دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چگونه خون آشام شویم

چگونه خون آشام شویم
چگونه خون آشام شویم

آهنگ احساسی و غمگین


“آینده در دستان شماست

چگونه خون آشام شویم

زیبایی هایی که هنوز ندیده اید

میکس فوق العاده زیبا از آهنگ دل را ببین با صدای علیرضا افتخاری و سفر های مقام معظم رهبری به شهر های مخطلف کشور (زاهدان-زنجان-بم) که چیز پر مغز و قشنگی از آب در آمده حتماً ببینید…

موسسه تدوین آثار و نشر اخلاقیات شهدای شهرستان زرند

مداحی مهدی اکبری کاش بودی کرببلا برادر بی حرمم حسن جان

در آپارات شما قادر خواهید بود ویدئوهای خود را با دیگران به اشتراک بگذارید و از اخبار رویدادها اطلاع پیدا کنید.

آرشیو هزاران فیلم وسریال ایرانی و خارجی

آرشیو انیمیشن و فیلم های مناسب برای کودکان

مسئولیت محتوای ویدئوها و هرگونه پاسخگویی به ادعاهای مطروحه توسط اشخاص حقیقی
و حقوقی با منتشر کننده است و آپارات هیچگونه مسئولیتی نسبت به آن ندارد.

روزی یکی از دوستام که ازم صدسال کوچیکتر بود بهم گفت:

میتونی مثل من و بقیه زندگی کنی.مثل بقیه بری مدرسه.مثل بقیه خونواده تشکیل بدی.چرا

نمیخوای مثل انسان ها زندگی کنی؟؟توام مثل من یه خون آشامی چرا انسانیتتو روشن

نمیکنی؟؟چرا به دیگران کمک نمیکنی؟؟چرا همه رو میکشی؟؟؟چرا یه خونواده تشکیل

نمیدی؟؟چرا یه آدم خوبی نمیشی؟؟؟؟

چگونه خون آشام شویم

من بهش گفتم که:

اگه یه خونواده داشته باشم یعنی همه متوجه میشن من یه نقطه ضعفی دارم.اگرم خوب باشم

همه از من انتظار خوبی دارن.من نمیتونم زندگیمو بر اساس انتظارات مردم درست کنم….وبعد

دوست خودمو کشتم چون من اینم:

خون آشام

دانلود(دیمن)

دانلود(کاترین)

************

بچه های یکی از کسایی که به دست من خون آشام شده رو میدونید کیه؟؟؟؟

تو ادامه مطلب عکسش هست

***********

بچه ها دیشب رفتم جنگل شکار یه نفر دیدم که داره قدم میزنه تو جنگل.اول فک کردم یه انسان معمولیه بعد از رفتارش فهمیدم یه گرگینه هست.بدون اینکه متوجه بشه از پشت سر قلبشو دراوردم.اینم عکس قلبش:

با تعجب گفتم: یعنی برم و خودم رو وارد ماجرا کنم…

وقتی از آشپزخونه برگشتم خواستم به بیرون برم تا شاید ایده هایی نو پیدا کنم.ولی چشمم به یه جای جالب خورد زیرزمین!یه جای ناشناخته برای من به دوران بچگی رفتم پدربزرگ هیچ وقت به من اجازه نمی داد به زیر زمین برم.بله،زیرزمین بهترین مکان برای شروع یه ماجرای تازه بود.با هیجان به سمت زیرزمین رفتم.چند قطره خون روی دستگیره در باعث تعجبم شد.خون ها تازه بود خواستم برگردم و رفتن به اونجا رو به زمان دیگری موکول کنم اما با غرور به خودم گفتم که تو بزرگ شدی پسر!در رو باز کردم و وارد اون مکان مرموز دوران کودکی شدم.

با هیجان وارد زیرزمین شدم و در اون اتاق تاریک قدم زدم.زیرزمین بیشتر به یه آزمایشگاه شباهت داشت.لوله های آزمایشی که خون داخلش بود باعث تعجب من شد.پدربزرگ برای چی اونا رو میخواست؟!از دیدن چنین صحنه ای در اونجا وحشت کردم.همیشه می دونستم پدربزرگ رازی در اونجا مخفی کرده ولی هرگز فکر نمی کردم یه آزمایشگاه عجیب باشه. به لوله ها و بشر هایی که مواد رنگی شیمیایی در اونها بود، نگاه کردم. حس خیلی عجیبی داشتم. با خودم فکر کردم که بعد از بازنشستگی می تونم یه آزمایشگاه درست کنم و برای خودم یک شیمیدان بشم.بگذریم من یکم زیاده خواهم و شغل هایی که تو خیالم برای خودم ساختم از صدتا هم گذشته!توجهم به گوشه ای از زیرزمین که یه کتابخونه بود جلب شد.یکی از کتاب های قطور رو برداشتم و روی جلدش را خوندم: «اگر از مرگ نمی ترسید، همه چیز را امتحان کنید …»جمله شعاری و غیرمنطقی ای بود.کاغذی از جیب شلوارم بیرون آوردم تا اسم نویسنده کتاب رو یادداشت کنم.این کتاب بحث خوبی برای زمان هایی که با پری تو دفتر روزنامه می نشستیم، بود.مطمئن بودم که پری از این کتاب خوشش نمیاد.این اولین بار بود کتابی رو می دیدم که نویسنده گمنامی اون رو نوشته بود.با خودم فکر کردم که کدوم ناشر مسئولیت چاپ این اثر رو به عهده گرفته.خواستم کتاب رو سر جاش بگذارم که متوجه دریچه ای چوبی در پشت جای اون شدم.با کنجکاوی دریچه رو باز کردم.بطری کوچیکی اونجا بود.برداشتمش و توی روشنایی خفیف چراغ زیرزمین به اون نگاه کردم.حشره عجیبی داخلش بود که تا حالا ندیده بودم.سه بال سیاه پشتش داشت و بدنش پر ازخطوط قرمز مارپیچ بود.محو تماشای حشره شده بودم که صدای پدربزرگ رو از بالا شنیدم:محسن، خونه ای؟با دستپاچگی بطری رو به طرف دریچه بردم ولی یدفعه از دستام افتاد و شکست.هنوز مبهوت بودم که جواب پدربزرگ رو چی بدم که سوزش شدیدی در ناحیه گردنم حس کردم.گردنم رو مالیدم و متوجه خون ریزی شدم…

توی جنگل سرگردون بودم،یه شیشه مشروب هم دستم بود،هر چندقدمی که برمیداشتم یه یه خورده ازش میخوردم.مست کرده بودم.همه چیزمو از دست دادم…عشقمو،دوستاموو…هیچ چیزی برام مهم نبود.میخواستم خودم بکشم.وسط جنگل وایساده بودم باگریه کردن داشتم هی خدا خدا میکردم که از مستی زیاد نتونستم رو پاهام وایسمو خوردم زمینو از حال رفتم….

وقتی که بلند شدم دیدم تویه کلبه هستم.اطرافمو نگاه کردم دیدم هیچکسی نیس.لباسامو تنم کردمو دنبال یه خورده آب گشتم که گلومو تازه کنم.یه بشکه بغل تنور دیدم باخودم گفتم حتما آبه دیگه،در بشکه رو باز کردم،دیدم رنگ آب قرمزه.باخودم گفتم شربته تمشکه،یه کاسه برداشتم و پرش کردم،اومدم بخورمش که یه دختره گفت نخورش.با ترس بگشتم که دیدم یه دختر بسیار زیبایی روبه روم وایساده.

بهم گفت نترس کاریت ندارم.گفتم تو کی هستی؟؟گفت یه بنده خدایی که از دست سربازای شاه به خاطر کنیز نشدنش فرار کرده.گفتم زندگی تو قصر یلی خوبه هااااا،اونم گفت آزادی از همه چیز بهتره.ازش پرسیدم اجازه هس حالا یه خورده ازش بخورم.گفت نه.گفتم آخه چرا خیلی تشنمه خواهش میکنم….یه نگاه شیطونی بهم کردو گفت آخه این بشکه پر شده از خون انسان ها.خیلی ازش ترسیدم.گفتم تو کی هستی مگه؟؟؟؟دهنشو باز کرد دیدم دندونای نیشش خیلی بزرگ شده و رنگ چشماش قرمز شده.از ترس داشتم میمردم دیگه.دوباره به همون حالت اول درومد.بهم گفت چرا دیشب گریه میکردیو هی ناله میزدی.یه لحظه اشک تو چشمام جمع شدو همه چیزو براش تعریف کردم که همه عزیزانمو از دست دادم.اونم وقتی ماجرایی منو فهمید یه قطره اشک از گوشه چشماش پایین اومدو با یه لبخند که توش پر ناراحتی بود گفت خیلی متاسفم.ازش پرسیدم تو چی هستی؟؟چه جوری قیافتو عوض کردی؟؟اونم تمام چیزایی که در مورد خون آشام ها بودو برام گفت.گفت که چه جوری یه خون آشام شده و اون ها چه قابلیت هایی دارن.ازش پرسیدم چه مدتیه خون آشام هستی؟؟؟گفت 10سالی میشه هنوز کسی هم نفهمیده خون آشامم.ازش پرسیدم  چه جوری باید خون آشام شد.هیچی نگفتو میخواست از کلبه بره بیرون التماسشو کردم،گقتم دیگه نمیخوام یه انسان باشم،خیلی بهش التماس کردم.با گریه بهم گفت یه کاسه شربت ته انبار هست وردار اونو بخور بد از اینجا برو.اون رفتو منم به خاطراینکه تشنگی داشت منو میکشت و اونجا آبم نبود اون کاسه شربتو خوردم.داشتم وسایلمو جمع میکردم که برم یهو از حال رفتم.وقتی بیدار شدم  دیدم شب شده.کنار تخت یه نامه با یه انگشتر بود.همه ماجرا رو نوشته بود که اون چیزی که خوردم شربت نبودو خون خودش بود،تو نامه گفته بود که وقتی بیهوش بودم منو کشته که بتونم خون آشام بشم و گفت امیدوارم همیشه خوش حال باشی امیدوارم دوباره ببینمت دیمن،درباره اون انگشترم نوشته بود که باید چه کارش کنم.همین جوری خشکم زده بودو همش چهره اش میومد جلوی چشم.نفهمیدم که چی شد که این شد؟؟با ناراحتی بلند شدم و اومدم که برم بیرون که یه دفعه از شدت درد بدنم خوردم زمین.دندونای نیشم داشت از درد میترکید دیدم رگ های بدنم همه داره میزنه بیرون که یه دفعه به حالت عادی برگشتم.تو جنگل دنبال اون دختر میگشم.حتی اسمشم نمیدونستم.یه پیرمردو تو جنگل دیدم که تو تلکه حیوونا گیر افتاده بودو خواست کمکش کنم.زخمی هم شده بود.رفتم که کمکش کنم که یه نیرووی منو وادار میکرد که خونشو بخورم.دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم.کار پیرمرد بدبختو تموم کردم.هرکسی رو میدیم تو جنگل تنهاست خونشو تا آخرین قطره میخوردم.یه لحظه خشکم زد از کاری که کردم ولی کم کم خوشم اومد.باخیلیا اون روز این کارو کردم.خیلی وحشی شده بودم خیلی تا به الآن.الآنم که 213 سالمه ولی هون دیمنی هستم که 18 سالم بود

خیلی دوست دارم دوباره اون دخترو ببینم. خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.تنها فقط صورتشو یادم میاد

این داستان خون آشام شدنم بود.خیلی خلاصش کرده بودم.داستان زندگیم، کاملش فقط برای خون آشام های اصیل تعریف میشه

قسمت اول:

سفرم شروع شد از یه طرف به خاطر کارم ناراحت بودم و از طرف دیگه بخاطر دیدن پدربزرگ عزیزم خوشحال. اون در خونه قدیمی و اجدادی بزرگش زندگی می کرد. بعد از فوت مادربزرگم بود که به من گفت:محسن اگه روزی بیکار شدی خونه منو فراموش نکن چون احساس می کنم دنیا فراموشم کرده…

چگونه خون آشام شویم

با تعجب گفتم: یعنی برم و خودم رو وارد ماجرا کنم…پدربزرگ خندید و گفت: به نظرت بهتر از نشستن و زل زدن به این ماشین نیست؟پدر بزرگ کاملأ درست می گفت.شاید به خاطر افسردگی و فرو رفتن در خودم بود که نمی تونستم بنویسم!پدر بزرگ گفت که من میرم به مزرعه با لبخندی بدرقش کردم.وقتی که رفت تنها شدم خونه پدر بزرگ خیلی بزرگ بود تصمیم گرفتم که مثل بچگی ها برم و خونه رو بازرسی کنم!رفتم جلوی آینه داشتم موهام رو برس می کشیدم که یه لحظه پری رو دیدم با یه قیافه عجیب و کمی ترسناک و چشمای قرمز حرف های اون روزش داخل ذهنم مرور شد حال عجیبی پیدا کردم به خودم اومدم و دوباره به آینه نگاه کردم چیزی نبود با اینکه ترسیده بودم خودم رو به بی خیالی زدم و جدی نگرفتم از پنجره اتاق پدربزرگ رو دیدم که با چه شور و حالی در حال رسیدن به مزرعه و باغش بود.حالم بهتر شد و سعی کردم خودم رو سرگرم کنم. اولین چیزی که ذهنم رو به خودش مشغول کرد جعبه گیاهان دارویی پدربزرگ بود که گوشه اتاق من بود آخه اون تقریبا دکتر روستا هم بود!یکم با گیاه ها ور رفتم بوشون کردم و …تصمیم گرفتم به طبقه پایین برم.از پله ها پایین اومدم کمی هیزم داخل شومینه ی چوبی پذیرایی ریختم.پدربزرگ تقریبا همه مایحتاج زندگیش رو خودش بوسیله مزرعش تامین می کرد.برای همین این خونه برای من تبدیل به یه خونه رویایی شده بود.به آشپزخونه رفتم و یه فنجون چای ریختم و اومدم روی صندلی متحرک چوبی جلوی شومینه نشستم.این صندلی برای من یک نوستالژی بزرگ بود خیلی دوستش داشتم و با گرون ترین مبل های دنیا عوضش نمی کردم.نگاهم به شعله های زیبای آتش دوخته شد.چایی که تموم شد رفتم به آشپزخونه سینی چایی رو اونجا گذاشتم.وقتی از آشپزخونه برگشتم خواستم به بیرون برم تا شاید ایده هایی نو پیدا کنم.ولی چشمم به یه جای جالب خورد زیرزمین!یه جای ناشناخته برای من به دوران بچگی رفتم پدربزرگ هیچ وقت به من اجازه نمی داد به زیر زمین برم.بله،زیرزمین بهترین مکان برای شروع یه ماجرای تازه بود.با هیجان به سمت زیرزمین رفتم.چند قطره خون روی دستگیره در باعث تعجبم شد.خون ها تازه بود خواستم برگردم و رفتن به اونجا رو به زمان دیگری موکول کنم اما با غرور به خودم گفتم که تو بزرگ شدی پسر!در رو باز کردم و وارد اون مکان مرموز دوران کودکی شدم.

  

مدتها بعد از اینکه وامپایر از دنیای واقعیت بیرون رانده شد، در قرن ۱۹ میلادی دوباره در عالم ادبیات و سینما متولد شد. در سال ۱۸۷۵ برام استوکر رمان معروف “دراکولا” را نوشت و به این ترتیب داستان فراموش شده خون آشامها دوباره در تاریخ فرهنگ غرب یاد آوری شد. دراکولا در رمان استوکر، یک کنت بسیار جذاب و در عین حال رعب آور است. نام دراکولای رمان، برگرفته از نام فردی تاریخی به اسم “ولاد دراکول” است که شاهزاده ای رومانی بود و از طریق پدر خود وارد گروه “اژدها” شد که برای جنگ صلیبی با عثمانیان تشکیل شده بود و به همین خاطر نیز صاحب این نام شد؛ ولاد دراکول به معنی “اژدهای کوچک” است. از آن گذشته، “دراک” در زبان یونانی شیطان نیز معنی می دهد. نام ولاد دراکول به عنوان فرمانده ای بیرحم در تاریخ ثبت شده است؛ طبق روایتی او نزدیک به ۲۴۰۰۰ ترک عثمانی را به چوب کشید. امروزه قصر محل سکونت او در ترانسیلوانیا  تبدیل به مکانی توریستی شده است که روزانه بازدیدکننده های بسیاری دارد.

وامپایر. دراکولا. آیا او در ادبیات تنها یک موجود خیالی نیست؟ البته. اما این پدیده، محتوی سوالهای مهمی در رابطه با بیماری، تغذیه، ….، مرگ، قدرت، جاودانگی یا خدا است. وامپایر همیشه “آن دیگری”  است، و به این عنوان، نماد متفاوت بودن و جدایی و مرز بندی است. با این وجود او دائم با جامعه سالمها و نرمالها در ارتباط است. به عنوان فیگوری که در مرز قرار دارد، دائم بین دو دنیا در حال نوسان است: بین مرگ و زندگی، این دنیا و آن دنیا، بین انسان و حیوان، بین رویا و بیداری، بین نرمال بودن و انحرافی بودن، بین سالم و دیوانه. حتی زمانهایی که در آنها تحول در جسد رخ می دهد و او تبدیل به دراکولا می شود نیز زمانهای مرزی هستند؛ نیمه شب، غروب و طلوع خورشید. از آنجا که وامپایر همبستگی نزدیک نرمال بودن و غیر نرمال بودن را به تصویر می کشد، همواره باورها و دانش ما را تحت سوال قرار می دهد و این موضوع را مطرح می کند که کجا زندگی خاتمه می یابد و کجا مرگ شروع می شود و چه محدوده ای بین این دو نقطه وجود دارد، اینکه خون به عنوان نیروی زندگی چه نقشی برای ما بازی می کند و ما چگونه تولید مثل می کنیم.

در قرن ۱۹ میلای،موضوع خون آشام و دراکولا، موضوعاتی از مسائل جنسی را نیز در بر می گیرد که در آن زمان جز نزد پزشک از آنها صحبتی نمی شده است، موضوعاتی مانند تجاوز، سادیسم جنسی(تمایل وامپایر برای جویدن و مکیدن و آزار دادن) و مازوخیسم جنسی (تمایل به آزار بینی پنهان در وجود قربانیان زن او)، یا نکروفیلی( تمایل جنسی به مردگان). یکی از بارزترین نشانه های دراکولا فرو کردن دندانها در گردن زنهای قربانی اش است، و گاز گرفتن گردن یک رفتار جنسی است. دراکولا تنها بدن قربانیهای خود را در بر نمی گیرد، بلکه روح آنها را نیز تسخیر می کند، او آنها را وارد حالتی خلسه وار می کند( چیزی که با هیپنوتیزم قابل مقایسه است)، طوری که در آن اختیاری از خود ندارند، نیروی اراده شان فلج می شود و خود را به دست تمایلاتی که در ضمیر نا خودآگاهشان قرار دارد می سپارند. در اینجا می شود رد پیدا شدن ایده “ضمیر نا خود آگاه”را نیز دنبال کرد، همینطور رابطه نابود کننده بین عامل و قربانی و رلهای جنسیتی آن زمان ، وقتی مرد در جایگاه عامل سادیست، و زن در نقش قربانی مازوخیست قرار می گیرد. آنچه می خواهم بگویم این است که به عنوان داستانی برخیزنده از روحیه آن زمان، می توان به بسیاری از خواسته ها، مشکلات، مسائل و سوالهای مردم آن زمان پی برد. اگر فیلمهای مربوط به دراکولا را دنبال کنیم ، می ببیبینم که این تاثیر روحیه زمانه، خود را در سینما، در طی گذشت سالها با تغییراتی که در ماهیت وامپایر به وجود می آید، به خوبی نشان می دهد؛ در حالیکه در اولین فیلمهای ساخته شده، وامپایر به عنوان موجودی کاملا خبیث و بدون کوچکترین فکر و اراده ای که مانند حیوانات از روی غریزه دست به کشتار می زند، نمایش داده می شود، در فیلمهای جدیدتر، مانند فیلم “دراکولا”، او با همه خصوصیتهای خونخوارانه مخصوص به خود ، عاشق است و با نیروی عشق دوباره “جوان” شده و حتی یافتن معشوق برای او تبدیل به یک میسیون می شود، و در فیلم “مصاحبه با یک خون آشام” ، وامپایرها دارای دنیای درونی خیلی پیچیده تری هستند و سوالهایی فلسفی را در پیش می کشند، به دسته های خوب و بد تقسیم می شوند، گاهی حس انسانی دارند، بر خلاف غریزه طبیعیشان نمی خواهند باعث قتل بشوند، تنها هستند، و از جاودانگی خود ناراضی اند. دختر وامپایر کوچک از اینکه نمی تواند هیچگاه بدن زنانه ای داشته باشد به سر حد مرگ ناامید است و با اینهمه مرگ را پیدا نمی کند.(حالا که صحبت از فیلم مصاحبه با یک خون آشام شد، این را هم بگویم که این فیلم بر اساس رمانی از آنا رایس ساخته شده است، که گفته می شود در آغاز با به فیلم کشیده شدن رمان خود مخالف بود، اما بعد از دیدن اولین صحنه های ساخته شده و بازی عالی تام کروز در نقش “لستات”، نه تنها موافقت کرد بلکه خود نیز در کار ساختن فیلم کمک کرد).

وامپایر البته همیشه موجودی خارج از اجتماع و در لب مرز نیست، بلکه می تواند نقش پادشاهی را داشته باشد. ولتر از کلمه خون آشام، به عنوان صفتی برای خون آشامهای واقعی جامعه استفاده کرد- بدون دلیل نیست که وامپایرهای ادبیات، معمولا از خانواده های سلطنتی هستند.

یک عنصر جدانشدنی از وامپایر، خون است. وامپایر خون قربانیان خود را می مکد و با این روش تولید مثل می کند، نوعی پارادوکس تولد برای مرگ، که برای نمایش دادنش از نقش سنتی و سمبلیک خون به عنوان نیروی زندگی استفاده می شود. اما این مکیدن خون جنبه دیگری نیز دارد: وامپایر با این عمل نه تنها دستور انجیل را زیر پا می گذارد ( طبق کتاب مقدس قدیم، نوشیدن خون حرام است)، بلکه از سنن انجیلی برای خود استفاده می کند و به عنوان مثال با نوشیدن خون ، تبدیل به یک “نامرده” می شود و عمر جاودان پیدا می کند، چیزی که در انجیل برای مسیح در نظر گرفته شده است؛ بیدار شدن دوباره گوشت و زندگی جاودان. به این ترتیب، وامپایر به عنوان موجودی زاده شده در جهنم نمایش داده می شود و به این خاطر مخالفان او با حربه های خدایی به جنگ او می روند، مانند صلیب یا آب مقدس. به خصوص در رمان استوکر، دراکولا یک یاغی در برابر خدا است.

آبراهام ون هلسینگ در رمان دراکولا مرتب تکرار می کند که: “نگران نباشید خانم مینا، دراکولا برای همیشه مرده است!” و چه اشتباهی می کرد! کنت نامردنی در برابر تعقیب کننده های خود ایستاده و می گوید: «تصور می کنید که مرا رانده اید، اما من خیلی بیش از اینها هستم. انتقام من تازه آغاز شده است. من آنرا بین دهها قرن تقسیم می کنم و زمان نیز به نفع من کار خواهد کرد.»

??mê? ???£ï?ê? ?ê§ï??ê?


سلام.به وبلاگ من،وبلاگ دیمن سالواتوره خوش آمدید.اینجا فقط برای خون آشام های عزیزه،جایی برای ساحره ها و گرگینه ها نیسسسس.عزیزان من همیشه اینجام به جز روزایی که ماه کامله…

?rchive
مهر ۱۳۹۵

اسفند ۱۳۹۴

آذر ۱۳۹۲

مهر ۱۳۹۲

شهریور ۱۳۹۲
Daily
Fan`s Of The VДmPire DiaRies

Categories AuthorsDesigned by : x-themes

Daily
Fan`s Of The VДmPire DiaRies

error 404. …Controller not found Please Click here

نشانه‌های سجاوندی

امپرسند (انگلیسی: Ampersand) با واژه‌نگاشت “&” نمایش‌دهندهٔ حرف ربط and در زبان انگلیسی‌ست. این واژه بر گرفته از لیگچر et زبان لاتین برای “and” است.[۱]

عجب سازنده ی این علامت عرب دولاب است

چگونه خون آشام شویم
چگونه خون آشام شویم
9

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *