مسائل مربوط به امامت و خلافت است و آن، مسئله به اصطلاح ولایتعهد حضرت رضا علیه‌السلام است که مأمون ایشان را از مدینه به خراسانِ آن‌ وقت (مرو) آورد و به عنوان ولىّ‌ عهد خودش منصوب کرد؛ حتى همین کلمه «ولیعهد» یا «ولىّ‌عهد» هم در همان مورد استعمال شده، یعنى این تعبیر تنها مربوط به امروز نیست، مربوط به همان وقت است و من از چند سال پیش در فکر بودم که ببینم این کلمه از چه تاریخى پیدا شده؛ در صدر اسلام که نبوده، یعنى اصلاً موضوعش نبوده، لغتش هم استعمال نمى‌شده؛ این کار که خلیفه وقت در زمان حیات خودش فردى را به عنوان جانشین معرفى کند و از مردم بیعت بگیرد، اول بار در زمان معاویه و براى یزید انجام شد، ولى این اسم را نداشت که براى یزید بیعت کنید به عنوان «ولىّ‌عهد».ولایتعهدی امام رضا (ع)

در دوره‌هاى بعد هم یادم نیست [این تعبیر را] دیده باشم با اینکه به این نکته توجه داشته‌ام. ولى در اینجا مى‌بینیم که این کلمه استعمال شده است و همواره هم تکرار مى‌شود؛ و لهذا ما نیز به همین تعبیر بیان مى‌کنیم چون این تعبیر مربوط به تاریخ است؛ تاریخ به همین تعبیر گفته، ما هم قهرا به همین تعبیر باید بگوییم.

نظیر شبهه‌اى که در مسئله صلح امام حسن هست در اینجا هم هست با اینکه ظاهر امر این است که این‌ها دو عمل متناقض و متضاد است، زیرا امام حسن خلافت را رها کرد و به تعبیر تاریخ یا به تعبیر خود امام تسلیم امر کرد یعنى کار را واگذاشت و رفت، و در اینجا قضیه برعکس است؛ قضیه، واگذارى نیست، تحویل گرفتن است به حسب ظاهر. ممکن است به نظر اشکال برسد که پس ائمه چکار بکنند؟ وقتى که کار را واگذار مى‌کنند مورد ایراد قرار مى‌گیرند، وقتى هم که دیگران مى‌خواهند واگذار کنند و آن‌ها مى‌پذیرند باز مورد ایراد قرار مى‌گیرند. پس ایراد در چیست؟

مقدمه
ولایتعهدى امام رضا علیه‌السلام
رفتار عباسیان با علویین
مسئله ولایتعهد امام رضا و نقل‌هاى تاریخى
مأمون و تشیع
نظر شیخ مفید و شیخ صدوق
احتمال دوم
نظر جرجى زیدان
احتمال سوم
الف. جلب نظر ایرانیان
ب. فرونشاندن قیام‌هاى علویان
ج. خلع سلاح کردن حضرت رضا
مسلّمات تاریخ
مسائل مشکوک
بررسى فرضیه‌ها
همکارى با خلفا از نظر ائمه اطهار
استدلال حضرت رضا
ولایت جائر
پرسش و پاسخ

برای دانلود کتاب ولایتعهدی امام رضا (ع) و دسترسی قانونی به هزاران کتاب و کتاب صوتی دیگر، اپلیکیشن کتابراه را نصب کنید.

کتابراه مرجع قانونی دانلود کتاب الکترونیکی و دانلود کتاب صوتی است که امکان دسترسی به هزاران کتاب، رمان، مجله، و کتاب صوتی و همچنین خرید کتاب الکترونیک از طریق موبایل تبلت و رایانه برای شما فراهم می کند. شما با استفاده از کتابراه همیشه و همه جا به کتاب‌ها و کتابخانه خود دسترسی دارید و می‌توانید به سادگی از هر فرصتی برای مطالعه استفاده کنید. در کتابراه برای همه سلیقه‌ها از داستان، رمان و شعر تا روانشناسی، تاریخی، علمی، موفقیت و… کتاب‌هایی پیدا می شود. همچنین در کتابراه هزاران کتاب رایگان نیز قابل دانلود است. اپلیکیشن کتابخوان کتابراه برای اندروید، IOS و ویندوز در دسترس است.

یک از مهم ترین فصل های تاریخ شیعه پذیرفتن ولایتعهدی مأمون خلیفه عباسی توسط امام رضا (علیه اسلام) است که در سال ۲۰۰ هجری اتفاق افتاد.این امر در سندی نوشته شده که مورخان آن را در کتاب های خویش ذکر کرده اند.

در سال ۲۰۰ هجری امام رضا(علیه السلام) به اجبار از مدینه به مرو آمدند. در مرو مأمون ، ابتدا پیشنهاد خلافت را به حضرت داد که با واکنش منفی امام رضا (علیه السلام) رو به رو شد . پس از آن مأمون به امام ولایتعهدی خود را پیشنهاد داد . این پیشنهاد نیز با واکنش منفی امام روبه رو شد ، ولی با اصرار فراوان مأمون و تهدید به قتل امام در صورت نپذیرفتن ولایتعهدی ، حضرت مجبور به پذیرش آن شدند.پس از پذیرفتن ولایتعهدی ، این امر را در سندی رسمی نوشتند و امام و مأمون آن را امضا کردند ، در حالی که بزرگان کشوری و لشکری عباسی ناظر بر آن بودند.

«اين نوشته ‌اى است كه عبد اللّه بن هارون الرشيد امير المؤمنين براى على بن موسى بن جعفر نوشته است. اما بعد: خداى عزّ و جل اسلام را به عنوان دين برگزيد و از بندگانش رسولانى را برگزيد كه نشان دهنده راه او و راهنماى مردم به سوى او باشند.اولين آنان بشارت به آخرين آنها داد و آخرين آنها گذشتگان آنان را تصديق كرد تا نبوّت به محمّد صلّى اللّه عليه و آله منتهى شد. پس از توقف پيامبران، و اطفاى علم، و انقطاع وحى، و نزديك شدن ساعت ، خدا نبوّت را به او ختم كرد و او را براى آنها شاهد و مسلط بر آنها قرار داد، و كتاب مقدسش را بر او فرو فرستاد كه باطل نه از قبل و نه از بعد در آن‌ راه نيافته است. وحيى از حكيم پسنديده به آنچه حلال و حرام، و وعد و وعيد، و آگاهيدن و بر حذر داشتن، و امر به آن و نهى از آن است. براى اينكه دليل قاطعى از او بر خلقش باشد تا اينكه كسى كه بايد هلاك شود با دليلى روشن هلاك شود، و كسى كه بايد زنده باشد با دليلى روشن زنده باشد، و خدا شنونده و داناست.

و او تبليغ فرمود از خداى عزّ و جل حق رسالت خود را، و دعوت نمود خلايق را به راه او به طريقى كه به آن امر نموده بود از حكمت و موعظه حسنه و مجادله به آنچه احسن است، بعد از آن به جهاد و غلظت تا او را به جوار رحمت خود گرفت و براى او اختيار كرد آنچه را كه براى او در نزد خود آماده كرده بود. پس چون نبوّت منقضى شد و به محمّد وحى و رسالت را ختم گردانيد، قوام دين و نظام امر مسلمين را به خلافت قرار داد، و اتمام و عزّ آن، و قيام به حق اللّه در آن به طاعت كه به آن قائم است فرايض الهى و حدود و شرايع اسلام و سنن او، و مجاهده نمايند به آن اعداى او را.

پس بر خلفاست كه فرمانبردارى او كنند، و استحفاظ و استرعاع دين او نمايند، و نگاهداشت بندگان او به واجبى كنند؛ و بر مسلمانان است فرمانبردارى خلفاى خودشان، و معاونت ايشان بر حقوق الهى و عدل او را از امنيت راه ها، و حفظ خون ها، و صلاح ذات البين، و جمع كردن الفت، و در خلاف اين اضطراب حبل مسلمين، و اختلاف و اختلال در ملت ايشان، و مغلوب و مقهور بودن دين ايشان، و استعلاء دشمنان ايشان، و تفرّق كلمه و جمعيت، و زيان دنيا و آخرت.
ولایتعهدی امام رضا (ع)

پس براى آنكه در روى زمين او خليفه است و مؤتمن اوست بر خلقش، واجب است كه بر نفس خود مشقّت نهد و آنچه را كه رضاى حق تعالى و طاعت اوست اختيار كند، و مواقف و مسائل او را مهيا نمايد، و به حق حكم كند، و در آنچه حق تعالى او را متحمل و متكفل آن ساخته بدان عمل نمايد، كه‌ خداى متعال در باره داوود گويد:«يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى‌ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ[۱]» ، و باز فرمود:«فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ[۲]».

و به ما رسيده است كه عمر بن خطّاب گفت: اگر گوساله ‌اى در كنار فرات ضايع شده باشد از آن مى‌ ترسم كه خدا از من سؤال كند. و به خدا سوگند كه مسئول از خاصه نفس او موقوف است بر عمل او در آنچه ميان او و ميان خداى تعالى است كه عرضه شود بر امر كبير و بر خطر عظيم. پس چگونه باشد به مسئول از رعايت امّت، و به خدا اعتماد است، و به سوى اوست مفزع، و رغبت در توفيق و عصمت، و تشديد و هدايت به چيزى كه در اوست ثبوت حجّت و فوز از خداى تعالى به رضوان و رحمت.

و نظركننده‌ تر است از براى نفس خود و نصيحت‌ كننده‌ تر ايشان از براى خداى تعالى در دين او و بندگان او از خلفاى او در زمين. او كسى است كه به طاعت خداى متعال و به كتاب و سنّت نبى او عمل كند در زمان خود و بعد از آن، و سعى‌كننده‌تر رأى خود و نظر او در آن كس كه متولى عهد ساخته فرموده او را از براى امامت مسلمانان و رعايت ايشان بعد از او، و نصب نموده او را كه به حال ايشان پردازد، و در ميان ايشان الفت اندازد، و پراكندگى ايشان را جمع كند، و خون ايشان را حفظ نمايد، و آنان را از جدايى به اذن خدا حفظ كند و فساد و ذات البين و اختلاف ايشان و دفع وسوسه شيطان و كيد او از ايشان.

به درستى كه خداوند عزّ و جل عهد را بعد از خلافت از تمام امر اسلام و كمال و عزّ او و صلاح اهل او قرار داده و خلفاى خود را الهام فرموده از استوار ساختن عهد بر آن كسى كه او را اختيار كنند بعد از ايشان آنچه به آن بزرگ‌ شمرده شد به آن نعمت، و جمع كرده مى‌ شود در او عافيت، و خداى متعال به اين مكر اهل شقاق و عداوت و سعى در فرقت و چشم‌داشت فتنه را مى ‌شكند.

و هميشه امير المؤمنين تا آن زمان كه خلافت به وى تفويض شده بود مذاق تلخى آن را مى ‌چشيد و سختى و شدت مؤنت آن را مى‌ كشيد، و آنچه را كه بر او واجب بود از ارتباط طاعت الهى و مراقبت او به اتمام مى ‌رسانيد. رنج بر بدن خود نهاده، و چشم را بى‌ خواب كرده، و فكر را دراز كشيده در امرى كه در آن عزّ دين و قمع مشركين و صلاح امّت و نشر عدل و اقامه كتاب و سنّت بود و منع آن اين را از خفض و دعت، بر خود نهاده بود اين محنت را از جهت علم او به احوال آخرت و به آنچه حق تعالى فرموده كه از آن مسئول خواهد شد و به اميد محبت آنكه چون برسد به حق تعالى معلوم باشد بر همه كه دين او را اصلاح كرده و بندگان او را به طاعت واداشته و ولايت عهد را اختيار نموده و حق تعالى را به جاى آورده، و اكنون براى اختيار عهد خلافت و رعايت امّت بعد از او و شايسته‌تر به اين آن كس است كه افضل باشد در ورع و در دين و در علم، و اميدوارترين كس از براى قيام در امور و حقوق الهى. من در اين امر به حق تعالى مناجات كردم و استخاره نمودم و از خدا خواستم آنچه را كه رضا و طاعت او در آن است به من الهام كند. در طول شب در طلب آن بودم و التماس مى‌ كردم كه از خاندان عباس و على بن ابى طالب (ع) فكر او و نظر او منحصر شد به دانش او كه شرايط و مذهب او را به علم خود مى ‌دانست، و هيچ چيزى از قدرت او مخفى نبود كه به آن برسد و يا امور آنها را با علم خودش امتحان كند تا اينكه مسائل براى او كشف شود.

پس بهترين كس در اين امر بعد از استخاره اوامر خدا را و سعى و تفحص و كوشش در قضاى حق او در ميان بندگان و شهرهاى او در اين دو خانواده، على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام بود و او را فضل تمام و علم مالاكلام بود و ورع ظاهر داشت و زهد خالص و گوشه‌ گيرى از دنيا و انزوا از مردم.

و همه كس يكدل و يك ‌زبانند كه در اوست كلمه جامعه كه روز به روز به ظهور مى‌ آمد و پيوسته از او فضل بى‌ منتها به حصول مى‌ رسيد. پس براى او بيعت گرفت كه پس از وى وليعهد باشد به اميد و متوكل به خدا كه خدا مى ‌داند اين را براى اسلام و مسلمين انجام داد و براى درخواست سلامت و ثبات حجت و نجات در روزى كه مردم از براى رب العالمين قيام نمايند.
و بعد از اين مأمون اولاد و اهل بيت و خاصان و اميران و ملازمان و خادمان خود را فرا خواند تا بيعت كنند با سرعت و سرور و با علم به ايثار مأمون به سبب طاعت و غلبه بر هواى نفس كه به فرزند و اقرباى ايشان كه از رحم و نزديك بودند به آنها تفويض نكرد.

و نام آن حضرت را رضا نهاد چون رضاى او در نزد وى حاصل بود، پس تمامى اهل بيت مأمون با او بيعت كردند و آن كس كه در مدينه بود از امرا و لشكريان و عامه اهل اسلام با او بيعت كردند. به بركت اسم الهى و حسن حكم و قضاى او از براى دين و بندگان او، بيعتى كه به سوى او دستهاى ايشان دراز شد و سينه ‌هاى ايشان گشوده گشت در حالتى كه به خواست و اراده مأمون عالم بودند و در اين امر براى خود و شما شاكر بودند كه به امير المؤمنين مأمون الهام شد از قضاى حق و رعايت شما و حرص او بر رشد شما و صلاح شما در حالتى كه اميدوار در اين جمع به الفت شما و حقن و حفظ خون شما و جمع پراكندگى و سد رخنه‌هاى شما و جمعيت قوت دين و برانداختن دشمنان شما و استقامت امور شما. و بشتابيد به طاعت الهى و طاعت رسالت پناهى و طاعت امير المؤمنين كه آن امن است اگر به سوى او شتاب كنيد. و خدا را شكر گوييد و حظّ او را ان شاء الله بشناسيد.»

مأمون سپس از امام رضا عليه السلام درخواست كرد كه سند وليعهدى را با دست مبارك خود بنويسد و آن حضرت به شرح زير نوشت:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، الحمد للّه الفعّال لما يشاء، و لا معقب لحكمه، و لا راد لقضائه يعلم خائنة الاعين، و ما تخفى الصّدور، و صلاته على نبيّه محمّد خاتم النّبيين و آله الطّيّبين الطّاهرين.

مى ‌گويم: و من على بن موسى بن جعفر هستم. بدرستى كه او (مأمون) – كه خدا او را به استقامت كمك كند و در راه حق موفق بدارد- حق ما را شناخت به آنچه كه ديگران نسبت به آن جاهل بودند. پس ارحامى را كه قطع شده بود پيوند داد، و نفوسى را كه ترسيده بودند ايمنى بخشيد، بلكه وقتى به تلف نزديك بودند آنها را احيا كرد، و در حالتى كه محتاج و فقير بودند آنها را توانا و غنى ساخت. و اين براى رضاى پروردگار جهانيان است كه جز از او پاداش نمى‌ خواهد، و زود باشد كه خدا شاكران را جزاى خوب دهد و مزد نيكوكاران را ضايع نكند.
و او عهد خلافت و امارت كبراى خود را به من واگذار كرد اگر بعد از او باقى بمانم. چه بسا كسى كه عقده‌ اى را مى ‌گشايد و خداى سبحان امر به بستن آن مى ‌كند و اگر كوزه شكست خدا پيوستن و استوارى آن را مى ‌خواهد، پس به حقيقت مباح مى ‌گرداند حرام او را، و حلال مى ‌كند حرام او را. پس اگر امام را سرزنش نمايند و حرمت اسلام را پاره كنند- چنانكه در گذشته كردند (يعنى امام على)- صبر نسبت به اين امور پيش آمده در پيش مى‌ گيرند، كه شيوه او اين است كه ذكر شد و متعرّض ضررها نمى ‌شود به جهت ترس از پراكندگى و تفرقه مسلمانان، و از جهت نزديك بودن به زمان جاهليت و منتظر فرصت بودن كه ممكن است آفتى بسرعت به وجود آيد.

و من خداى را بر نفس خود گواه مى‌ گيرم كه اگر متولّى امر مسلمانان گردم و خلافت به حوزه من در آيد درباره مردم به طور عام و درباره بنى عباس به طور خاص عمل كنم به طاعت خدا و طاعت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، و خون حرامى را نريزم، و فرجى را مباح نكنم، و مالى را حلال نگردانم مگر آن خونى را كه حدود خدا به ريختن آن حكم كند، و فرايض او آن را مباح داند. و آنچه سعى و طاقت من است مبذول دارم و نفس خود را بر آن عهد استوار گردانم كه خداى تعالى از آن پرسد و مى ‌فرمايد: وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلًا [۳]. و اگر احداث كنم يا تبديل يا تغيير كنم مستحق غير شوم و متعرّض عقوبت گردم، و از خشم خدا به خدا پناه مى‌برم و در توفيق به اطاعت او به او رو مى‌آورم و از او مى‌خواهم كه بين من و معصيتش حايل شود و به من و مسلمانان عافيت عطا فرمايد.

و جامعه و جفر هر دو دلالت بر ضدّ اين كنند. وَ ما أَدْرِي ما يُفْعَلُ بِي وَ لا بِكُمْ «۲»، إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ «۳». ليكن من امتثال امر امير المؤمنين نمودم و اختيار رضاى او كردم، خدا مرا و او را حفظ كند. و خدا را بر نفس خود گواه گرفتم به اين، كَفى‌ بِاللَّهِ شَهِيداً [۴] (و تنها گواهى خدا كافى است).

و به خط خود در حضور امير المؤمنين – اطال اللّه بقائه- نوشتم و در حضور فضل بن سهل و سهل بن فضل و يحيى بن اكثم و عبد اللّه بن طاهر و ثمامة بن اشرس و بشير بن معتمر و حمّاد بن نعمان در ماه رمضان سال ۲۰۱ هجرى.»

فضل بن سهل وزير مأمون نوشت: «ترسيم كرد امير المؤمنين- اطال اللّه بقائه- قرائت اين صفحه را كه صفحه عهد و پيمان است، اميد اينكه به آسانى از پل صراط بگذرد. پشت و روى اين صفحه را در حرم سرور ما رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بين روضه و منبر در محل ديد و گوش بزرگان بنى هاشم و ساير اوليا و لشكريان قرار دادند بعد از استيفاى شرايط بيعت بر آنها به آنچه امير المؤمنين بر آنها و بر جميع مسلمين حجت را واجب گردانيده و از جهت بطلان شبهه كه مورد اعتراض افكار جاهلين باشد: ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى‌ ما أَنْتُمْ عَلَيْه‌[۵].»

و يحيى بن اكثم قاضى نوشت به شرح ذيل: «گواهى مى‌ دهد يحيى بن اكثم بر مضمون اين نامه پشت و روى آن و با خط خودش به تاريخ نوشت.»
و حمّاد بن نعمان نوشت ذيلا: «حمّاد بن نعمان به مضمون اين نامه پشت و روى آن شهادت مى‌دهد.»
و بشر بن معتمر نوشت: «بشر بن معتمر به مانند آن گواهى داد و به خط و تاريخ خودش نوشت.»

پژوهشى دقيق در زندگانى امام رضا عليه السلام، ترجمه حياة الامام الرضا(ع) ، باقر شريف قرشى / مترجم سيد محمد صالحى‌ ، جلد دوم ، انشارات اسلامیة ، تهران ، ۱۳۸۲ ش ‌


کلید واژه ها:
امام رضا (ع)مأمون عباسیولایتعهدیزیست قدرتزیست سیاستسلطهتدبیر

ولایت عهدی امام رضا ( علیه‌السّلام )

حضرت علی بن موسی الرضا (ع) در روز یازدهم ذیقعده سال ۱۸۴ هجری قمری در مدینه دیده به جهان گشود . مادر او بانویی با فضیلت به نام « تُکتَم » بود که پس از تولد حضرت رضا (ع) از طرف امام کاظم (ع) « طاهره » نام گرفت .

کنیه ایشان « ابو الحسن » و ملّقب به « رضا » است . ایشان در سال ۱۸۳ه.ق و پس از شهادت پدر بزرگوارشان ، در سنّ ۳۵ سالگی عهده ‌دار مقام امامت و رهبری امّت گردید . مدّت امامت آن حضرت بیست سال بود که ده سال آن معاصر با خلافت هارون الرشید ، پنج سال معاصر با امین و پنج سال آخر نیز معاصر با خلافت مأمون بود . امام (ع) در سال ۲۰۰ه.ق از طرف مأمون ، به خراسان دعوت شد و سرانجام در ماه صفر سال ۲۰۳ هجری در سن ۵۵ سالگی به شهادت رسید و بدن پاکش در همان سرزمین به خاک سپرده شد .

امّا مأمون ، از کنیزی خراسانی بنام « مُراجل » در سال ۱۷۰ هجری ، متولّد شد ، مادرش پس از تولد مأمون از دنیا رفت و بدین ترتیب مأمون از محبت مادری محروم شد ، ولی هارون او را به جعفر بن یحیی برمکی سپرد تا او را تعلیم کند و نزد خود پرورش دهد .

دعوت امام به طوس و علل آن

ولایتعهدی امام رضا (ع)

با استقرار مأمون بر کرسی خلافت ، دوران جدیدی از زندگی حضرت رضا (ع) همراه با رنج و اندوه را آغاز نمود . لکن از آنجا که غالب اطرافیان مأمون در دربار خلافت ، ایرانی بودند و نسبت به آل علی و امامان شیعه ابراز علاقه می ‌نمودند ، او نمی‌ توانست سیره پدر خود را به صورت شکنجه و آزار حضرت ادامه دهد ، لذا تصمیم گرفت امام را به مرو منتقل کند تا ایشان را بهتر تحت نظر بگیرد . او ابتدا از امام به صورت محترمانه دعوت کرد . لکن ایشان نپذیرفت ، امّا اصرار های مأمون به گونه‌ ای شد که حضرت مجبور شدند ، به همراه عده‌ ای از آل ابوطالب به سوی مرو حرکت کنند .

مأمون به کسی که همراه کاروان امام بود و مسئول همراهی ایشان بود ، دستور داد که از احترام به ایشان و همراهان خودداری نکند ، ولی امام برای آگاهی مردم ، به صورت آشکار از این سفر ابراز ناخشنودی می ‌کرد و حتی روزی که می ‌خواست از مدینه خارج شود از خاندان خود خواست برایش گریه کنند و چنین فرمود :

« من دیگر به میان خانواده ‌ام بر نخواهم گشت » .

ابتدا مأمون ، پیشنهاد واگذاری خلافت را مطرح نمود ، ولی امام (ع) به شدّت امتناع ورزید . پس از آن پیشنهاد ولیعهدی را مطرح کرد . باز هم امام قبول نمی‌ کرد . فضل بن سهل می‌ گفت :

« خلافت را هیچ گاه چون آن روز بی‌ ارزش و خوار ندیدم ، مأمون به علی بن موسی (ع) واگذار می‌ نمود و او از قبول آن خودداری می‌ کرد » .

امام (ع) در رد پیشنهاد ولایتعهدی فرمود :

« از این هم مرا معذور بدار »

مأمون دیگر قبول نکرد و با جمله‌ ای تند و همراه با خشونت و تهدید گفت :

« عمر بن خطاب وقتی از دنیا می‌ رفت ، شورایی را در میان ۶ نفر قرار داد که یکیاز آن‌ ها امیرالمؤمنین علی (ع) بود ، و چنین توصیه کرد که هر کس مخالفت کند ، گردنش زده شود … شما هم باید پیشنهاد مرا بپذیری ؛ زیرا من چاره ‌ای جز این نمی ‌بینم » .

او از این صریح‌ تر هم امام را تهدید و اکراه نمود و گفت :

« همواره برخلاف میل من پیش می‌ آیی و خود را از قدرت من در امان می ‌بینی ؛ بخدا سوگند اگر از قبول پیشنهاد ولایتعهدی خودداری کنی تو را به زور وادار به این کار می ‌کنم و چنانچه باز هم تمکین نکردی ، تو را به قتل می ‌رسانم » .

امام به ناچار پیشنهاد مأمون را پذیرفت و فرمود :

« من بهاین شرط ولایتعهدی تو را می ‌پذیرم ، که هرگز در امور ملک و مملکت ، مصدر امری نباشم ، و در هیچ یک از امور دستگاه خلافت همچون عزلونصبحکام و قضاوفتوا ، دخالتی نداشته باشم » .

قبل از حلول ماه مبارک رمضان در سال ۲۰۱ هجری ، خبر ولایتعهدی امام (ع) منتشر شد و همه از این خبر مسرور و در عین حال شگفت زده شدند . روز دوشنبه هفتم ماه مبارک رمضان ، منشور ولایتعهدی به خط مأمون نگاشته شد و در پشت همان ورقه ، حضرت با ذکر مقدمه‌ ای ( که همراه با کنایه به نارضایتی خویش از این امر و یادآوی این نکته که این امر به انجام نمی‌ رسد ، بود ) قبولی خود را اعلام فرمود . آنگاه در کنار همان مکتوب ، بزرگان و فرماندهان لشگری و کشوری ، هم چون یحیی بن اکثم ( که مفتی دربار بود ) و عبدالله بن طاهر ( فرمانده لشکر ) و فضل بن سهل ، این عهدنامه را گواهی نمودند .

آنگاه تشریفات بیعت ، طی مراسمی شکوهمند در روز پنجشنبه دهم ماه مبارک به عمل آمد و حضرت رضا (ع) بر مسند ولایتعهدی جلوس نمود . اولین شخصی که به دستور خلیفه دست بیعت به امام (ع) داد ، عباس فرزند مأمون بود و بعد از او فضل بن سهل ، یحیی بن اکثم و عبدالله بن طاهر و سپس عموم اشراف و رجال بنی عباس که حاضر بودند ، با آن حضرت بیعت نمودند .

علل پذیرش ولایت عهدی

سؤالی که همیشه در تاریخ مطرح بوده است ، این است که چرا حضرت این مسند را پذیرفت ؟ جواب این است که ؛ اگر حضرت این امر را نمی ‌پذیرفت ، قطعاً موجب از دست دادن جان خود و ریخته شدن خون بسیاری از شیعیان می‌ شد . این کشتار در آن مقطع زمانی به صلاح مکتب اهلبیت (ع) نبود ، و از طرفی معلوم نبود ، مثل زمان حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) بتواند روشنگر جبهه حق و باطل باشد ، چرا که مأمون فردی کاملاً عالم به فقه و ظاهر الصلاح بود .

ابن عرفه از حضرت رضا (ع) می‌ پرسد : « ای فرزند رسول خدا ! به چه انگیزه ‌ای وارد جریان ولایتعهدی شدی ؟ » حضرت در جواب فرمودند :

« به همان انگیزه که جدم علی (ع) را وارد شورا نمودند » . 

ولایتعهدی امام رضا (ع)
ولایتعهدی امام رضا (ع)
0

بیشتر بخوانید بیشتر بدانید  وضع هوای سیزده بدر 98

Related posts

Leave a Comment